« امروز! | صفحه اول نامهها | ويژه نامه »
۲۳ تیر
غمنامه
پيرزن به سختي از ماشين پياده ميشه، به سختي يك قدم بر ميداره و سپس همون وسط ثابت ميمونه.
ما كه توي ماشين پشتي هستيم به خودمون مي خنديم كه با سرعت خانوم احتمالا شب به دكتر ميرسيم، كافكا مي گه: اي بابا! باطريش تموم شد!
از وضعيت كميكي كه ايجاد شده مي خنديم.
كافكا ميگه برو و ويلچر بگير كه مامانتو ببري تو.
مامان ميگه نه با واكر مي رم.
يكي از كاركنان خدماتي بيمارستان كه وضع پيرزن را ميبينه دلش مي سوزه و با ويلچر مياد و زن را از محوطه پارك آمبولانسهاي اورژانس بيمارستان به داخل ميبره. پيرزن عصايش را در هوا نگه داشته و با سرعت توسط همان كارمند دلسوز به بخش ارتوپدي منتقل ميشه. دو دقيقه بعد من و مامانم به بخش ارتوپدي ميرسيم. پيرزن از مرد جواني كه كنارش نشسته مي پرسه كه آيا اينجا دفترچه بيمه قبول ميكنه و مرد جوان انگار كه داره با قاتل باباش حرف ميزنه ميگه نه!
نوبت پير زن ميشه و ميره پيش دكتر. دكتر ديانت سرش داد ميزنه من ويزيت نمي خوام براي چي اومدي؟
دستگيرمون ميشه كه پيرزن ديروز رفته بوده مطب دكتر و چون دكتر ازش ويزيت نگرفته امروز آمده بيمارستان بلكه دكتر ويزيت را بگيره.
خداييش من تا به حال دكتر با مرامي مثل دكتر ديانت نديدم.
پيرزن از اتاق دكتر مياد بيرون.
مامان ميگه برو براش ويلچر بگير.ميرم بخش اورژانس ولي بهم ويلچر نميدن. دوباره ميرم بخش ارتوپدي و از توي كيفم كارت شناسايي در ميارم و ميدم به مسوول بخش و بعد با ويلچر پيرزن را بلند ميكنم!
پيرزن ميگه: اينجا داروخانه داره؟
ميگم: بله ولي بيمه قبول نمي كنن.
ميگه باشه و دفترچه اش را درمياره و بهم ميده كه داروهاشو بگيرم. داروخانه كوچكي كه تازه توي بخش اورژانس باز شده، استامينافون 500 را ندارد و ارجاعم مي دهد به داروخانه داخل حياط.
پيرزن جلومو ميگيره و ميگه وايسا پولشو بدم.
ميگم بذار ببينم داره يا نه. اگر داشت ميام پولشو ميگيرم.
ميگه بيا پول پيشت باشه و دوهزار تومني بهم ميده . ميبرمش توي قسمت انتظار تا توي راه نباشه.
كلي قربون صدقه ام ميره و برام دعاي خير ميكنه.
داروها 2940 تومان ميشه و چون كيفم همراهم نيست ميرم پيش پيرزن و ميگم كه هزار تومن ديگه بده.
ميگه چشم عزيزم.
پول را ميدهم و داروها را ميگيرم و البته بقيه پول هم حواله به چسب زخم ميشه.
پيرزن با ديدن داروها خوشحال ميشه. دستور استفاده اش را مي پرسه و من هم از روي نوشته بهش ميگم، دوبار دستورها را با هم دوره ميكنيم.
بريم آژانس بگيرم؟
پيرزن ميگه آره خدا عمرت بده. اينو بگير!
به دستش كه نگاه ميكنم ميبينم يك اسكناس هزار تومني را چند تا كرده كه بهم بده.
ميگم: اين چيه حاج خانوم؟ شما مثل مادر من ميمونيد.( نيشم بسته ميشه و انگار يكي يكدفعه زده باشه توي صورتم، صورتم تغيير حالت ميده و جمع ميشه و بعد گريه)
بدنم بي حس ميشه، پام ميلرزه.
پيرزن ولي متوجه من نيست و به حرفهاش ادامه ميده: حال و روز الانمو نگاه نكن من بيست سال اميرآباد ميشستم و كيا و بيايي داشتم، الانم وضعم بد نيست خدا را شكر، همه توي محله منو ميشناسن و براي خودم احترامي دارم. دستم خيلي سبكه. اين پولو خرج نكن، بذار توي كيفت باشه.
از من اصرار و از اون انكار. كلي قسمم ميده، براي اينكه دلشو نشكنم قبول مي كنم.
ميگه ان شاءالله يك بخت خوب گيرت بياد! (نمي دونم چرا به نظر نمياد كه من شوهر كردم؟)
توي حياط بيمارستان آژانس هم هست. ازش ميپرسم براي كجا ماشين بگيرم؟
انگار كه چيزي يادش افتاده باشه كيفش را زيرو رو ميكنه و يك كاغذ در دستش ميگيره و از روش مي خونه: رودكي،....
ميرم توي آژانس و ميگم براي رودكي ماشين ميخوام.
مدير آژانس ميگه: خودت باهاش ميري؟
ميگم: تنهاست.
ميگه : ميدونم. آخه پيرزن مسووليت داره.
ميگم: هم پول داره، هم سواد داره.
ميگه: آخه اگر كسي توي خونه نباشه كه درو براش باز كنه اين راننده بايد چيكار كنه؟
ميام بيرون و از پيرزن ميپرسم: كليد داري؟
دسته كليدش را از كيفش در مياره.
ميرم تو و ميگم: كليد داره.
آدرس را ميدم دست مدير آژانس، مدير آژانس كلي علامت سوال توي ذهنشه ولي بلاخره راضي ميشه كه ماشين بده.
مدير آژانس: اسمش چيه؟
نمي دونم!
ميرم و از پيرزن ميپرسم: فاميليتونو چي بگم؟
پيرزن: خانوم كيوان.
آخرين سين جين مدير آژانس كه جواب داده ميشه، مرد كنار دستش ميره كه از بيرون ماشين را بياره توي محوطه بيمارستان.
ميرم و پيرزن را ماچ ميكنم، دلم براش سوخت كه اينقدر سين جين شد. داروها از دستش ميافته. از مغازه بغل آژانس يك نايلون بزرگتر ميگيرم تا داروها را توش بريزم. مدير آژانس سراسيمه مياد بيرون و ميگه خانوم بيا!
ميرم توي اتاقش، انگار كه از رازي را كشف كرده باشه ميگه: تلفني كه بغل اين آدرس نوشتن مسدود ميباشد.
حرصم در مياد و بهش ميگم: خب باشه! اگر راننده لطف كنه و كليد را از خانوم بگيره و در را باز كنه ديگه مشكلي نيست.( توي ذهنم به اين فكر كردم كه احتمالا سوال بعدي مدير آژانس اينه كه اگر كليد اشتباهي باشه چي؟!)
ميرم پيش پيرزن و پيرزن همينطور كه داره داروها را در نايلون بزرگتر ميريزه، مرور ميكنيم كه دستور استفاده داروها چيست.
ميگه: دخترم به جاي اينكه امروز با من بياد بيمارستان رفته بهشت زهرا پيش پدرش. زنده را ول كرده رفته پيش مرده!
ميپرسم زانوهاتونو عمل كرديد؟ ميگه نه! سال پيش كه ميخواسته برم مكه، رفتم پيش دكتر ديانت و برام يك آمپول زد و اونقدر زود زانوم خوب شد كه از روي تخت پريدم پايين و بعد رفتم مكه و هفت دور هم طواف كردم. امسال يكمي درد گرفت گفتم بيام پيش دكتر. ديروز مطب دكتر بودم و معاينه ام كرد ولي ويزيت نگرفت. امروز آمدم كه ويزيتشو بدم ولي باز هم نگرفت. پولو بدم شما بهش بدي؟ از شما حتما ميگيره!
گفتم:نه دكتر اينطوريه و اصلا آدم پولكي اي نيست. با همه همينطوره. دعاش كن!
ماشين كنارمون پارك كرد، ويلچر را به سمت در عقب بردم و راننده هم كمك كرد. ديديم پيرزن سوار ماشين نميشه. گفتم حاج خانوم اگر جاي ويلچر خوب نيست جابجاش كنيم؟ گفت : اول ببوسمت بعد ميرم. بوسش ميكنم-از اون پيرزنهاي توپولي و ماماني بود كه بوي تميزي ميداد- هنوز هم بغض دارم. خداحافظي ميكنم و به سمت در اورژانس ميرم.
توي راهرو مامان خوشحال داره با واكر مياد.
مامان: چي شد؟ رفت؟
من : آره، تازه بهم پول هم داد. حال بغض دوتاييمون ميتركه و مادر و دختر گريه ميكنيم.
ويلچر را به مسوول ارتوپدي تحويل ميدم و كارتم را ميگيريم.
مسوول ارتوپدي: خسته نباشي!تا دم در خونش رسونديش؟ !!!؟
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/119
بابا تو دیگه کی هستی.
همه جا همینجوری کارهای خیر انجام میدی.خوشا به حالت.
ارسال شده توسط: م س ا ف ر در July 15, 2006 01:56 AM
اول اینکه خیلی بده که شما دوست و خواننده بلاگ باد صبا هستین البته بدیش فقط از این نظره که نمی تونم آدرس بلاگم رو اینجا بدم. از مرموز بودن خوشم نمیادا دوست ندارم باد صبای عزیز من رو بشناسه. دوم اینکه تقریبا نه تحقیقا تمام بلاگ شما روخوندم. نفهمیدم کدوماش داستان بود و کدوماش واقعیت. اگرچه هر داستانی یه واقعیته. همین غم نامه شما هم می تونه خاطره باشه و هم داستانی تراوش شده از ذهن واقع بین شما.دوزخی نگاه کردن به مردم رو دوست داره. رفت وآمد هاشون رودوست داره. تلاششون رو برای ادامه زندگی دوست داره. از هر حرکتی چیزی یاد میگیره اما بعضی وقتا این حرکتها روی اعصاب دوزخی می ره. هر چی باشه دوزخیه و نمی تونه مثل بهشتیا(مثل شما) به دنیاش نگاه کنه.خیلی سخته. نگاه کردن و دم برنیاوردن.
ارسال شده توسط: دوزخی در July 16, 2006 01:09 AM
دوزخي مرموز سلام!
ممنون كه بهم سر زدي.
مگه اشكالي داره كه هم خواننده بلاگ باد صبا كه از دوست جونهاي وبلاگر من است باشي و هم خواننده نامه هاي قديمي؟( نفهميدم گير قضيه كجاست!)
راستي منم دوزخي هستم ولي مرموز نه!
ارسال شده توسط: فرنوش در July 16, 2006 01:26 AM
از متن قشنگت بيان راحتت و اسم جديدم خوشم اومد.من فقط اينو ميدونم كه نسل آدمهائي مثل تو داره تموم ميشه .حيف
ارسال شده توسط: في في خرمگس در July 16, 2006 02:27 AM