« خ ب ر ز!!!!!! | صفحه اول نامهها | حادثه »
۸ شهریور
دوستی سنگ روی یخ میشه تا من بفهمم باید باهاش چیکار کنم!
همیشه چیز خوشمزه جدیدی اگر بخورم یا جای دیدنی ای اگر برم، دوست دارم برای خونواده ام تعریف بکنم و حتی الامکان عکس بگیرم و اگر بتونم اون غذا یا خوردنی را سعی میکنم که درست کنم تا مزه ای را که چشیده ام و دوستش داشتم را اونها هم بچشن.
ولی یک چیزی هیچ وقت توی کتم نمیره که بخوام به زور یا با کوچک شدن چیزی را از کسی بگیرم تا به خانواده ام، مزه آن چیز دیدنی یا خوردنی یا شنیدنی را بچشانم و این دقیقا همون کاریست که ازش نفرت دارم.
مشکلم اینجاست که یکی از دوستام که یک خواهر زاده کوچولو هم داره هر وقت که بیاد خونمون – چون من آت و آشغال بچگونه و البته خوردنی های بچگونه هم کم ندارم_ و یک چیز جدید که مناسب سن دختر خواهرش ببینه به زبون بی زبونی یا میپرسه که چطوری درستش کردم یا میپرسه که از کجا باید بخره و البته قیمتش را هم میپرسه و بعد حتی اگر هم ارزون باشه میگه همین یکدفعه خوردنش میارزه و میگه اینها به چه درد تو میخورن و برای همینه که خانواده شوهرت به حسابت نمیارن!!( نمیدونم بهم چه ربطی داره!) یعنی اول کلی ذوق میکنه که داره یک چیز جدید را امتحان میکنه و بعد هی توی سر مال میزنه که این چی بود که تو پول مفت واسش میدی؟ البته از حرفهای بعدیش میفهمم که دلش میخواد خواهر زاده اش هم از این آشغال!!! بخوره و یا داشته باشه.
خلاصه که کلی اعصابم بهم میریزه .
دیروز وقتی بهش کاکائوی خارجی تعارف کردم یکی برداشت و بعد با خنده و یک حالت معصومیتی که به خودش گرفته بود گفت اینو برای یلدا بر میدارم، چون یلدا از این نوع کاکائو خیلی دوست داره !!!
منم حاج و واج بودم که میون اینهمه کاکائوی خارجی چطور یلدا عین همین کاکائو را خورده؟؟!!! و مثل احمق ها در جعبه را بستم و روی جلدشو نگاه کردم و گفتم از این مارک؟ ؟
بعد از کمی یکدفعه یادم افتاد این شگرد قدیمی دوستم را فراموش کرده بودم بنابر این گفتم باشه اونو خودت بخور و موقع رفتن یادم بنداز برای یلدا هم بذارم کنار چون توی این بی کولری چیزی ازش نمی مونه و باید بذارمش توی یخچال!
نمیدونم بچه خواهر دوستم چه حقی بر گردن من داره؟ ( امیدوارم متوجه بشید منظورم چیه!)
به نسبت زندگی من و نحیف، اونها خیلی سرتر از ما هستند. پدرش تاجر فرش است و شوهر خواهرش هم توی همین کاره و از اون پولداران ولی نمیدونم چرا چیزهایی که ما داریم اینقدر براشون محیر العقوله و همش در صدد مقایسه ما با خودشون هستند.
وقتی هم که ما ماشین خریدیم با اینکه مزدا داشتن ولی همش گیر میداد که آردی اصلا ماشین خوبی نیست! یک جورایی انگار حسودیشون میشد که ما ماشین خریدیم. یک وقتهایی هم گیر میده که خانوم برادرت چیکار میکنه و کدوم مدرسه تدریس میکنه و حقوقش چقدره و قدش چند سانته و وزنش چقدره و چاق شده یا نه و چشمهاش هنوز روشنه یا نه ، لباسهاشو از کجا میخره و مارک لوازم آرایشش چیه و ... خلاصه هزار تا سوال که هنوز که هنوزه من به عقلم نرسیده که میشه این سوالها را از پرستو کرد !!!!
یک وقتهایی هم یک سوال را چند بار از من میکنه تا مطمئن بشه که بهش راست گفتم یا نه ولی از اونجایی که حافظه حفظ قیمتم اصلا خوب نیست هر دفعه یک رقمی میشنوه و بعد میگه آخه اون دفعه که گفتی فلان تومان و اینجاست که من یادم میوفته که بهش بگم اگر که میدونستی چرا سوال کردی؟ و با این شگرد یکمی از حس فضولیش را کم کرده ام و یا در مورد سوالهایی که در مورد پرستو میکنه با گفتن مگه من فضولم، یکمی دست و پاشو بسته ام ولی ....
البته کل خانواده همچین مشکلی دارن ولی من سعی میکنم که این اخلاق بد دوستمو هر جوری که شده ترک بدم چون اولا اون دوست منه و دوما وظیفه منه که اونو هوشیار کنم و این دقیقا همون چیزیه که دوست دارم یکی هم در مورد من انجام بده تا اخلاق بدمو ترک کنم چون خیلی از خصوصیات ما بد هستند که به نظر خودمون نمیان و همین خصوصیتها در زندگی اجتماعیمون مساله ساز میشن!
لطفا راهنمایی کنید!
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/142
بعضي ها زيادي يه جورايي هستن خوب!
ارسال شده توسط: فاطمه در August 30, 2006 01:41 AM
راهش اینه که بهش پیشنهاد بدی بیاد وبلاگت رو بخونه! درست میشه قضیه. البته از اون لحاظ!
ارسال شده توسط: فاطمه ستوده در August 30, 2006 02:18 AM
اينم يه جورشه D:
اين صدفه چه خوكشله
ارسال شده توسط: پرتقال در August 30, 2006 09:33 AM
نمیدونم شاید به این علت باشه که خودش رو دست کم میگیره و اعتماد بنفس نداره و فکر میکنه همیشه همه از اون سر تر هستن. برا همینه که سعی میکنه یه جوری این احساس سرتر و برتری دیگران رو خراب کنه.برا همین همش میخواد همه چیو مقایسه کنه.
ارسال شده توسط: امیر در August 30, 2006 09:45 AM
حالا چرا گیر داده به خانم برادرت؟؟؟؟
ارسال شده توسط: باران در August 30, 2006 10:32 AM
من وقتی با کسی خیلی صمیمی باشم به خودم اجازه می دم انتقاد کنم یا دلخوریمو مطرح کنم.شاید بد نباشه تو هم به شوخی که شده یه بار که می زنه تو سرمال بهروش بیاری....من همیشه با خنده وشوخی حلش می کنم
ارسال شده توسط: صدف در August 30, 2006 11:59 AM
در مورد اعضاي خانواده و بقيه رفتارهاش شايد چون فكر مي كنه كه با شما صميمي است به خودش اجازه هر سوالي رو ميده ولي در مورد خواهر زادش چون اونو خيلي دوست داره دلش مي خواد يلدا همه چيز دنيا رو داشته باشه تا اصلا احساس كمبود نكنه .البته اين حس معمولا بين خاله و خواهر زاده وجود داره.اگه خاله بودي شايد دركش مي كردي من كه درك كردم مگه غير از اينكه 10تا خواهر شوهر دادم و 9تا خواهر زاده بزرگ كردم .يكي از خواهرام فعلا بچه دوست نداره.
ارسال شده توسط: مرغ دريايي در August 30, 2006 12:45 PM
هرچند خصوصی بود نوشته ات خواهر جون
انقذه که شاید نتونم نظرخاصی بدم
فقط خواستم یه ردپا بذارم :
گفتی و شنیدیم !
ارسال شده توسط: شیش انگشتی در August 30, 2006 02:13 PM
آخ آخ!! ما یه رفیقی داریم عین اون قسمت اول!! هر چی میخری اول حسابی چشش رو میگیره بعد میگه اه اه و پیف پیف و اینا!!خیلی رو اعصابه!
ولی آر دی رو راست گفته خدایی!! آردی هم شد ماشین!!
ما فیض اجباری داریم با این آردی!! خیلی ماشین چرتیه!!!
من که مخالف صد در صدشم!!
ارسال شده توسط: طه در August 30, 2006 03:35 PM
سلام.
عجب !!
حالا چرا اين رفيق شفيق ، گير داده به من !/
2تا كار ميشه كرد :
1) يا جواب سوالاشو از من بپرسي و بهش بگي
2) يا با من روبروش كني كه جوابشو بگيره ( خداييش روبرو شدن با همچين آدمي كار سختيه . بايد آدم خسته كننده اي باشه.) ولي جواب چندتا رو ميدوني ، اون هم اينكه بگي : هنوز چشاش سبزه (قصد عوض كردن رنگ چشاشو نداره ) و اينكه ، توپولي شده.... باقيشم ميدوني ، بگو خِلاص.
شاد باشي.
ارسال شده توسط: ماهي قرمز در August 30, 2006 04:15 PM
راه حل که خب خیلی زیاده.
یا از راه مسالمت آمیز که نصیحتش کنی.اگه گوش کرد که هیچ اگه گوش نکرد هم از راه غیرمسالمت آمیز وارد میشی.
واقعا اخلاق بدیه.خیلی خیلی زیاد بده.در بعضی مواقع کاریش هم نمیشه کرد.شاید البته نصیحت هم فایده نداشته باشه.
ارسال شده توسط: م س ا ف ر در August 30, 2006 04:26 PM
چقدر این دوستت دپورتیه!!!!!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط: فریماه در August 30, 2006 04:27 PM