« روسپی | صفحه اول نامه‌ها | برای مذاکره ( به یاد آقای جعفری) »

۲۰ اردیبهشت


نامه قدیمی

یکشنبه دوم اردیبهشت سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار نه ببخشید هشتاد و پنج
بیمارستان خاتم الانبیاء – روز( ساعت 7:30 صبح) – داخلی – اتاق انتظار

تابلوی اتاق عمل را چندین بار می خونم. اضطراب تمام وجودمو پر کرده. من تنهام. صندلیهای زرشکی و دیوار های صورتی اتاق انتظار داره جونمو به لبم میرسونه. نمیدونم چرا هیچکس به این فکر نمیکنه که این ترکیب بندی اعصاب کسایی که منتظرند تا عزیزانشون از اتاق عمل بیرون بیان را خورد میکنه و اضطرابشون هم صد مرتبه زیاد تر میشه.
قلبم تند تند میزنه. کنار آبسرد کن قفسه ای پر از قرآن است. به طرفش می رم و برای مامان دعا میکنم. حالم داره بهم میخوره ولی خودمو کنترل می کنم. بغض توی گلوم داره میترکه ولی کنترلش می کنم.
ده دقیقه بعد دکتر دیانت از جلوم میگذره؛ مثل همیشه خوش تیپ و دوست داشتنیه.
دختر عربی با مادرش که هر دو پوشیه زده اند در حال کل کل هستند. دختر هر از چند گاهی پوشیه اش را کنار میزنه و چشمهای باد کرده اش را میبینم. می خوام باهاش حرف بزنم ولی حالم خوب نیست. انگار که من می خوام مامانمو عمل کنم. تازه میفهمم وقتی ندا میگه اضطراب دارم، چه حالی داره.
چشمم به راهرو دوخته شده و منتظرم .
کم کم سالن پر میشه.
مردی توی صورتم فکر میکند.
همه یک جوری حالشون توی قوطیه.
خانومی یک چرخ حامل نون و پنیر و تخم مرغ و کره و عسل را به داخل اتاق عمل می برد.
آقایی یک چرخ حامل روزنامه های صبح تهران را به داخل اتاق عمل می برد.
خانمی با چادر گلدار وارد اتاق عمل میشود و بعدا کاشف به عمل میآید که دکتر زنان و زایمان است.
آقایی با قیافه نعش کش، تختهای خالی را از اتاق عمل به بیرون می آورد و بعد از ده دقیقه مسافر میزند و دوباره به داخل اتاق عمل باز میگرداند( تقریبا این عمل 20 بار تکرار شد.)
نگهبان در اتاق عمل هر دو دقیقه سالن را نگاه میکند و بعد انگار که می خواهد چیزی بگوید نگاه معنا داری به حضار می اندازد.
دکتر چادر رنگی به سر، به دختر عرب با هر زبانی که بلد است می فهماند که باید سزارین شود و دختر گریه کنان میگوید که باید طبیعی زایمان کند و تا حمزه و ابو داوود نیایند به هیچ وجه سزارین نمیشود. گریه پشت گریه. دو مرد دیگر هم زنان عرب را همراهی می کنند ولی معلوم نیست چه نسبتی با زنان دارند. یکی از آن مردها به دختر می گوید لا اله الا الله، تو و مادرت همه بیمارستان را الاف خودتان کرده اید. اگر دکتر می گوید سزارین باید سزارین کنی!
ولی دختر می گوید : نه.
مرد هر چه می گوید، زن و دختر حرفشان یکی است و می گویند نه.
خلاصه مامانم ساعت 10:15 از اتاق عمل آمد بیرون ولی هنوز دختر عرب راضی نشده بود که سزارین کند.
مامان با کلاه سبزی در سر و لباس سفیدی بر تن روی تخت دراز کشیده و پایش گچ گرفته از زیر ملحفه بیرون است.
حالا فریور هم هست.
دیگر بغضم می ترکد و گریه می کنم.
مامان نگاهم میکنه ولی میدونم که به هوش نیست ولی بعدا میفهمم که بله به هوش است و بی حسش کرد ه اند.
روز اول و دوم بعد از عمل خیلی سخته.
تازه با حرفهایی که در مورد عمل پا هم شنیده بودم، خودم را آماده کرده بودم. آخه شنیده بودم که هر کسی که این عمل را انجام میده تا چهار – پنج روز همش از درد فریاد میزنه. حالا اضطراب بعد از عمل آمده بود سراغم.
هر لحظه منتظر این بودم که مامان از شدت درد عمل بخواد خودشو از تخت بلند کنه وبعد دوباره بکوبونه به تخت. ولی خدا را شکر اصلا همچین اتفاقی نیافتاد. وقتی به این فکر می کردم که استخوان پای آدم را بتراشند، دردم می گرفت ولی باید خودمو کنترل می کردم . خلاصه که این فکر های احمقانه اینقدر توی مغزم بود که باعث میشد هیچی نخورم و توی چهارروزی که بیمارستان بودم 4 کیلو کم کنم، البته بماند که الان در حال جبران کردن این کاهش وزن چشمگیر هستم!!!
خلاصه که مامان پر جنب و جوش من فعلا نمیتونه راه بره و البته بر سر همین موضوع هم ، روز بعد از آمدن به خونه با مامانم دعوام شد و لقب پرستار بد اخلا ق را از مادر جان دریافت کردم و همه اش به این خاطر بود که تا من میومدم بخوابم، مامانم دستشو به میله تردمیل می گرفت و بلند میشد که راه بره، حالا یکی نبود بگه بابا جون تو که یک لنگت کاملا توی گچه، چطوری میخوای فرار کنی؟؟
این پرستار بد بودن و کنتاک ما ادامه داشت تا اینکه به مغز نحیف خطور کرد که ویلچیر برای مامان بخریم. ویلچیر که خریداری شد، پرستار بد تبدیل به فرشته شد!
البته اون اولا زیاد شیطونی نمیکرد ولی حالا تا ازش غافل بشیم، با مشقت فراوان سوار ویلچیر میشه و توی خونه راه میافته و به همه جا سر میزنه و تا میگیریمش، با خنده ای که از ته قلب میکنه، بهمون می فهمونه که خیلی خوشحاله که داره شیطونی میکنه.
خلا صه فعلا دختر بابام هستم و هنوز هم مثل بچگی ام از اینکه شب دزد از دیوار بیاد توی خونه، می ترسم.

لينك‌ها به اين نامه

آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/98

براي مادرت آرزوي سلامتي و بهبودي هر چه زودتر را از خداوند خواستارم.واقعا انسانهاي فعال و پويا مثل مامان شما هرگز نمي توانند تن به استراحت بدهند حتي در چنين شرايط سخت و خطرناكي! بايد به ايشان به خاطر چنين روحيه اي تبريك گفت. اما بايد بيشتر مواظب خودشان باشند.

ارسال شده توسط: نسرين در May 10, 2006 08:24 PM

بعد از عمل خیلی شرایط سخت تره.
اون تیکه آقای نعش کش مسافر میزنه رو باید سانسور
می کردی.
بیچاره کلمه مسافر.
در ضمن باید به مردانی همچون حنیف آفرین گفت.
من واقعا لذت می برم چنین مردان متفکری می بینم.
بازهم شماها بگین زنها باهوشترند.

ارسال شده توسط: م س ا ف ر در May 11, 2006 01:11 AM

در اینجا از موشی جونم که به من غذا میده&راهی مدرسه می کنه و سرم داد میزنه و میذاره که کمپوت های مامان رو بخورم،تشکر می نمایم.

ارسال شده توسط: فریماه در May 12, 2006 03:10 PM

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن

ارسال شده توسط: پرتقال در May 12, 2006 06:30 PM

تو پرستار خوبي هستي. چون مي فهمي روحيه ي بيمارت رو. اين خيلي مهمه. اعتماد به نفستو از دست نده خدا رو چه ديدي شايد رفتي آسيا.

ارسال شده توسط: باد صبا در May 13, 2006 11:57 PM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)