« بامرام | صفحه اول نامه‌ها | رويش1 »

۲۱ اسفند


روزمره گي( بانك)

با زنگ ساعت روي تخت ميشينم. مثل ماشين كوكي ميرم به سمت آشپزخانه و غذاي نحيف را داخل ظرفش مي ريزم تا مبادا يادش بره كه ببره.
دستشويي رفتنو خيلي دوست دارم چون هم آدم سبك ميشه و هم تميز.
با چشمهاي پف كردم به آيينه نگاه مي كنم و. با خودم فكر مي كنم كه آنا چه كار خوبي كرده كه همه جونشو تاتو كرده و صبح كه از خواب بيدار ميشه قيافه اش قابل تحمل تره.
كارهاي امروزم را مرور مي كنم: آزمايشگاه،‌ بانك،‌ بانك،‌ بانك،‌ بانك،‌ بانك،‌ بانك، خونه مامانم اينا، ناهار،‌ يه قيلوله براي تجديد قوا و.....
2 ساعت توي صف بانك صادرات موندن امونمو مي بره ولي چيكار ميشه كرد؟ آخرش هم كه نوبت من ميرسه،‌ كارمند محترم بانك،‌ دسته هاي 500 توماني را داخل دستگاه پولشمار ميذاره كه تقديم من كنه و من هم با نشان دادن جيب هام نشونش مي دم كه يعني جا ندارم و تو رو به خدا درشت بده. دختر پر سر و صداي ديگري همراهي ام مي كند و باجه دار ناچار دو دسته 100 توماني ميدهد كه آلودگي صوتي را كم كند.
10 دقيقه بعد در بانك سپه كه چسبيده به بانك صادرات است هستم تا قبوض تلفن و آب را پرداخت كنم. مثل آدمهاي بي تمدن مي رم به وسط جمعيت كه با ديدن بيل بيلك ها مي فهمم كه بايد شماره بگيرم. خيلي خوشگل همه جا را نگاه مي كنم ولي اثري از شماره گير نمي بينم. مرد خوش قيافه و صد البته خوش پوشي ميگه كه بيا اينجاست. روي دستگاه يك دكمه (پاور) و هفت دكمه لمسي قرار دارند. نمي دونم بايد كجا رو فشار بدم! آقاي مذكور راهنمايي ام مي كنه كه دكمه يك را فشار بده و بعد كاغذ را بكش بيرون، آقاي مذكور كه البته ميانسال هم هست به همه همين راهنمايي را مي كنه.
به آقاي مذكور مي گم كه خوبه شما متصدي اين دستگاه بشيد. قيافه اش در هم ميره و مي گه كه من با اين همه سابقه شركت داري حالا بيام متصدي دستگاه نوبت گير بشم؟
ميگم مگه بده؟ توي اين زمونه بيكاري و بي پولي،‌ داشتن كار اونهم توي بانك و مهمتر از اون توي خيابون ميرداماد خيلي كلاس داره.
خنده شيطنت آميزي ميكنه و ميگه: حق با شماست.
هر دو تا مون از توي صف وايسادن خسته ايم (البته هر 30 نفري كه اونجا بوديم خسته بوديم) ولي من بيشتر از تو. تو اگه يك ربعه توي صفي،‌ من دوساعت و ربعه كه توي صف اين بانكها وايسادم. قبض هاي تلفن و آب را از توي پاكت در ميارم و دو سه بار پولشو ميشمرم مبادا كه كم بياد. هر چي سرك مي كشم،‌ خبري از دستگاههاي پول شمار سيار در فضاي بانك نمي بينم.
به مامان زنگ مي زنم تا بگم از 12:30 هم دير تر ميرسم.
مرد مذكور به طرفم خم ميشه و كاغذي بهم ميده و من هاج و واج ( مثل هميشه ) بهش نگاه مي كنم. خيلي خوشحال ميشم كه يكدفعه مامور بانك مياد و كاغذو ازم ميگيره و ميده به مرد و خطاب بهش ميگه: پيش خودتون بمونه. اول ببينيد كه دستگاه كار ميكنه و بعد نوبتتون را بديد. از كار مامور ناراحت ميشم چون اگر مرد بر ميگشت، من حتما شمارشو بهش بر مي گردوندم و منتظر نوبت خودم ميشدم. از توي بانك صداي دستگاه عابر بانك شنيده مي شد. بعد از يك ربع،‌ مرد مذكور شماره در دست به سمتم مياد و شماره را به من ميده. خيلي خوشحالم و ازش كلي تشكر مي كنم. به شماره پسركي كه پهلوم نشسته نگاه ميكنم،‌ حالا من از اون 10 شماره عقب تر نيستم كه هيچ، بلكه 10 شماره جلوترم.
باز هم منتظرم و بالاخره باجه شماره 5 ميگه 284 و من شادمان به سمت باجه ميرم و پول قبوض را پرداخت مي كنم.
مامان ميگه هيچ چي نمي خوام فقط سبزي بخر. اول وسوسه ميشم از اين سبزيهاي بسته بندي كه مشتر ي دائمش هستم بخرم ولي بعد فكر مي كنم كه اگر برم سر چهار راه مي تونم هم سبزي كيلويي بخرم و هم برم اداره برق تا قبض مشكل دارم را درست كنه،‌ چون امروز آخرين فرصت پرداختشه.

سبزي، قارچ،‌ گوجه،‌ خيار، كلم قرمز در دست و كوله پشتي بر دوش با استشمام بوي كباب،‌ زنگ خونه مامانم اينا را ميزنم. حالا مهسا هم رفته و حتما سر كلاس مشغول تحصيل علم است.
به جز قبض موبايل نحيف،‌ همه قبوض پرداخت شده. تبليغ بانك سامان در ذهنم است. حتما ميرم و توي بانك سامان حساب باز مي كنم تا راحت بشينم خونه و از اينترنت،‌ قبوضم را پرداخت كنم.
فمينيسم كيلويي چنده؟
خلاصه پله هاي اداره را بالا و پايين ميرم و كارم درست ميشه و 5 دقيقه بعد بانك تجارتم تا پول قبض برق را پرداخت كنم. ساعت 13 است و بانك خلوت. نفس راحتي ميكشم. خيلي دوست دارم براي دختري كه مسئوول باجه است عيدي بخرم چون خيلي بادقت و باسرعت كار ميكنه. از پله هاي بانك كه پايين ميام توي اين فكرم كه چطور من كه ديشب ساعت 3:30خوابيدم هنوز خوابم نمياد.

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/85

اسم بانک که میاد آدم یاد یه سری آدم مذکور میفته که
با روان آدم بازی می کنند.
حالا خدارو شکر کن که اون مذکوری که گیرت افتاده آدم
خوبی بوده.
ما شانس نداریم مذکور خوب گیرمون بیفته.
مذکور...

ارسال شده توسط: م س ا ف ر در March 13, 2006 01:22 AM

عجب روزی.....

ارسال شده توسط: طه در March 14, 2006 08:43 PM

عجب روزی.....

ارسال شده توسط: طه در March 14, 2006 08:43 PM

بازم دمت گرم كه يه كارائي رو خودت انجام ميدي ببينم تو مگه بلد نيستي مثل زناي ::: گشاد بشينييو وظايف مردتو بهش گوشزد كني

ارسال شده توسط: خرمگس در March 15, 2006 12:22 AM

مگس کش دارم اگه خواستی خرمگس رو بکشی...

ارسال شده توسط: م س ا ف ر در March 15, 2006 01:16 AM

سلام
چه روزه پر كاري

ارسال شده توسط: مجيد در March 15, 2006 08:17 AM

بانك من به طور كلي بانك شلوغي نيست اما من هم براي اين كه به وضع تو نيفتم 2 بعد از ظهر مي روم... پرنده پر نمي زند.

ارسال شده توسط: باد صبا در March 15, 2006 05:26 PM

به روز نمی کنی.
حنما ویژه نوروز برنامه داری.

ارسال شده توسط: م س ا ف ر در March 17, 2006 01:22 AM

سلام.
واقعا خسته نباشي.
حالا خوبه كه بهت پول دادن.، من كه چند روز پيش 1ساعت توي صف وايسادم ، آخرشم كه نوبتم شد نه ايران چك داشت كه بهم بده نه پول ......! ناچار شدم نيم ساعت ديگم وايسم تا يه نفر بياد و پول بياره به حساب بريزه.
من اصلا نمي فهمم ، يعني چي بانك پول نداره ؟!؟؟؟؟؟

ارسال شده توسط: ماهي قرمز در March 18, 2006 07:09 PM

نوشتن از روزمرگی ممکنه باعث بشه فکر کنی که روزمره نیستی
اما اشتباه می کنی.....
هم روزمره... هم پیش پاافتاده....

ارسال شده توسط: پدربزرگ در March 30, 2006 01:18 PM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)