« روح | صفحه اول نامهها | بدون شرح »
۱۷ فروردین
مگه نشنیدی شرط بندی حرام است؟
دستش تنگ بود و شب عید نزدیک بود. هر چی تلاش کرد نتونست چیزی گیر بیاره تا خونوادشو سیر کنه. وقتی با دوستاش دور هم جمع شدن به این فکر کرد که مثل اجدادش شرط بندی کنه و با بردن این شرطی که توی قبیلشون مرسوم بود، برای خانوادش کاری بکنه. فکرشو بلند گفت و همه دوستاش هم قبول کردند.
شب بود.
یواش از جرز دیوار خودشو بیرون کشید، توی مغزش هی خدا خدا می کرد که شرط را ببره و بتونه سالم برگرده پیش خونوادش.
همینطور که داشت یواش یواش حرکت می کرد یکی از آدمهایی که روی زمین خوابیده بود را نشونه گرفت و رفت روی صورتش، قلبش خیلی تند میزد، از دم بینی آدم گذشت و از شانس بدش چون دماغ اون آدم خیلی بزرگ بود شاخکهاش رفتند توی دماغ آدم و آدم یکدفعه با دستش اونو از صورتش کنار زد و بعد از لحظه ای یکدفعه همه جا نورانی شد و پس از چند جیغ و صدا زدن کاکروچ، اسپری بود که روی سر کاکروچ خالی می شد. کاکروچ با تمام توان می دوید تا به دوستاش و خانوادش که منتظر بازگشت پیروزمندانش بودند، برسه
نزدیک جرز دیوار بود که دید نفسش بند اومده ولی با دیدن خانواده اش، خودشو جمع و جور کرد ولی نمیتونست حرکت کنه در همین حین بود که خانواده اش برای کشیدن اون به خط پایان به طرفش دویدند و آدم با یک پارچ نفت اونها را به درک واصل کرد.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/92
):
ارسال شده توسط: پرتقال در April 7, 2006 01:25 AM
نتيجه گيري اخلاقي: اگر شاخك كسي رفت توي دماغتان با نفت دخلش را در نياوريد؟؟؟؟؟؟
ارسال شده توسط: باد صبا در April 8, 2006 10:10 AM
farnooshe aziz mikhastam ke ba ejazat barkhi az matalebe zibat ro vase grupemun beferstam
mamnunam
ارسال شده توسط: abbas در April 12, 2006 11:22 PM