پيشنهادات




 پيوندها


 آخرين نوشته‌ها


 جستجو


 گروه بندي


 بايگاني

« September 2006 | صفحه اصلي | November 2006 »

October 28, 2006

انگاه جوانی گفت با ما از دوستی سخن بگو.

و او در پاسخ گفت:
دوست تو نیاز های بر اورده ی توست.
کشت زاری ست که در ان با مهر تخم می کاری و با سپاس از ان حاصل بر می داری.
سفره ی نان تو و اتش اجاق توست.
زیرا که گرسنه به سراغ او می روی و نزد او ارام و صفا می جویی.
هنگامی که او خیال خود را با تو در میان می گذارد،از اندیشیدن "نه"در خیال خود مترس و از اوردن "اری"بر زبان خود دریغ مکن.
و هنگامی که او خاموش است دل تو همچنان به دل او گوش می دهد؛
زیرا که در عالم دوستی همه ی اندیشه ها و انتظار ها و خواهش ها بی سخنی به دنیا می ایند و بی افرینی نصیب دوست می گردند.
هنگامی که از دوست خود جدا می شوی،غمگین مشو؛
زیرا انچه که تو در او از هر چیزی دوست تر می داری بسا که در غیبت او روشن تر باشد،چنان که کوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر می بیند.
وزنهار که در دوستی غرضی نباشد،مگر ژرفا دادن به روح.
زیرا مهری که چیزی به جز باز نمودن راز درون خود باشد،مهر نیست؛دامی ست گسترده ،که چیزی جز بیهودگی در ان نمی افتد.
و زنهار که از انچه داری بهترینش را به دوستت بدهی.اگر او را باید که جزر روی تو را ببیند،بگذار که مد ان را هم بشناسد.
ان چه گونه دوستی ست که برای سوزاندن وقت به سراغش می روی؟
به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت.زیرا کار او این است که نیاز تو را براورد،نه انکه خالی درون تو را پر کند.
و شیرینی دوستی را با خنده شیرین تر کن،و با بهره کردن خوشی ها.
زیرا در شبنم چیزهایی خرد است که دل انسان بامداد خود را می جوید و از ان ترو تازه می گردد.

" جبران خلیل جبران"

Posted by hanifm at 08:20 PM | Comments (3)

October 26, 2006

بارونه،بارونه،بارون...

هوا خیلی خنک شده.داره بارون میاد.
امشب از اون شب هاییه که دوست دارم برم بیرون و بید بید بلرزم و بیام خونه بچسبم به شوفاژ!
از اون شب هاییه که دوست دارم پنجره ی اتاق کاملا باز باشه و با یه دونه پتو بخوابم!
چقدر برف و بارون رو دوست دارم! :)

Posted by hanifm at 09:22 PM

October 24, 2006

من و دوستم و عترت

ساعت 1.اینجا اشرفی اصفهانی ست و من هم در حال عبور از روی پل عابر.
در نگاه اول فرزانه مشهود نیست،ولی وقتی دارم از پله ها پایین میام فرزانه رو در حال پیاده شدن از ماشین می بینم.
حدود 5 دقیقه بعد ،ما زنگ مدرسه رو زده ایم و منتظر جوابیم.
دختر مستخدم مهربان ایفون رو برداشته و میگه:کیه؟
حالا ما موندیم که چی بگیم؟!بگیم:مزاحم؟دو نفر که دلشون برای کلاس سابقشون تنگ شده؟فریماه و فرزانه؟
فرزانه میگه:حالا باز کن!می فهمی کی هستیم.
در یه دفه باز شد و دبیر ریاضی سابق رو دیدیم.
یه مکالمه ی کوتاه و خداحافظ خانم کیا!
بچه های جدید و قدیم تو راهرو مشغولن.
فرم رو پوش ها عوض شده.
من:فرزانه!اول مدیر محترم!
بعد از دو بار بالا رفتن بالاخره رفتیم به اتاق مدیر مهربان.
دعوت کرد که بشینیم.(اخی!یادش بخیر!یه بار برای یه موضوعی که یادم نیست چی بود،رفته بودیم دفتر.حدود یه ساعت و نیم اون تو مثل سرو!وایسادیم.هی من می خواستم بشینم بچه ها می گفتن :فریماه!زشته!)
از حدود 1و ربع تا خود 1و نیم که زنگ می خورد،اونجا نشستیم و برامون حرف زد و نصیحت و از مدرسه هامون پرسید و صد البته گفت که سر اومدن دو باره ی ما به عترت با یکی از بچه ها شرط بسته!(چه مهم شدیم!)
و فرموده که ما بچه هابی عاطفی ای هستیم و حتما دلامون تنگ می شه.
بعد از درومدن از اتاق مدیریت یه سلام و علیک با مربی پرورشی و ازمایشگاه و هنر و ناظم جدید و مشاور و ...داشتیم وووووو خداحافظ عترت!
از مدرسه اومدیم بیرون و دنبال مدرسه ی نیکان گشتیم که مهسا و ارزو و مهدیه رو ببینیم.
مهسا و مهدیه با رو پوش های جدید،متفاوت !،چه حالی داشت!
بعد از اونجا تصمیم گرفتیم تا اریا شهر رو پیاده سیر کنیم و بریم بچه های دبیرستان عترت رو هم ببینیم ولی نهایتا به جای اولمون برگشتیم و اژانس و به سوی خونه.
باز هم مثل دفعه ی قبل من و فرزانه که یکیمون شرق و یکی غربه با هم اژانس گرفتیم و من تو کوچه تا برسم به خونه،به خودم قول دادم که از اینجور قولهایی که نمی تونم سرش وایسم ،ندم!(من و ما قول داده بودیم که دیگه به عترت برنگردیم .اون موقع نمی دونستم که اگر از اون محیط دور بشم چی میشه؟ولی الان که فهمیده ام ،می گم:شتباه کردم!هر چقدر هم که اذیتمون کردن،ولی باز نمی شه اونجا رو فراموش کرد.اینجاس که می گن:اول فکر کن،بعد حرف بزن!)
*یه چیزی1:خیلی دوست داشتم 2باره حیاط و کلاسمون و نماز خونه رو ببینم،ولی نشد.
*یه چیزی2:این پست خیلی گنگ بود؟اگه هست بگید که طرز نوشتنم رو عوض کنم.
*یه چیز بی ربط :بعد از 3ماه،رفتار و فکر و سلایق بعضی ادما،خیلی تغییر می کنه.

Posted by hanifm at 12:55 PM | Comments (3)

October 23, 2006

نظر تو چیه؟

دو رو بودن بده،نه؟

Posted by hanifm at 04:50 PM | Comments (3)

October 18, 2006

یه روز بی اتفاق خاص(البته تا ظهر)

زنگ اول:شیمی:
امروز بیشتر موازنه (پیچیده)کار کردیم، خیلی شیرینه،نه؟
زنگ دوم:زبان فارسی:
بدون اتفاق خاص گذشت.
زنگ سوم:مهارت:
بحث خود شناسی دو هفته پیش رو ادمه دادیم
زنگ چهارم:دین و زندگی:
درس نیمه ی جلسه ی پیش رو کامل کرد+پرسش
**
یه برنامه خاص (برای مدرسه ی سابقم)دارم،دعا کنید بتونم اجراش کنم.D:

Posted by hanifm at 03:56 PM | Comments (3)

October 16, 2006

قاطی

اخ که چقدر افطاری دادن وبرای افطاری رفتن خونه کسی تو ماه رمضون رو دوست دارم!
اینکه با خاله ها و دایی هام و بطور کلی با فامیل تو یه جا چه خونه ی یکی ،چه خونه ی سابق پدر بزرگم و هر جا جمع شیم رو خیلی د وست دارم.
درسته که اخر شب میزبان واقعا خسته میشه،(بقیه رو نمی دونم )ولی خستگی من با اذیت کردن دختر داییم(معروف به IQ)از تنم در می اد!
*امروز رفتیم نمایشگاه قران.تا حالا نرفته بودم ولی بچه هایی که رفته بودن می گفتن:امسال نسبت به سال قبل خلوت تره.
نهایتا یه قران و دو تا ساندویچ و دو بسته نون خرمایی خریدم!(اشتباه نکن!رفته بودیم نمایشگاه قران!)
قسمت اخر و البته بد ترین قسمتش جایی بود که با یه تعارف الکی مجبور شدم 4 تا کوچه پایین تر از خونمون از اژانس پیاده شم و کوله ی سنگینم رو بکشم.(یادتون باشه :هیچ وقت به خاطر هیچ دوستی ،با کوله ای سنگین از ماشین پیاده نشین،فوق فوقش دو تا "خدا خفت کنه"می خورید و راه بقیه رو دور تر می کنید.)

Posted by hanifm at 09:39 PM

October 15, 2006

عترت!اخیلی دلم گرفت اگه تونستم

دیشب خواب عترت رو دیدم!خواب دیدم که با همه ی بچه ها رفتیم اونجا.دیدم که معاون جدید که جای معاون مهربان رو گرفته،دبیر علوم سال دومه!
هیچ کدوم از بچه هایی رو که می دیدم نمی شناختم.انقدر هم شلوغ بود که حد نداشت.تو خواب همش می گفتم :مگه نمی گفتید معاون جدید خانم سلیمی ه؟ولی این که خانم حسینی معلم علومه!-
*کامنت عاطفه رو که خوندم خیلی دلم گرفت :(
*فردا از طرف مدرسه تا حدود ساعت 5 می خوایم بریم نمایشگاه قران.اگه تونستم روزانه ام رو می نویسم اما اگر نشد...

Posted by hanifm at 08:20 PM

October 14, 2006

امروز من

زنگ اول:شیمی:
دبیر محترم تا اومد سر کلاس گفت:ورقه ها رو میز-(دیروز برعکس هر روز که می گفتم:" نه!اسونه،ولش کن!"دفتر و کتابم رو باز کردم و یه رو خوانی دقیق از در س های جدید-)و نتیجه ش :امروز صد بار درود بر خودم و خاندانم فرستادم .
سوال اول:موازنه:جلسه ی پیش دبیر محترم شیمی یه جوری این موازنه رو برام توضیح داد که حس کردم واقعا خیلی خنگم ولی نهایتا شیر فهم!شدم.و امروز کلی دعاش کردم که چه خوب توضیح داده بود.
سوال های بعدی رو نوشتم و دادم و خوشحال و شاد و خندون-از بچه های ایرون-دادم به دبیر محترم.(ساعت دقیق وقوع این اتفاق رو یادم نیست وگرنه می نوشتم!)
در اخر هم رمز های جدول تناوبی:لی لی ناز کرد رفت سلمونی فر کرد!و...رو گفت و رفت.(پول می گیرم ،این رمز ها رو میفروشم!)
زنگ دوم:ریاضی:
دبیر محترم ریاضی مون به دلیل اینکه بهش حکم معاونت خورد عوض شد و امروز در خدمت دبیر جدید بودیم.دبیر جدید محترم یه کمی خودش رو معرفی کرد و درس داد و منم مثل بعضی وقت ها از سابقش پرسیدم.
زنگ سوم:زیست:
درس داد و رفتیم ازمایشگاه.یه چغندر انداخیم تو اب و زیرش چراغ الکلی و نگاه کردیم.
زنگ نماز برنامه عزاداری داشتیم.
زنگ اخر:دین و زندگی:
به خاطر ننوشتن تمرین ها ،نفری یه منفی خوردیم و در اخر که ما همش می گفتیم امروز قران داریم وچهار شنبه دینی، دبیر محترم مجبورمون کرد تو صفحه ی اول کتابمون بنویسیم:"هر روز که در برنامه "دین و زندگی"نوشته شده بود،کتاب دین و زندگی همراه با تمارین نوشته شده چه قران و چه دینی،اورده شود!"
زنگ خورد و تمام شد.
یه چیزی:سبک نوشتن من با جلال ال احمد فرق می کنه؛اون خدا بیامرز فعل جمله هاش رو یه جور درستی حذف می کرد،ولی من هر جا که مغزم نکشه فعل ها رو حذف می کنم و اجازه می دم که خواننده یا فعل رو حدس بزنه یا خودش یه فعل بذاره!

Posted by hanifm at 03:42 PM | Comments (3)

October 12, 2006

بی مقدمه

دوست و بغل دستی جدیدم که 2 مهر با هم دوست شدیم،"هدیه" است(دختر خوبیه.درسشم بد نیست.هم معدل خودمه).احتمالا این اسم جایگزین اسم فرزانه تو پست هامه.
این هفته که گذشت چون با چند تا از بچه ها به نقاط مشترک رسیدیم،رابطه هامون هم بهتر شده.همه چیز خوبه و تلاش می کنم که بهتر هم بشه.خدا رو شکر که تونستم تو هفته ی دوم/سوم خودم رو وفق بدم.
سعی می کنم با مرور خاطرات سال پیش، خودم رو ازار ندم و به خاطردوری کسانی که بیادم نیستن ناراحت نشم ،و با دوستای تازه ای که پیدا کرده ام بهم خوش بگذره.
البته هنوز اول راهم و و تازگی ها این تصمیم رو گرفتم و مونده تا بتونم کمتر به گذشته ها فکر کنم و باور کنم که یه جای دیگه جدا از همه هستم.
چون من و هدیه هر روز رو با یک سری از بچه ها می گذرونیم،نمی تونم از دوستای خاصی نام ببرم تا وقتی که ثابت بشن!
*درسته که تصمیم دارم کمتر به خاطرات گذشته فکر کنم ،ولی این دلیل نمی شه که دوستای خوب راهنماییم رو فراموش کنم .همیشه به یادشون هستم و هر وقت که بتونم از حالشون خبر می گیرم.
*سعی می کنم هر روز اینجا بنویسم-هر چند کوتاه و بی مزه-که یه سال دیگه حسرت روز ها و حس هایی رو که داشتم نخورم.

Posted by hanifm at 03:23 PM | Comments (3)

October 10, 2006

تولدددددددددددددددددددددددددت مبارررررررررررررررررررررک!

یه سال و اندیه که محل سکونت ما از هم جدا شده ولی نه از صمیمیتمون کم شده و نه از توجه اون به من و ما.
این اون همونیه که خیلی ها حسرت داشتنش رو دارن و خیلی ها چشم دیدنش رو ندارن و خیلی ها هم افتخار می کنن که1/2/3/...داداش گل دارن!
داش گل ما یه ساله که خونش از من و مامان و بابا یی جدا شده و تو خونه ی خودش با ماهی قرمز زندگی می کنه ولی تو این مدت خدایی هر جوری که تونسته به بهترین صورت نیاز هامون رو برطرف کرده و بهمون رسیده.
داداشی توپولی(که تازگیا کلی وزن کم کرده و داره به سمت مانکنی میره!)امروز تولدشه و یه سال بزرگتر شده!
داش فریورتولدت مبارک!انشا الله موفق تر از اینی که هستی بشی و شادانه شاد شاد باشی و بمانی و البته تمام ارزو های عالی برات!
در ضمن به خاطر تمام کمک های خیلی زیاد این دو سه هفته به بابایی و البته ما مممممممممممممنون!

Posted by hanifm at 04:59 PM | Comments (2)

October 02, 2006

من و گل اقا

من+گل اقا
یه چیزی1:من به هیییییییییییییییییچ وجه شیطون نیستم!
یه چیزی 2:این بالاییه ^ لینکه!

Posted by hanifm at 04:07 PM | Comments (8)

توی این دوهفته که از شروع مدرسه ها گذشته حدود ساعت یه ربع به هفت با هزار بدبختی از خواب بلند می شم و پیش به سوی مدرسه.
5روز اول رو با اژانس می رفتم چون سرویسمون درست نشده بود و چند روز هم با مینی بوس (اینکه میگم مینی بوس تو بخون ماکسیما!:مجهز به سیستم صوتی !با انواع و اقسام جدید ترین اهنگ ها،تر و تمیز!که راننده ی گرامی می خواست مانیتور هم براش بگیره ولی چون دید بچه ها بی جنبه تشیف دارن و کنترل ضبط بین دست بچه هاس،منصرف شد!)و این دو سه روزه هم که دیگه سرویسم درست شده با سواری می رم و میام.
این هفته که گذشت نسبت به هفته ی گذشته ترش! بهتر بود.بهتر بودن منظور جور شدن بچه ها باهمه.
تمام.

Posted by hanifm at 04:07 PM | Comments (1)