« مرگ در میزند | صفحه اول نامهها | عروسی! »
۲۲ مرداد
ختم
لباسهای مشکی را در میاورم و اتو میکنم. صدای زنگ در که میاید فکر میکنم که نحیف است ولی تصویر مرد دیگری را نشان میدهد. تا لباسهایم را بپوشم مرد به طبقه چهارم رسیده. از اینکه می دانست که باید بیاید طبقه 4 تعجب میکنم چون اکثر مهمانهای ما به طبقه سوم میروند!
راهی پشت بام میشویم و کولر لخت ما دیگر قابل تشخیص است. – نمی دانم نحیف چرا تمامی دریچه های کولر را جدا کرده و ایضا موتور کولر را روی بام به خدا سپرده!- مرد زحمت میکشد و کد روی موتور را می خواند و روی برگه ای کاغذ یادداشت میکند. نحیف حالا در پشت بام است و شادی من از آمدنش به وضوح معلوم است!
مرد دیگر کاری ندارد. مرد: تا دو روز دیگه معلوم میشه که شرکت قبول بکنه که کولر شما را جزو گارانتی به حساب بیاورد یا نه!!
مرد در جواب اینکه این دو روز را ما چه کار کنیم، خنده ای با معنا تحویل میدهد !
از همینجا به مسوولان شرکت آبسال خسته نباشید میگم که واقعا با این سرویس دهی شان مشتریانشان را استفراغ مالی می کنند و رویش هم هی عق میزنند.
واقعا ممنون از مشتری مداری شرکت آبسال که ما را از پنجشنبه تا دوشنبه سر کار گذاشته اند که معلوم نیست آخرش ما را به حساب خر خود بگذارند یا نه!! خوب روز پنجشنبه ما خودمان هم میتوانستیم کد موتور را بخوانیم و بهشان بگوییم. البته قبول دارم که فکر ما را کرد ه اند که ممکن است برویم بالا پشت بام و در این گرما خون دماغ بشیم بنابر این خودشون زحمت را تقبل کرده اند!!
خلاصه که بر میگردیم درون آپارتمانمان و وولوولکمان شروع میشود که هر چه سریعتر حاضر شویم تا به مجلس ختم عمه مادر شوهرم برسیم. بعد از کلی گشتن و پیدا نکردن به مقصد میرسیم . دو ساعت پر از تنش درون حسینیه هستیم . تنشها همه مال من است و سر در گم که در این مجلس چه باید بکنم و چه نباید بکنم. یکی میخندد و من چندشم میشود! یکی خاطره تعریف میکند و منتظر است که من بخندم و تنها لب کشیده شده ای تحویلش میدهم . نمی دانم حس و حالم دست خودم نیست میخواهم گریه کنم ولی هیچ کس انگارش نیست که مجلس ختم است و همه دارند خوش و بش میکنند و البته دست خودشان هم نیست چون این خانواده مانند پازل هر کدام در یک جایی از این کشور سکنی دارند؛ یکی اصفهان، یکی آبادان، یکی خرمشهر، یکی تهران، یکی کرج، یکی بوشهر،یکی مشهد و... و مراسم ختم نقش جمع کردن فامیل را ایفا میکند.
خلاصه با سر دردی با ماشین از سه راه امین حضور رد میشویم به امید آنکه تا سه ساعت دیگر به خانه رسیده باشیم.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/131
خیلی وقت ها آدم دلش میخواد گریه کنه. اما نمی دونم چرا گریه نمیاد. بعضی وقت ها فوت یک نفر باعث بغض میشه. اما این حنیف که گوشتی به تنش نداره که اونم تو این گرما و با کولر خراب آب بشه. :-(
ارسال شده توسط: آدم در August 13, 2006 11:30 AM
از مراسم ختم وگرما به یک اندازه بیزارم/حالم بهم می خوره/دوست دارم بی سروصدا بمیرم وکسی برام گریه نکنه/منو ازیاد ببرن/همین
ارسال شده توسط: صدف در August 13, 2006 02:41 PM
hes mikonam to in weblog matalebe ziadi dar morede marg khundam, nemidunam chera khastam ino begam, any way majlese khatmo kheili dust daram, chon har che ghadr bakhai mishe gerye kard bedune inke be adam gir bedan, agar ham narahat nabashi ke mishe hey pech pech kard raft un zir khandid hame fekr konan dari gerye mikoni, ma ham ke khanevadamun mosta'ede bara marg, delet gereft be khodam begu addresse masjed bedam ;)
ارسال شده توسط: Kleenex در August 13, 2006 11:38 PM
majles-e khatm raftan faghat shode ye gerd-e ham -aee-ye family ke hame beshinand toosh ghese begand o darde del konand. Hamin do maah pish sare khatm-e pedarbozorgam, chand ta khanoom oomade boodand, etefaghan az ashna-haye maa ham boodand, hamash goftand o khandidand! az kenari-hashoon ham shenidam ke be gheybat-e motevaffa mashghool boode-and!
ارسال شده توسط: sima در August 14, 2006 12:55 PM
salam
khadamate pas az forosh dar iran ....ast va be khatere hamin bayad hamisheh lavazeme kharejy khrid.
ارسال شده توسط: saeed در August 14, 2006 04:54 PM