« January 2006 | صفحه اصلي | March 2006 »
February 25, 2006
خیلی خیلی ممنون!
از همه ی بچه های گل شیعه ی عترتی به خاطر اینکه به یادم بودن وخیلی لطف کردن و برام کادو های خوشگل خوشگل خریدن، خیلی خیلی خیلی ممنون. اسامی دوستان لطف کرده به شرح زیر است .(به ترتیب الفبا):
ارزو!،بهار(همکلاسی،میز جلوییم میشینه.)،عاطفه-س،فرزانه،فرناز(زامبل قزوینی.)،ملیکا(دربارش مفصل خواهم نوشت.)،مهسا(زهرا.)،هستی(مو اناناسی.)،یاسمن(هم سرویسی گلم!)،یاسمین.
یه تشکرویژه هم از مامان،بابایی،فریور و پرستو،فرنوش و نحیف خان!+سعید و زهرا و خانواده ی رضایی.
Posted by hanifm at 02:48 PM | Comments (10)
February 18, 2006
امروز تولدمه!
امروز تولدمه!
14 سال پیش در چنین روزی ،ساعت10 صبح،نوگلی که قرار بود اسمش فریال باشد ،پا به این دنیا گذارد.
این نو گل را فریماه نام نهادند.(پدر بچه گفته:فریور،فرنوش،فریماه،رند تره.پش اسم بچه را می گذاریم فریماه.)
این نوگل زیبا یا زشت ،بزرگ شد،بزرگ شد و باز هم بزرگ شد.این نوگل در یک سالگی لب به سخن گشود و در 6 سالگی توانست صدای گوسفند از خودش برای خاله اش در بیاورد.
بنا بر گفته ی منابع اگاه:این بچه بسیار اذیت می کرده:دفتر خواهرش را خط خطی می کرده ،بعد از این که از پارک ارم به سوی خانه یشان باز میگشتند ،سوار بر دوش برادر می شده،در مهمانی ها گریه می کرده و...
همان منابع می گویند:این کودک در پاسخ هر سوالی می گفته:نمیدونم!(به بچه می گفتند:اسم اون خاله ات که دخترش مهسا ست چیه؟میگفته:مهسا!بعد می گفتند :نه!و بچه برای این که خود را راحت کند،می گفته :نمیدونم دیگه!)
به طور خیلی خلاصه:بچه باز هم بزرگ شد.
بچه بزرگ تر که شد ؛خواهر زن هم شد!و باز که بزرگ تر شد ؛خواهر شوهر هم شد!ولی بچه ،عمه و خاله نشد!
بچه عمر خود را در راه های مختلف از قبیل :با تلفن حرف زدن،اذیت کردن،بازی کردن ونفرین معاون مدرسه اش و... صرف کرد.
دوستان بسیاری پیدا کرد .عضو یک گروه شد. قدش 166 شد ،وزنش50 شد و وبلاگ نویس شد !
در وبلا گ خود از گروه که درون عضو بود نوشت،از دبیر با ادب ادبیاتشون،از کلاس تیز هوشان،از پا درد مامانش و...
و در روز تولدش از گفته های یک سری منابع اگاه استفاده کرد و در باره ی کودکی اش نوشت.
Posted by hanifm at 03:47 PM | Comments (3)
February 15, 2006
رفتن دوست
نگاهم به دوست .نگاهش میکنم و به یاد گذشته برای انکه گریه نکند ،می خندم.(راستش هم گریه کرد و هم من دو قطره گریه کردم!)به گذشته فکر می کنم .به دیروز .به زمانی که برای اولین بار با او اشنا شدم.
نگاهش می کنم .گریه میکند .دلش تنگ است .در اغوش می گیرد و های های گریه میکند .
نمیدانم چگونه فراموش میکند،چگونه فراموش می کنم وچگونه فراموش می کنیم .با هم خندیدیم ،با هم گفتیم و با هم گریه کردیم.
هیچ وقت تا چیزی را از دست ندهیم ،قدرش را نمی دانیم.وقتی که تمام شد ،وقتی که رفت ،وقتی که مرد ،وقتی که...پشیمون میشیم و میگیم :چرا؟
دلم برایش تنگ می شود .امیدوارم دوره ی دوستیمان فراموش نشود!امید وارم اگر چند سال دیگر او را دیدم،نپرسد:شما؟نپرسد:کجا؟و نپرسد :چه زمانی؟من تو را دیدم ،تو را شناختم و با تو بودم.
عزیزم،گلم ،خانومم،قشنگم،ارزو جونم!دلم برات تنگ تنگ میشود.فراموشت نمی کنم و امیدوارم فراموش نشوم و فراموش نشویم!
(برای دوستی که درسته مدت کمی با هم بودیم ولی ...خیلی خوب بود.خیلی عالی بود.)
(برای ارزو جهانگرد،بغل دستی عزیزم!)
Posted by hanifm at 04:45 PM | Comments (12)
February 10, 2006
یادش بخیر!
نمی دونم بعد از چند ماه اوارگی جمعش کردم.بد بخت 2روز تو اتاق بود ،10روز تو هال ،4روز تو پذیرایی وحدود یک ماه هم تو راهرو.بابایی دستورداد که کارتونش رو یه چسبی بزنم و بذارمش کنار.یاد اولین روز هایی که خریده بودیمش افتادم:
با فریور که سرباز بود رفتیم میدان توپخونه،بالاخره خریدیم.بعد سوار مترو شدیم و شاد برگشتیم. من و فرنوش خیلی باهاش بازی کردیم ! (فریور سرباز بود ،وقت بازی نداشت!)
نمی دونم بعد از اینکه ادابتورش سوخت و من ادابتور اسپیکر رو بهش وصل کردم،هنوز هم کار می کنه یا نه.ولی خیلی دوست دارم دوباره باهاش بازی کنم !
درسته یه میکرو دندی 2002 بود ،ولی بازی هاش خیلی لذت بخش تر از بازی های خشن سونی و سگا بود.
روحش شاد و یادش گرامی!
Posted by hanifm at 06:33 PM | Comments (4)
February 01, 2006
داستان پای مامان
بودجه ی بیمه ی مامانم و بابام و من تموم شده.به این دلیل هم نمی دونم چه کسانی گفته بودند که اگر عمل زانوی مامانم واقعا ضروریه بودجه میدن وگرنه...
برای اینکه بفهمن عمل ضروریه هم یه دکتر بی خیر و بی........((از کلمات بد استفاده نمی کنم ،چون وبلاگم غیر اخلاقی میشه))رو به مامان معرفی میکنن.دکتره که یک ادمه... بوده هم خودش رو کشته که پای مامان رو خودش عمل کنه اما مامان می خواسته پیش دکتره خودش عمل کنه.
القصه، دکتره هم بنا به دلایلی که از بالا باید بفهمید در شورای پزشکی اعلام می کنه که پای این خانم نیاز به عمل نداره و 6ساله دیگه وقتی از پا افتاد ((انشاالا...خودش از پا بیفته))باید بیاد که کشکک زانوش رو عوض کنه.
مامان هم با عصبانیت میاد از شورا بیرون و به فرنوش با حالت ناراحت میگه :بیا بریم .
مامان هم میاد خونه وبرای دختر کوچکش که منم داستان رو تعریف می کنه .دختر کوچکش که بازم منم در حالی که داشته سالاد می خورده به دکتره حرف بد می زنه .بعد مامان به دختر کوچکش که منم میگه :اشکال نداره ،دختر کوچکم،بابات میره کار میکنه ،پیل درویاره که ما بتونیم راه بریم نه اینکه زمین گیر بشیم .من میرم چند تا دکتره دیگه ،اگر اونها هم گفتند که باید عمل بشه من هم میرم زود عمل میکنم.
دوباره دختره کوچک که منم ،به دکتره حرف بد می زند و دوباره حرف بد می زند و دوباره حرف...میزند و دوباره سالاد می خورد.
Posted by hanifm at 08:18 PM | Comments (10)

