« چه جوري ممل به اين جا رسيد! | صفحه اول نامهها | يه پنجشنبه »
۱۲ دی
دلم تنگه، دلت سنگه!
سردرد عجيبي دارم. نمي دونم براي شما هم پيش اومده تا حالا يا نه كه مي خواهيد بريد يه جايي كه دلتون باز شه ولي برعكس، دلتون حسابي ميگيره، البته بي هيچ دليلي. من خودم خيلي به انرژي هايي كه آدمها به هم ميدهند معتقدم. امروز رفتيم خونه يك عزيز ولي نفهميديم مريض بود يا اينكه باردار؟؟!! البته فكر كنم عمل كرده بود چون به نظر رنجور ميامد. شايد هم علت سردردم همين باشه، فكر مي كنم بيشتر انرژيم ته كشيده.
امروز رفتم دانشگاه، چه روزهايي داشتيم يادش بخير. من دلم باز دانشگاه مي خواد. باز درس، باز مدرسه، باز هم چيزهاي تازه و جديد يادگرفتن، باز شيطنت، باز سلف دانشگاه با اون بوش، با اون غذاهاي سگيش، دلم يا جاي تازه ميخواد كه بازهم يادبگيرم. باز هم شب امتحان مي خوام. باز هم ژوژمان مي خوام. استادهاي گير مي خوام. بحث سر كلاس مي خوام. دو دره كردن كلاس مي خوام. كتابخونه دانشگاه مي خوام.
چند روز پيش هم رفته بودم دبيرستانم. وقتي با ندا رفتيم از در مدرسه تو، دلم پر كشيد؛ براي اون معلم هايي كه داشتيم، براي كف جياط نشستن ها، براي اعتصاب هامون بر عليه خانم شيرخدايي. براي برگه سفيد امتحان. براي نمازخونه مدرسه. براي غذا گرم كردن هاي توي مدرسه. براي هر روز سر يك سفره نشستن 150 دانش آموز يك دبيرستان. براي مريم غلامپور كه حالا غيبش زده.
براي فرزانه پورافضل. براي سميه اخوان.براي خانم پورشيرازي با اون فولكس سبزش كه بعدا تبديل به پرايد شد و حالا هم رفته خارج( من هر چي شيمي بلدم از اين گل روزگار بلدم).
براي كلاسهاي فوق العاده. براي آقاي چراغي؛ دبير محترم زبان.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/43
مبتونیم تبادل لینک داشته باشیم ؟
ارسال شده توسط: محمد افقري در January 2, 2006 11:06 PM
دلم عشق ميخواد ، دلم هواي تازه مي خواد دلم دلهره ديدن يار مي خواد ، دلم هواي تازه بهار مي خواد آره خواهر جونم اين ها رو هم دل من مي خواد
ارسال شده توسط: احسان در January 3, 2006 01:02 AM
سلام عزیز نمی دونستم مهمون خونم بودی وگرنه زودتر خدمت می رسیدم.تازه یه دلمو بردی تو مدرسه و جیغ و داد های پراز وسوسه
ارسال شده توسط: صدف در January 3, 2006 11:24 AM
من هنوز از دانشگاه خيلي دور نشده ام... يعني هنوز دلم تنگ نشده... شايد فاصله كه بگيرم جور ديگري بشود حسم... مثل شما... اما اينكه آدم دلش تنگ يك چيز و فضا و حس بشود كه قبلا داشته را خيلي خيلي خيلي خيلي خوب مي فهمم...
ارسال شده توسط: باد صبا در January 4, 2006 11:46 AM
با اینا که گفتی موافقم
ولی بقیه داستان ممل چی شد؟
ارسال شده توسط: porteghal در January 4, 2006 07:45 PM
روزگار غریبی است نازنین واقعا دوست دارم برم دور دورا نمیدونم کجا نمیدونم چرا همیشه قدیمها خوب بوده شاید الان بهتر از چند سال دیگس آخ چرا شبها دلم میگره دوست دارم راحت کنم خودمو از شر این مثلا زندگی ...
ارسال شده توسط: هامون در April 10, 2006 03:26 AM