پيشنهادات




 پيوندها


 آخرين نوشته‌ها


 جستجو


 گروه بندي


 بايگاني

« April 2006 | صفحه اصلي | June 2006 »

May 19, 2006

خاطره،تجربه،جدایی

با مامان و فریور رفته بودیم مدرسه،روز مصاحبه بود.(مامان قبلش میگفت:فریماه !اگر پرسید سازی بلدی بزنی؟نگی نی میزنم !شقایق رو به خاطر اینکه سنتور می زنه رد کردن!نگی اهنگ گوش می کنی؟) یه خانم نسبتا مهربان که بعدا شناختمش و فهمیدم که مشاور مدرسه ست با من مصاحبه کرد یه سری سوال پرسید که نفهمیدم به چه دردشون می خورد:1-چند تا از دوستای صمیمی ات رو نام ببر؟_ساغر،ریحانه،ساناز،نگین،ملیکا،سپیده و ...2-نظرت درباره ی چادر چیه؟می دونی که اگر بخوای بیای اینجا باید چادر سرت کنی._بله.ولی فکر می کنم با مانتو هم می شه حجاب کامل رو داشت.
یه سوال هایی پرسیدن و هر جوری که بود من قبول شدم.
روز اول مهر:هیچ کسی رو نمیشناختم و اصلا هم یادم نبود که من دو تا دوست قدیمی که 1-2 سال هم از من بزرگتر هستن توی این مدرسه دارم.چه قدر وحشتناکه نگا ه کنی وهیچ کسی رو نشناسی.بالاخره به کمک نفیسه(یکی از همون دوست ها)سر یه صفی ایستادم.کلاس 2/1:--،--،-------،-----،------،زهرا معیری،فریماه معیری.کلاس 3/1:-----،------،-----،و...اکثر بچه های با حال و شیطون 3/1 بودن و من 2/1.
زنگ تفریح اول:زهرا معیری و فریماه معیری به دفتر مراجعه کنند.
می خواستیم به دفتر مراجعه کنیم؛حلا این دفتر کجاس؟!تو دلم می گفتم چه مدرسه ی پیچیده ای ادم توش گم می شه!!(دوستان گل عترتی این رو می دونن که چقدر مدرسه ی ما پیچیده ست،فکر کنید من دفتر معاون عزیز رو نمی دونستم کجاس؟!)
خانم عزیزی(معاون قبل از این معاون مهربان):خانم معیری ها:شما که نسبتی با هم ندارید:_نه! یکی از شما باید بره 3/1.فریماه خانم شما دوست داری بری 3/1؟(با اجازه بزرگتر های فامیل و مامان و بابا)بله!.همراه من یه دختری به نام عاطفه سلیمی به 3/1 انتقال می یابد.به خاطر اینکه هر دومون کسی رو نداشتیم،ناچار کنار هم نشستیم.
زنگ تفریح دوم:اون زنگ رو با صحبت با 2 تا دوست قدیمی گذروندم و وقتی به کلاس برگشتم.دیدم که خانم سلیمی کیف من رو برداشته وگذاشته میز بغلی.و در جواب من که گفتم چرا این کا رو کردی؟گفت:من دوست ندارم پیش تو بشینم!!!!!!تو دلم گفتم :چی کارت کنم،دراز بی قواره!!!!!
بقیه ی اون روز رو یادم نیست و اما دوستی با فرزانه:
زنگ ادبیات بود و من هم برای خوردن قرص اجازه گرفته بودم که دیدم این نخود هم اومد.گفت:منم می خوام قرص بخورم و با هم رفتیم.نگو این نخود با خودش اسمارتیز اورده.اونجا هم با این دوست شدم و مهرش در دلم جا کرد!!!!
از فرحناز خوشم می اومد .هستی به همه می گفت شما!الهی این بچه چقدر با ادب بود!یه روز هم مشاور عزیز منو کنار یاسمین نشوند و ما انقدر تو سر و کله ی هم زدیم و بالاخره با هم دوست شدیم.قضیه ی دوست شدنم با مهسا،مهدیه رو یادم نیست.(لطفا اگر یادتون برام بنویسید!)وعاطفه؛من هیچ حس خاصی به این بشر نداشتم و خدا خواست که ما با هم دوست بشیم!و به پیشنهاد اون بود که ما این گروه رو تشکیل دادیم و 9 تایی در کنار هم جمع شدیم.(برای کسب اطلاعات بیشتر به مطلب "یک افسانه" رجوع کنید.)اسم های مختلفی برای این گروه انتخاب کردیم:اب دوغ، Recycle Bin،مگس ها و اخر وقتی فهمیدیم هیچکسی از تخم مرغ خوشش نمی اد،تصمیم گرفتیم بذاریم تخم مرغ و هر کدوممون شدیم یکی از اعضای گروه تخم مرغ.(بماند که بعدا فهمیدیم اکثرا از تخم مرغ خوششون می اومده.)اون موقع بیشتر بچه ها این گروه رو می شناختن تا الان که کمتر کسی می دونه ما عضو همچین گروهی بودیم.تشکیل این گروه ما رو به هم خیلی خیلی نزدیک کرد و یه بنده خدایی هم خیلی زور زد که وارد این گروه بشه اما ما نذاشتیم.ما سال دوم رو هم با هم بودیم (نگید که اینا رو گفتم!)و این با هم بودنمون باعث شد که در حالی که با هم دوستیم در درسها هم با هم رقابت داشته باشیم.خیلی ذوق می کردیم وقتی برد رو نگاه می کردیم و می دیدیم از نفراول تا پنجم همه عضو تخم مرغ اند.
هستی کاکاخانی 20
عاطفه سلیمی 88/19
فریماه معیری 88/19
عاطفه مرادی 83/19
مهسا اجلالی 76/19 و مهدیه و فرزانه و فرحناز، یاسمین.
جدا یی ما در سال سوم همانا و افت شدید همه هم همانا . هستی از 20 رسید به 91/19،عاطفه _س رسیدبه 76/19 من رسیدم به 79/19 و عاطفه و مهسا هم به 50/19.
تا امروز هم این جدایی عادی نشده و هر ماه یکی گریه می کنه و بقیه رو به گریه می اندازه.
قضیه ی دیروز و این که به خودمون اومدیم و دیدیم جدی جدی داریم از هم جدا می شیم هم گریه ی همه رو در اورد.چون دل من و دلامون برای هم تنگ می شه. ارزو!تو کامنت پست قبلی گفته که حاضره تمام سختی ها وطعنه ها و ... رو تحمل کنه تا یه هفته دیگه به حالت عادی بریم مدرسه .منم باهاش موافقم من دوست دارم 1 روز دیگه با حالت عادی بریم مدرسه .همه میگن که این حرفا مال حالاست و وقتی برید اول دبیرستان دیگه اصلا به هم فکر هم نمی کنید.اما به قول فرزانه و عاطفه :واقعا ما این دوستی های 3 ساله و حتی 1 ساله (با شفق و ارزو و سپیده و دنیا ووووو....) و حتی 3 ماهه رو فراموش می کنیم؟جدا یادمون می ره؟

Posted by hanifm at 01:47 PM | Comments (12)

May 18, 2006

روز اخر،رسما تمام

امروز روز اخر بود.گریه،زاری.
دیگه رسما مدرسه تموم شده.
دیگه ساعت 6:45 برنامه ی صبحگاه نداریم.دیگه سر زنگ زبان،ریاضی،علوم،تاریخ،اجتماعی،ادبیات و ... نمی شینیم.دوره ی مسخره بازیهای سر صف هم تموم شد.ما دیگه سر یک میز توی نماز خونه نمیشینیم.دیگه سر اون میز هر هر نمی خندیم و دیگه خانم عربانی(مدیر پرورشی)ما رو از اونجا بیرون نمی اندازه.دیگه نمی تونیم یواشکی از ابدار خونه که رو درش نوشته: "ورود دانش اموزان ممنوع"اب بخوریم.دیگه نمی تونیم رو میز بزنیم و برقصیم!دیگه جشن و مراسمی تو کار نیست که بخوان ما رو از شرکت در اون منع کنن.دیگه ما به پای ارزو!نمی افتیم که تو رو به خدا سوالهای مسخره بپرس که اسد اله وقت نکنه بپرسه.دیگه خانم فیصلی ما رو به خاطر نداشتن راکت بدمینتون دعوا نمی کنه.دیگه خانم صفا فر (ادبیات)از برنامه ی به خانه بر می گردیم نمی گه.دیگه خانم محسنی پور به خاطر نداشتن و یا ننوشتن پلی کپی های زبان اخم نمی کنه.دیگه ما اصرار نمی کنیم که ما رو ببره حیاط.دیگه خانم کیا (ریاضی)سوت نمیزنه و نمی گه:"دانشمند!"دیگه خانم اسد اله(تاریخ،جغرافی،اجتماعی)دور لبش رو پاک نمی کنه و دیگه خورشید رو از زمین کوچکتر نمی کشه.دیگه خانم مرادی(حرفه)به سپیده شکاری گیر نمی ده و دیگه از ما نمی خواد که ورقه های بچه ها رو تصحیح کنیم.دیگه یا سمین نمی گه که:فریماه!تو رو خدا ارفاق کن و دیگه من نمی گم :من به شما ارفاق کنم،کی به من ارفاق می کنه؟و دیگه سپیده نمی گه:این دوستی های شما به درد نخوره و 2زار نمی ارزه.دیگه خانم زرگر(هنر)نمی گه:فریماه!امروز کلاس خط هست،شما 20 اردیبهشت امتحان خوش دارید.دیگه خانم اشتیانی(علوم)برای ارزو!منفی نمی زاره و به زهرا خراسانی نژاد گیر نمی ده.دیگه خانم راغبیان(کامپیوتر)از خاطرات و قرار هایی که با دوستاش داشته نمی گه و ما هم به خاطره جوون بودنش اذیتش نمی کنیم.دیگه خانم رهبر(دینی)ما رو نمی کشه و بچه ها سر زنگش نمی خوابند.دیگه خانم شابهاری(عربی)از حال مادرش که تو C.C.Uست نمی گه.دیگه با گفتن "کمای اینکه"ارزو رو حرص نمیده.دیگه خانم کرباسی(فران)به من نمی خنده.(چند روز پیش داشتم به خاطر اینکه کتاب قران ام تو حیاط پخش و پلا شده بود،خرما می دادم و با هر تعارف یه دونه هم خودم می خوردم.اینم شده سوژه که خانم کرباسی به من بخنده.)دیگه این معلم ها این حرف ها رو نمیزنن،چون ما دیگه سر کلاس اونا نمیشینیم.
بعد از 11 روز امتحان دیگه ما این سرویس اشپز خونه ها رو نمی پوشیم.دیگه روی نیمکت ها نمیشینیم.بعد از 24 روز دیگه لازم نیست ساعت 6 صبح بیدار بشی و به هر دلیلی برای رفتن به مدرسه اماده بشی.
رفتن از این مدرسه ،خیلی خوبه؛اما اینکه بخوای از دوستای 3 ساله ت جدا بشی سخته،اینکه بخوای دوستای جدیدی پیدا کنی و با دوستای قبلی ات هم ارتباط داشته باشی سخته،بخوای که خاطرات خوبی که از دوستات داری از ذهنت پاک نشن سخته،شنیدنه اینکه معلم بگه:اگه زنده بودم،9/9/1390 میام و اگر نبودم بچه هام بهتون خبر میدن سخته. با یاد اوری خاطرات و اینکه چه جوری با هم دوست شدیم دلامون می گیره،وقتی عضو های گروه تخم مرغ یاد روزی می افتن که عاطفه مرادی بلند شدو گفت:ما می خوایم یه گروه تشکیل بدیم و... دلاشون می گیره.
ولی...خدا کنه همدیگرو فراموش نکنن.

Posted by hanifm at 09:12 PM | Comments (5)

May 17, 2006

سخت سخت

امروز به این نتیجه رسیدم که دلم برای همه چیز و همه ادمای این مدرسه تنگ می شه!به جز...
فردا روز اخره.نمی دونم چرا حال و روز اول مهر رو دارم.دوست دارم مثل اول مهر که به همه سلام کردم،فردا از همه خداحافظی کنم .
کاش اول مهر بود.اما ...نه !
بچه ها می گن :تابستون سالی که میخوای بری اول راهنمایی و تابستون سالی که میخوای بری اول دبیرستان مزخرف ترین تابستون ها هستند.درسته؟!
جدا شدن از کسانی که سه سال، حتی یک سال رو باهاشون بودی،سخته،خیلی سخته!
رفتن به محیطی که اشنایی زیادی باهاش نداری و خیلی طول می کشه تا مثل اینجا جا بیفتی ،سخته!خیلی خیلی سخته!
فردا روز گریه س!احتمالا همه گریه می کنن!
فردا روز اخره.

Posted by hanifm at 06:54 PM | Comments (3)

May 16, 2006

دل تنگ

حال هممون از این مدرسه بهم می خوره.؟(همه؟!؟نه خیلی این مدرسه رو دوست دارن.هممون منظورم اکثرهمون!)
هممون وقتی از درش وارد میشیم دلمون می خواد اون پارچه ای رو که روش نوشته:(لطفا اقایان با اطلاع وارد شوند!) پاره کنیم،جر بدیم!
حالمون بهم می خوره ،احتمالا حال کادر و بعضی از بچه ها هم از ما بهم می خوره!
ما برای خودمونیم!برای خودمون می خندیم ،برای خودمون گریه می کنیم و بی خود به خاطر حرف های یکسری افراد عصبانی میشیم و حرص می خوریم.
وقتی اول بودیم؛گفتند:شما بدترین اول هایی هستید که تا به حالا دیدیم.وقتی اومدیم دوم؛گفتند:شما بد ترین دوم هایی هستید که دیدیم و وقتی اومد سوم هم دوباره همون حرف ها تکرار شد.
ما همون بدترین ها هستیم ولی چی شد که ما شدیم بدترین؟چی شد که ماها تصمیم گرفتیم ضدتون باشیم و هرچی که گفتید،بگیم:نه!
من؟من یکی که حداقل سال اول مشکلی نداشتم.الان هم ندارم!!!(جون عمه ی نداشتم!)
درسته اذیت شدیم ولی دوستای خوبی توی اینجا پیدا کردیم که خاطرات زیادی باهاشون داریم.
دلمون برای دوستامون تنگ می شه.برای همه و همه.
دلمون برای همون پارچه ی :لطفا اقایان.....تنگ میشه.
دلمون برای کلاسی که وقتی یکی ساندویچ می خوره و بوش همه جا پخش می شه طوری که انگار همه ساندویچ خوردن،تنگ میشه.
دلمون برای خانم امینی که هر وقت ما رو میبینه ،میگه:بچه ها حسابتون رو بیارید و رو در بوفه یه کاغذ میزنه که :(کسانی که تا تاریخ --/--/-138حسابشان را نیاورند ،اسمشان به دفترداده خواهد شد)تنگ می شه.
نکته:
این جمله :شما بدترین اول/دوم یا سوم هایی هستید که تا حالا دیدیم،هر سال برای همه تکرار میشه.
پست این دفعه یه نمه بی سر و ته بود ولی...ادامه ش رو بعدا بخونید.

ادامه دارد...

Posted by hanifm at 04:12 PM | Comments (2)

May 14, 2006

بیاید بریم تو حیاط هم توت بخوریم و هم چراغ سر در رو درست کنیم!

با لا خره امتحاناتمون تموم شدن و من می تونم با خیال راحت اپ کنم.
حدود 3 هفته ست که موشی خونه ی ماست و از من،مامانی و بابایی نگهداری می کنه.موشی در این مدت لقب پرستار بد اخلاق و گرفته.موشی خیلی مهربونه و می زاره که من کمپوت های مامان رو بخورم .
از ویلچر مامان خیلی خوشم اومده و تقاضا دادم که به جای صندلی کامپیوتر، یه ویلچیر برام بگیرن.اما این ویلچیر یه بدی داره و اونم اینکه:وقتی می ری تو اشپز خونه دیگه نمی تونی برگردی و باید حتما بلند شی و جابجاش کنی و بعد دوباره بری و باهاش بازی کنی!
مامان خیلی حوصله ش سر رفته و هر از چند گاهی با خوندن کتاب شوخ طبعی و طنز ملا نصرالدین می خنده،ولی موشی بهش قول داده که فردا بعد از دکتر ببرش پارک تا تاب بازی کنه!
بابایی هم همش میگه:بچه ها !بیاید بریم تو حیاط هم توت بخوریم و هم چراغ سر در رو درست کنیم!
دیگه روز های اخر مدرسه ست و دل ما تنگه !دلایل دل تنگی رو تو پست بعدی بخونید.

Posted by hanifm at 04:21 PM | Comments (2)

May 04, 2006

دل تنگی(مشترک:فریماه و فرزانه)

می گه دلش تنگ می شه.برای کی؟برای چی؟
دلش تنگ می شه برای این گروه 9نفره.دلش تنگ می شه برای 8 دوستی که هر روز (به جز ایام تعطیل!)حد اقل 8 ساعت رو باهاشون بوده.دلش تنگ میشه برای دعواهای این گروه 9 نفره.برای جلسه هایی که از هم می گفتن.برای با هم خندیدن.برای با هم بودن.برای با هم ...
دلش تنگه.می گه چه جوری می تونم ازتون جدا بشم؟چه جوری می تونم به حیاطی نگاه کنم که هیچ کدومتون در اون نیستید؟چه جوری می تونم لحظه لحظه خاطرات گذشته ای رو مرور کنم که بوی همتون رو می ده؟
خاطراتی که در اون با هم جوانه زدیم و با هم شکستیم.خاطراتی از بودن و نبودن ها.
روی این نیمکت ها کی میشینه؟جای من،جای تو،جاهایی که به زودی پر میشن.
کی دیگه لحظه لحظه های التهاب دوستی رو یادش می اد؟کی دیگه سرود با هم بودن رو می خونه؟کی دیگه تو لحظه های بی کسی ...

Posted by farimah at 01:55 PM | Comments (8)