« کمکم کن....! | صفحه اول نامه‌ها | خداوندا به فرياد دلم رس! »

۲۴ آذر


بادها خبر از تغيير فصل مي دهند!

با زنگ تلفن مامان از خواب پا ميشم ( مطابق هميشه )،‌ مامان سفارشهاشو براي نگهداري از موشي تكرار مي كنه،‌ امروز قراره بره تشييع جنازه يكي از خانومهاي دور فاميل.‌ خيلي دلم مي خواست مي تونستم باهاش برم چون اون مرحومه را در شاهزاده عبدالعظيم دفن مي كنند،‌ در واقع مي شد يك تيرو دو نشان! براي اين حمله عصبي هم كه ديروز بهم دست داد خوب بود و حداقلش مي تونستم اونجا يه دل سير گريه كنم. خدا بيامرزدش.
ديروز يه روز خيلي پربار بود؛ هم خودمو خيلي سبك كردم از اون نظر! هم به يه خيريه رفتيم،‌ هم يه فيلم ديديم تويه موزه سينما.
حكم مسعود كيميايي را ديديم؛‌ بدم نيومد. بازي خوب پولاد كيميايي كه با كلوز آپ هاي پدر جان تونسته بود خوب بدرخشه و بر عكس اون عزت الله انتظامي بود كه با اون همه كلوز آپ،‌ حتي نتونست خودشو دقيق معرفي كنه كه كيه يا اينكه چي تو سرش ميگذره. اصلا هيچ حالتي را منعكس نمي كرد. بهرام رادان هم نقش ديوار را خوب بازي مي كرد،‌ ايضا مريلا زارعي كه با اون خنده هاش باعث مور مور شدن،‌ شده بود!
از دكور و طراحي لباسش خوشم اومد. گريم هاش خيلي غلو آميز بود؛‌ مثلا بعد از هر ضربه اي كه به طرف مي خورد،‌ خون بود كه از سرو روش جاري مي شد،‌ يا اينكه صحنه اي كه نشون مي ده ليلا حاتمي كتك خورده،‌ وقتي چشمشو نگاه مي كردي آثار جمع شدگي بود كه سوختن معمولا همچين گريمي داره نه مشت خوردن و بادكردگي،‌ يعني در واقع خانم عاطفه رضوي يه گاف بزرگ داده بود! ( شده مثل كلاس هاي تدريس گريمم،‌ اينجا هم دارم تحليل مي كنم.)
خلاصه كه ديدن يه فيلم اونهم از نوع عشقولانه به سبك كيميايي با مرسدس بنز،‌ در يك روز با حمله عصبي بد نبود.
راستي اينقدر اين نحيف خان بهم توجه مي كنه دارم مي ميرم!!!! يادم مياد اون خونه وقتي كه داشت پاي كامپيوتر كارهاشو مي كرد هر ده دقيقه يكبار مي رفتم پاي كامپيوتر هم اذيتش مي كردم و هم براش نوشيدني مي بردم و اونقدر سر به سرش مي ذاشتم كه مي گفت: اگه گذاشتي كارهامو بكنم و منم مثل دختر لوسها بي صدا و به حالت قهر ميومدم بيرون و دوباره 10 دقيقه بعد مي رفتم و دوباره اذيت و شيطنت،‌ و دوباره غرغر آقاي شوهر! همه اون كارها رو هم براي اين مي كردم كه حوصلش سر نره و يا اينكه مثل من توي اين چند شب،‌ نترسه! (پيش خودمون بمونه، اين چند شب كه نحيف زود مي ره مي خوابه و كارهاي من تا 3-2 نيمه شب طول مي كشه،‌ خيلي مي ترسم!‌ چون صداهاي عجيب غريبي مياد!)
ولي در عوض آقا نحيف حالا بعد از اين دوسال و نيم زندگي مشترك،‌ وقتي كه سر كارهامم هيچ توجهي نمي كنه و اونقدر جلوي تلويزيون اين كانال اون كانال مي كنه كه خوابش مي بره و منم نمي تونم بيدارش كنم و هي غرغر كنم كه اصلا بهم توجه نمي كني . تازه هر چي هم كه مي گم برام يه ليوان آب بيار،‌ اصلا انگار نه انگار كه ميشنوه!
آخيش خالي شدم،‌ اين وبلاگ عجب چيز خوبيه! غرغرهاي نكرده را ميتوان اينجا نوشت تا خالي شد.

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/34

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)