« باباحاجي ديدار به قيامت | صفحه اول نامه‌ها | موشي جونم اي كي يوسان شده ! »

۲۹ تیر


يك موضوع عشقي

مشغول كارهايم هستم و او مرا زير نظر دارد،‌ يادم نمي آيد اولين باري كه وجودش را حس كردم چه موقع بود. با هزار زحمت سعي مي كنم تا بهش توجهي نكنم. نمي دونم توي اين همه آدم چرا به من پيله كرده،‌ به من كه تازه واردم. عصباني ميشم و ناخودآگاه خندم مي گيره، به اين مي خندم كه عاشقم شده باشه،‌اونهم عاشق يك زن متاهل. توي ذهنم:

- يعني عاشقم شده ؟

- نه ‌! من متاهلم.

- فرقش چيه؟ عاشق شده ديگه!

- مگه ميشه ؟‌ما خيلي با هم فرق داريم.

- رسيدن ما به هم عين مرگه،‌ يكي مون بايد فدا بشه. البته چون من هميشه معشوقم و نمي تونم عاشق باشم،‌پس اون فنا ميشه.( اين حرف نحيفو ياد دوران جوونيمون مي اندازه)

مي خواهد برود،‌ اختيارم را از دست مي دهم و نگاهش مي كنم،‌ او نيز به من.

لرزه اي در قلبم حس مي كنم.راستي نگاهش،‌ چشمهاي قهوه اي رنگش يادم نمي رود! ولي لبانش معلوم نيستند!

-مرده شور!

مامان اينو ميگه و دمپايي اي نثارش مي كند.

- مامان!‌

راستي سوسكه عاشقم شده بود كه همينطوري ماتش برده بود ؟ يا شايدم مي ترسيد؟

در هر حال دوتايي مون منتظر حركت همديگه بوديم.

راستي چرا اين سوسكها حرف آدمو نمي فهن؟چرا منطقي برخورد نمي كنند؟ البته اگر چندشم نمي شد - چندش شدن = ترسيدن - با يك دمپايي جلوي اون نگاه وقيحشو براي هميشه مي گرفتم.

من كه منظورتان را نفهميدم ولي موفق باشيد و باز هم بنويسيد. ;-)

ارسال شده توسط: مهدوي در July 21, 2005 02:06 AM

ارسال شده توسط: http://unknownboy.blogfa.com/ در July 21, 2005 02:40 AM

خونه نو مبارک باشه :)

ارسال شده توسط: دلارام در July 21, 2005 02:34 PM

خیلی با حال بود. آخر نویسنده. آخر نوشتن پایان داستان. شما یه رمان پلیسی بنویسی فکر کنم خوب بگیره. موفق و پیروز باشی

ارسال شده توسط: موسی در July 21, 2005 04:09 PM

واي خواهر جون با اين نوشتنت
من عاشق نوشتنت هستم خيلي زيبا مي نويسي
اميدوارم تداوم داشته باشه هميشه و زود به زود
راستي يادم رفت وبلاگ جديدت مباركه و

ارسال شده توسط: احسان در July 21, 2005 09:30 PM

kheili webloge jalebi darid montaha kheili khiali man hamedam age nemishnasidam az nahif beporsid

ارسال شده توسط: hamed در July 21, 2005 11:34 PM

بسيار ديناميك و معركه نوشدنشم مبارك باشه لطفن مرتب بنويس

ارسال شده توسط: فريور در July 21, 2005 11:55 PM

مگر نشنیده‌ئی که عاشق کشی جرمی نابخشودنی است؟

ارسال شده توسط: اروند در July 22, 2005 08:13 PM

salam
alii bud

ارسال شده توسط: faRID در July 23, 2005 07:04 AM

دلم برای حنیف سوخت در جمله.( اين حرف نحيفو ياد دوران جوونيمون مي اندازه)
میشه اصلاحش کرد نه؟
اصلاحات هنوز هم زنده است حتی به کلمه ای
;)

ارسال شده توسط: میترا در July 23, 2005 10:49 AM

dashtam dar zehnam baraye eshgh donballe tojih migashtam ke majara maaloom shod

ارسال شده توسط: farzane در July 23, 2005 07:00 PM

زيبا بود و جالب آدم اصلاً آخرش را حدث نمي زند.خوش باشي.

ارسال شده توسط: mahdi در July 24, 2005 12:10 AM

باسلام خدمت شما وهمسر محترمتان
مطلب زيبايي بود، با اجازه شما همراه باذكر منبع از مطلب شما استفاده كردم اميد وار هستم راضي باشيد.
با آرزوي موفقيت وسلامتي براي شما وخانواده محترمتان.

ارسال شده توسط: سعيد در July 25, 2005 02:52 PM

خيلي نوشته با حالي بود چون همينكه آمدم وارد سايت شوم ديدم آدرس شما آمد باز كردم و حسابي كيف كردم در آينده نويسنده با مرامي مي شوي!

ارسال شده توسط: طناز در September 6, 2005 03:21 PM

با سلام. از شما ممنونم به خاطر زحماتتون.لطفآچند متن زيباي عشقي به اميلم بفرستين .كوچك شما محمدي

ارسال شده توسط: نصرالله محمدي در January 23, 2006 11:11 AM

عزيزم من هم مثل دلارام فكر ميكنم كه شما بايد سراغ رمان پليسي بري تا رمان هاي عاشقي ولي من خوشم امد بقيه رو نميدونم حرف دلشون رو زدن يا نه

ارسال شده توسط: مهرداد در May 21, 2006 04:59 PM

very good

ارسال شده توسط: هليا در November 11, 2006 03:39 PM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)