« July 2007 | صفحه اصلي | September 2007 »
August 27, 2007
بی تو هرگز ،با تو عمری
یه نفر میخواد سوار یه خری بشه ،هی خره جفتک میزنه؛دوباره هی تلااااااش که اقا من میخوام سوار شم،بازم هی خره جفتک میزنه.خلاصه دوست موستا میان جمع میشن،کمک و ... که این طرف سوار خره بشه،نمیشه.هی خره میدوه اینور میدوه اونور،باز این طرف کوتاه نمیاد که میخواد سوار شه.خلاصه که جونم برات بگه :به هزار زحمت طرف و سوار می کنن و خر هم که خر بوده دیگه ،هی این دستاش/پاهاش(همون دوتایی که بیشتر به سرش نزدیکن رو میاره بالا.یارو هم داشته می افتاده،یهو خرخره ی خره رو میگیره و میچسبه بهش که :"بی تو هرگز،با تو عمری"
خلاصه که این خره هی دست و پاشو میاره بالا،هی گلاب به روتون بله!،هی خرکی میدوه ،ولی ادم قصه ی ما پیاده بشو نیست.اقا جان،خانم جان چسبیده،چی کارش کنم؟خلاصه انقدر اون بالا میشینه تا میمیره.
بالا رفتیم دوغ بود ،پایین اومدیم ماست بود،قصه ی ما راست بود!
((دپورتی م،قرن 21،با دخل و تصرف))
::
یه چیزی 1:این داستان 100%واقعی بود،چون قصه ی من (ادمه،طرف)و یه جا(خره)بود.
یه چیزی 2:ما خانوادگی قصه گو بودیم و هستیم و میباشیم.
Posted by Dedab at 01:01 PM | Comments (2) | TrackBack
August 21, 2007
taravoshate zehniye yek DAPOORTI:
زمان،عمرم یا هر چیز دیگه میگذره و تو هر تیکه از این عمر و زندگی م ادمایی وارد میشن و بعضی ها هم خارج.و بعد از خروجشون(نه کاملا خروج،شاید دوریشون)خاطره هاشون می مونه.
نمی فهمم این کلمه ی"خاطره"چی داره که همیشه برای من دلتنگی میاره.
همیشه ،با دوستام که حرف میزنم و ازخاطره هامون با هم میگیم(حتی از اون خنده داراش)اخرش که دل گرفتگی دارم هیچ،فکر میکنم خیلی زود و الکی تمام وقتایی رو که می تونستم شاد شاد باشم و از با هم بودنمون لذت ببرم از دست دادم.
این فقط مختص دوستام و فرصتای از دست رفته ی دوران دوستیم نیست؛فکر میکنم در مورد فامیل و خانواده م هم هست.فکر میکنم چه قدر خر بودم که قدر ادمای رفته رو ندونستم.
و همین ادمای زنده که می ترسم...
میگن زندگی این دنیا پر درده و امتحان میشیم و عذاب میکشیم و باید سعی کنی که همیشه از این امتحانا سربلند بیرون بیای و صبر کنی ولی اخه یه امتحانایی خیلی سختن،سوالاتشون مثله این امتحانای استانی اسون و الکی نیست،جواب زیاد میخواد،وقت زیادی هم میخواد.تقلب و کمک هم میخواد.از اون امتحانایی که چشمت همش به اینور اونوره که ببینی کی تموم کرده و میتونی ازش کمک بگیری،ولی از شانست طرف که میخواد تقلب برسونه مراقب میاد بغلت و میگه خانم سرت تو برگه ی خودت.
یه چیزی 1:دیدی این تابستون نیومده رفت؟این شهریورم که همش اسم مدرسه تو گوش ادمه.فقط دو ماه راحتیم از دست این مدرسه.9 ماه هی بخون هی امتحان بده هی جواب بده هی سوال بپرس هی بفرستنت دنبال نخود سیاه، بعدش چی؟ فقط دو ماه استراحت کن.
Posted by Dedab at 11:29 PM | Comments (8) | TrackBack
August 19, 2007
میخوام بگم یه جفت گوش میخوام
می خوام بگم خیلی خوشحالم که نیست و جاش رو ادمایی گرفتن که سرو صداشون بهم ارامش میده.
می خوام بگم یه کمی پشیمونم که روزای تابستون خوشگلم رو یه کمی بد گذروندم.خدایی شانس،قسمت،دست تقدیر یا هر چیز دیگه نخواست که ما امسالم خوش باشیم.ولی خدااا من که حکمت این اتفاقات بی مزه رو تا الان نفهمیدم ولی بازم شکرت.
میخوام بگم نمی دونم دلم گریه می خواد یا خنده.نمی دونم میخوام تنهای تنها باشم یا دور و برم پر از دوست و فامیل باشه؟
میخوام بگم یه کم کوچولو خسته م.(الان اگه مامانم بود میگفت:مولتی ویتامین بخور،ضعیف شدی.)
میخوام شرط ببندم اگه یه اشنا رو اتفاقی تو خیابون ببینم حتما حالم خوب میشه.(؟)
میخوام بگم ای بابا!تو تا ابد میخوای تو ذهن من بمونی و منو دل تنگ کنی؟
Posted by Dedab at 11:21 PM | Comments (1) | TrackBack
August 14, 2007
یه چیزی 1:یه روز داشتم به این فکر می کردم که مرگ راحته و مثلا اگر بگن فردا می میری،کار زیادی ندارم؛بعدش گفتم نه،بیچاره مامانم،بیچاره بابام،بیچاره فرنوش و فریور،اهان نه،مثلا با فلانی تازه دوست شدم...،بعد دیدم منم به اندازه ی خودم خیلی به این دنیا وابسته ام،بیچاره فلان و بی چاره بهمان بهونه س.
یه چیزی 2:چرا می گن وسط خیابون ندویید؟ندویی که ماشین میزنه له میشی.(امروز امتحان کردم،همه بدویید)
یه چیزی 3:یه وقتایی فکر میکنم چقدر بدبختم که تو 16 سالگی،نه مادر بزرگ دارم و نه پدر بزرگ،در صورتی که الان همه 80-90 سال عمر میکنن.(همین الان فهمیدم که میانگین عمر تو خانواده ی ما خیلی پایینه.)
یه چیزی 4:توی این چند روز و هفته ای که نیستی، انقدر دلم برات تنگ شده .تنگ تنگ.جات خالیه خالیه."به کجا چنین شتابان"رفتی؟
Posted by Dedab at 01:34 PM | Comments (2) | TrackBack

