« فرياد كن ! | صفحه اول نامه‌ها | باباحاجي ديدار به قيامت »

۲۵ تیر


خوب بود اين مردم ، دانه های دلشان پيدا بود.

((آسمان ، آبی تر ،

آب ، آبی تر .

من در ایوانم ، رعنا سر حوض .

رخت می شوید رعنا.

برگ ها می ریزد.

مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است.

من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .

زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، می خواند.

من (( ودا )) می خوانم ، گاهی نیز طرح می ریزم سنگی ، مرغی ، ابری.

آفتابی یکدست .

سارها آمده اند.

تازه لادن ها پیدا شده اند.

من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم :

خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود.

می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم .

مادرم می خندد . رعنا هم.))

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)