« بدون شرح | صفحه اول نامه‌ها | قورباغه »

۲۱ فروردین


بازار

با حرکت دستش بهم می فهمونه که از کنار دیوار حرکت کنم تا مبادا موتوری بهم بزنه. سر هر پیچ که میرسه به عقب بر میگرده تا ببینه که پشت سرش میام یا نه.
وقتی به حاشیه بازار نگاه می کنی به پیرمردهایی بر می خوری که اگر توی زندگیشون خیلی شانس داشته باشن، یک چرخ بزرگ دارن و در حال باربری هستند و اگر کم شانس تر باشن یک نصفه چرخ دارن که باهاش بارهای بزرگ جابجا می کنند و اگر هم بد شانس باشن در حال حمالی کردن هستن.
رسیدیم به مغازه شوهر دوست مامانم، جوون فرش را با چرخش برد داخل مغازه. 500تومن گرفت و رفت.
دلم خیلی می خواست بدونم که توی مغزش چی میگذره و به چی فکر می کنه و چه آرزو هایی داره ....
چند تا خارجی از اینکه لای جمعیت دارن له و په میشن لبخند رضایت به لب دارن و فکر می کنن که این هم از مهماننوازی ایرانی هاست. خارجی ها می رن توی مغازه چای فروشی، با شنیدن قیمتهای نجومی ای که به طرف خارجیها با لبخند پرتاب میشه، احساس بدی تمام وجودمو می گیره و توی دلم می گم آخه چرا ؟؟
چند روز پیش فریماه ویار لواشک کثیف داشت و سر همین موضوع نزدیک بود کله ما را از تنمان جدا کنه ولی بالاخره از خر شیطان پایین اومد و قرار شد من براش لواشک کثیف پیدا کنم. البته بماند که به چند تا مغازه که سر زدم و گفتم لواشک باز می خوام همه با تعجب به من نگاه می کردند انگار که ماماناشون اصلا و ابدا توی عمرشون لواشک درست نکرده اند و فقط و فقط لواشک گلین بسته بندی شده خورده اند. خلاصه تا امروز که وقتی از بازار برگشتیم یاد فریماه و لواشک کثیف افتادیم و پرسون پرسون رسیدیم به یک خانوم مسن که چند بسته لواشک خونگی توی دستش آویزون بود و البته در یکی از نایلونهای لواشک را برای تست کردن باز گذاشته بود وکنار یک مغازه خشکبار فروشی بساط کرده بود. مامانم گفت بیا این هم لواشک کثیف. پسر جوونی که صاحب مغازه بغلی گفت: خانوم خیلی تمیزه؛ من که نمیام خودمو مدیون شما کنم.
توی دلم گفتم چه آدم خوبییه، هنوز هم توی بازار آدمهای بامرام پیدا می شن. خلاصه که فریماه امروز به لواشکش رسید و البته خیلی هم خوشش اومد و با گفتن قصه پیرزن انگار لواشک براش یک مزه خاصی می داد.
همه توی بازار در حال دویدن هستند، همه مشغولن، بیشتر مغازه دارها صداتو نمی شنوند، چیزهای عجیب و غریب زیاد می بینی، همه توی بازار در حال عرضه هستند. بعضی از مغازه ها لب به لب پر هستند و برخی توشون پرنده هم پر نمیزنه. چیز جالب بازار اینه که سلیقه تمام اقشار جامعه توی مغازه ها دیده میشه؛ از بد سلیقه تا خوش سلیقه و جالبتر اینه که قیمت اجناس را که با مغازه دم خونت مقایسه می کنی، تفاوت فاحشی نمی بینی و شاید مغازه نزدیک خونت، با قیمت کمتر و احترام بیشتر جنس را بهت میفروشه.

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/94

منم لواشک میخواااااااااااام )):
راستی چند وقته به حنیف گیر نمیدی (;

ارسال شده توسط: پرتقال در April 10, 2006 11:26 PM

جمله آخرت درسته.
ولی این فکر ماست که باعث میشه بریم جاهی دیگه.
...
لواشک کثیف؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

ارسال شده توسط: م س ا ف ر در April 12, 2006 02:48 AM

موشی جون!مرسی! (-دبیر ادبیات:خانم غرب زده این همه معادل فارسی برای مرسی داریم:سپاسگذارم(سپاسگزارم))

ارسال شده توسط: فریماه در April 12, 2006 04:23 PM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)