« من معتادم | صفحه اول نامه‌ها | روز خوب خدا »

۱۲ بهمن


به خانه بر ميگرديم ورژن دهاتي

*خانمهاي عزيز سر جاتون ميخكوب بشيد و طرز درست كردن بتونه را براي بار دوم از همكارم ياد بگيريد.
خانم همكار: (با مانتوي مهموني كه كلي هم روش كار شده و فكر كنم كه قيمتش حدودا 40 هزار تومان باشه) خب خانومهاي عزيز، مل و چسب چوب و آب را با هم قاطي ميكنيم. خودتون كه درست كنيد،‌ نسبت تركيبش دستتون مياد.( واقعا ممنون از راهنمايي شما خانوم هردمبيل. البته نا گفته نماند كه سر آستين هاي خانوم هم مزين به بتونه شده بود و گند زده بود به مانتو.)
خلاصه كه اين برنامه جديد به خانه بر ميگرديم شده جك. حتي برنامه خانواده شبكه سيما هم پيشرفت كرده .واقعا فكر نمي كردم بشه اون برنامه به اون خوبي رو تبديل به يك برنامه دهه 60 كرد كه مجري آشپزيش مثل احماقها حرف بزنه. شايد اون موقع كه اين برنامه توليد ميشد فكر نمي كرديم كه همون زنده بودن برنامه هم جز امتياز هاي مثبت برنامه باشه. البته با اين تغيير جديد در گروه توليد برنامه به خانه برميگرديم واقعا ميشه به استادي آقاي سپهري (كارگردان برنامه) اعتراف كرد. يادم مياد اوايل پخش برنامه به خانه بر ميگرديم،‌ صحبت خانومهاي خانه دار دور اين محور ميچرخيد كه چه برنامه خوبيه و چقدر آموزشهايي كه ميدند به درد ميخوره و خلاصه چه دكور خوبي داره و چه مجريهاي خوبي و .... و حتي اون بيت : خسته اما با لبخند به خانه بر ميگرديم
،‌ همزمان با پخش آهنگ برنامه زمزمه ميشد.
يادم مياد اون موقع كه مدرسه ميرفتم هر وقت يك معلمي خوب نبود با بچه ها جمع ميشديم و ميرفتيم دفتر مدرسه و به مدير مي گفتيم كه بابا ما از اين معلم راضي نيستيم،‌ لطفا عوضش كنيد. معمولا هم مديرها مي گفتند كه اين خانوم چند آموزشگاه معتبر تدريس ميكنه يا نمي دونم به كمتر از مدرسه تيزهوشان رضايت نميده،‌ حالا كه ما با كلي زحمت آورديمشون شما اين طوري ميگيد؟ خلاصه كه دكمون مي كردند و با احترام ميگفتند كه هيچ حقي نداري كه بخواهي انتقاد كني.
البته توي دانشگاه هم تقريبا همينطور بود. خودمون در عمل هيچ كدام از واحدهامونو انتخاب نكرديم و همه چيزها از پيش تعيين شده بود.
سري دوم برنامه به خانه بر ميگرديم هم همينطوره. از بالا دستور رسيده كه بايد اين گروه عوض بشن يا شايدم گروه اول تقاضاي مزايا كرده بوده كه اين اتفاق نيافتاده .
به هر جهت اين گروه دوم كه به طرز ناشيانه و حماقت باري ( بد تر از خونه من) دكوراسيون چيده اند و رنگها با هم تناسبي ندارند سعي مي كنه كه با برنامه ضبط شده (از ويژه گي هاي برنامه ضبط شده روتوش شده بودن است در صورتيكه اين برنامه پر است از گاف هاي عمدي مجري ها و تصوير بردار محترم. دقيقا مثل نسخه مادر فيلم عروسي!!) سلیقه بيننده اي كه مدتي به برنامه زنده و شاداب تهراني رو عادت کره بود را باید کلی عوض کردو ببردش به برنامه هاي آموزشي دهه 60.
از همه آيتم هاش هم قشنگتر اون قسمتي كه چند تا خانوم دكوراتور قراره خونه يه مادر مرده اي رو دكور بزنن. توي اين قسمت يك خانم به عنوان سر مربي يا در واقع ميشه گفت ام الفساد ( البته به معني بدش نه بلكه به معني خانه خراب كن!!) هر مبحثي كه ياد ميده را ميگه كه شما هم توي خونتون اجرا كنيد؛‌به عنوان مثال ميگه با اين بتونه همه ديوارهاتونو شكل بديد و بعد روشو رنگ كنيد و... خلاصه از پشت جعبه جادويي خانومها را شير ميكنه كه خونتونو متغيير كنيد و ببينيد كه چقدر قشنگ ميشه. به اين آيتم چند ايراد ميشه گرفت:
استفاده از برنامه هاي ماهواره خوبه ولي يك كم بيشتر دقت كنيم،‌ مثلا اگر بي بي سي پرايم‌، يا ووكس اين كارها رو نشون ميدن هيچ وقت از آموزش مستقيم استفاده نمي كنند بلكه شما با ديدن تغييري كه در خانه ايجاد ميشه،‌كاملا دروني به اين فكر مي افتيد كه خب ميشه با استفاده از اين تكنيك يه صفايي به خونه داد. ولي توي اين برنامه به نظر من زنهاي ايراني را احمقي تصور مي كنند كه بايد با آموزش مستقيم و البته با تكرار،‌ چيزي رو ياد بگيرند و حتي قدرت انتخاب رو ازشون ميگيرند و توي كلماتشون ميگن كه اين كارو حتما انجام بديد. چند دفعه از چند نفر شنيده ام كه گفتند كه آره اين كارو انجام بديم و شب هم از شوهرمون كتك بخوريم و بعد به خودمون بگيم كه اين چه غلطي بود كه كرديم.
از طرف ديگه ميشه به پوشش نامناسب خانومهاي نقاش و بتونه كار و ... خرده گرفت. به نظر من خيلي مسخره است كه خانمي با مانتويي كه به نظر مياد تازه براي جلوي دوربين خريده شده مشغول به رنگ زدن ديوار بشه و سر آستين مانتوي قهوه ايش با رنگ سفيد بشه. خوب بود كه همه شون يك روپوش سفيد تنشون مي كردندكه هم گرون نباشه و هم اينكه باعث ترويج فرهنگ پوشيدن لباس كار مي شدند و تازه بعد از اينكه روپوش كلي رنگ رنگي ميشد،‌ قشنگ هم مي شد.
فكر كنم خيلي روده درازي كردم بقيه شو توي يه پست ديگه مي گنجونم .
* زن براي آنكه تنها نباشد ميتايپيد. از تنهايي و سكوت شب مي ترسيد ولي جلوي خودش را گرفت تا نگويد دلم تنگ شده. تا نگويد كمبود دارم. اين خاصيت زنهاي شرقي است.
*راستي آن همه خواهش،‌ آنهمه بي تابي براي ديدار تازه كجا رفته؟ يعني پتينه شده ايم؟ چقدر زود!!!!
* آنهمه اسرار براي ازدواج براي چه بود؟ براي اينكه در خانه، قفس مرغ عشقي هم باشد؟ يعني خودخواهي بود يا چيزي هم معني اين؟
*زن 1چهره اي مريض دارد.
زن 2 بچه اش مريض است.
زن 3 نگران است و كيفش را از چادرش بيرون ميكشد و وقتي درش را باز مي كند،‌ چشمهايش را ميبندد و نفس راحتي ميكشد.
زن 4 به شيرين زباني هاي بچه اش كه مثل احمقها حرف مي زند مي خندد و قربان صدقه اش مي رود. مصداق مادر سوسكي كه به بچه اش مي گويد قربان دست و پاي بلوريت برم!
زن 5 موبايلش به صدا در ميآيد: سلام. قربونت برم حسن جون. خوبي ؟ داري از مدرسه بر ميگردي؟ ناهارت حاضره فقط داغش كن! فدات بشم. قربونت برم درستو بخون دارم ميام!
زن 6 دست مادرش را در ايستگاه به سمت در اتوبوس ميكشد تا پيايده شوند. دو پسر بچه زن 6 كه 7 و 5 ساله به نظر ميرسند موقع پياده شدن مادر بزرگشان مي گويند : فدات بشم! جوري اين جمله را مي گويند كه انگار تا به حال اين كلمه را از زبان مادرشان نشنيده اند و مي خواهند به مادرشان بفهمانند كه با ما اين طوري حرف بزن! ( بچه ها مثل ظبط عمل مي كردند بدون اينكه حتي لبخند بزنند)
زن 8 به من مي خندد.
زن 9 روي پله هاي اتوبوس ولو ميشود و انگار كه دارد غرق ميشود دستش را به ميله جداكننده ميرساند و همانطور چهار دستو پا پله ها را بالا ميآيد و زن 8 كه بغل دست من بود و پير بود جايش را به او ميدهد. زن 9 نصف وزنش را روي من مي اندازد.
ايستگاه بعدي زن10 مثل زن 9،‌ پله ها را بالا ميآيد،‌ ميخواهم بلند شوم كه زير زن 9 مي مانم چون فكر كرده بود كه من بلند شده ام.
زن 10 هم مينشيند. بار زن 8 را به خودش مي دهم و ميروم ته اتوبوس مي نشينم.
به اين فكر مي كنم كه روزانه چقدر زن سوار اين اتوبوسها كه شبيه طويله هر كي به هر كي هستند سوار مي شوند و هيچ كس جايش را به آنها نمي دهد. زنهايي كه عموما بعد از 40 سال همه دست و پا و كمرشان درد مي كند و صد البته به طور متوسط در هر 5كورس سوار اتوبوس شدن،‌ كيفشان زده ميشود.

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/62

خب دیگه
حالا ایشالا وقتی نفت رو لوله کشی کردن سر سفره هامون، این چیزها هم درست میشه.

ارسال شده توسط: پرتقال در February 1, 2006 07:20 PM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)