« گزيده هاي تكراري قسمت دوم | صفحه اول نامه‌ها | دومین شب دختر مامان »

۳ بهمن


آوازه خوان

*امروز بعد از اینکه با ندا ضایع شدیم، راه برگشتن به خونه را پیاده آمدیم. خیلی با حال بود؛ همه اتوبان را خلاف جهت طی می کردیم، البته این بزرگراه یا در واقع همان میدان قدیمی خودمون هنوز راه اندازی نشده!
خیلی خوب بود حس خیلی خوبی داشتم. به چند سال پیش که نگاه می کنم میبینم که انرژیم تحلیل رفته یا شایدم درستش این باشه که بگم تنبل شده ام.
*عصری که داشتم خونه مامانم اینا آواز می خوندم مامانم و فریماه گفتند که تورو به خدا نخون!!!!!!! مامانم گفت که بچه کوچیک که نیستی که حرف گوش نمی کنی؟؟؟×!!!! اگر میگم که نخون یعنی نخون!
منم خیلی بهم برخورد و هیچی نگفتم و اومدم توی اتاق فریماه مشغول تایپ کردن برای وبلاگم شدم، آخه به نظر خودم خیلی هم بد نمی خوندم!!!
*قرار بود که مامانم دیروز زانوش را عمل کنه که نشد و احتمالا فردا معلوم میشه که کی باید عمل کنه.
*فردا نحیف میره ماموریت و من بازهم دختر مامانم میشم. امیدوارم که نحیف توی میانه از سرما یخ نزنه!
*تهدید های من توی وبلاگم هم نتیجه بخش بود و نحیف بهم پول داده که برم برا ی خودم کادو تولد بخرم. حالا موندم چی بخرم!
*نمیدونم چرا این چند روزه اینقدر« ام بی سی 2 » داره فیلم جنگی نشون میده؟
*جمعه بالاخره خونم پرده دار شد و بطور کلی قیافه خونه عوض شده. البته بماند که نحیف کلی غرغر کرد تا میل پرده بزنه، البته کمک فریور را هم نمیشه نادیده گرفت.
*جشنواره فیلم و تاتره ولی من حال و حوصله ندارم که بخوام برم ببینم چه خبره . یاد دوران دانشگاه بخیر که حتی روی زمین هم حاضر بودیم بشینیم تا یه تاتر ببینیم.

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/58

خواهر جونم مهمون هات هنوز نرفتن
جهت استحضار
ساعت الان 16:20 روز سه شنبه 4/11/84

ارسال شده توسط: احسان در January 24, 2006 04:21 PM

جنگ ؟ ):

ارسال شده توسط: پرتقال در January 24, 2006 08:25 PM

فرنوش جون ممنون از تبریکت. اسم وبلاگت خیلی قشنگ و خاطره انگیزه.

ارسال شده توسط: لیلا علیپور در January 25, 2006 12:32 AM

نمی دونم چرا هروقت من هم می خونم همه میگن نخون

ارسال شده توسط: مسافر در January 25, 2006 01:20 AM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)