« | صفحه اول نامهها | »
۲۸ شهریور
عروسي كردن = بهاي بزرگ شدن؟
توي يك كوچه، يك خونه شمالي بود و كنارش هم يك خرابه كه نسبتا پر از گل و درخت بود..
توي همون كوچه، چهار تا خونه جنوبي بود و وسطشون هم يك خرابه كه البته قسمت رو به كوچه اش با ساقه هاي سيب ترشي سر سبز بود و اون موقع براي ما حكم جنگل داشت.
توي همون كوچه، هر خونه اي يك پسر بچه داشت و پسر بچه ها تقريبا هم سن بودند ولي خونه شمالي به غير از يك پسر بچه يك دختر بچه هم داشت كه البته تا وقتي كه دختر بچه رفت مدرسه هيچ كسي فكر نمي كرد كه اون دختره چون هميشه موهاش كوتاه بود و هميشه هم توي كوچه با پسر هاي همسايه مشغول بازي بود و خيلي جالب بود كه پسرهاي محل هميشه به جاي اينكه زنگ خونه شمالي را بزنند و فريور را صدا كنند، فرنوش را صدا مي كردند و فرنوش هم هنوز آيفون سر جاش گذاشته نشده توي كوچه بود.( واقعا من شرمنده ام كه اينقدر كوچه اي بودم!!)
القصه حالا
توي همون كوچه يك خونه شمالي است و كنارش هم يك ساختمان عمله ساز 30-40 واحدي و
توي همون كوچه، يك خونه جنوبي و چهار تا ساختمان نخراشيده و زشت .
ديگه حالا نه از جنگل ما خبريه نه از خرابه پر از گل و درخت. از اون بچه گي ها فقط خونه مامانم اينا مثل قبلشه و فقط مامانم اينا هستند كه از اون كوچه نرفتن.
دو تا از همبازي هاي بچه گي كه زنگ خونه مان را از جا در مي آوردن حالا خارجن و البته وجه تشابهشون اين بود كه چشم رنگي بودن و به نظرم قشنگ ترين پسرهاي دنيا بودن.( تو رو خدا حرف در نياد بي قصد و منظور ترين جمله اين پستمه!)
يكي شون هم چند ساله ازدواج كرده و منتظره كه بچه دار بشن.
يكي شون هم ديشب عروسيش بود.
من و فريور هم كه هر كدوم سوي زندگي خودمون.
به اين ميگن بزرگ شدن. ولي يك چيزي كه خيلي برام جالبه اينه كه همه مان با همان خصلتهاي بچگي حالا بزرگيم:
مجيد ليوان شيري را كه مامانش بهش ميداد خالي ميكرد توي جوب( نافرمان و لجوج)
بابك قبل از دوران مدرسه بهم عكس برگردون هاي اكليلي را 1تومن گرونتر از چيزي كه خريده بود فروخت.( زرنگ و بي رحم!!!!)
مهرداد را زياد توي جمع راهش نمي داديم البته چون يكمي از ما بزرگتر بود.( يك جوري هنوز هم كوچولوئه ولي منتظر بچه است)
امير خيلي تيتيش ماماني بود و با عروسكهاش توي خونه بايد بازي مي كرد و اجازه كوچه اومدن نداشت ( اين يكي خداييش خيلي عوض شد هم قيافه اش بعد از تصادفات مكرر و هم اخلاقياتش)
من و فريور هم مثل گذشته در دوران طفوليت سير ميكنيم.
لينكها به اين نامه
آدرس اين نامه:
http://moayeri.ir/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/150
کودک باش اینجوری از خیلی چیزای کودکانه می شه لذت برد
ارسال شده توسط: sadaf در September 23, 2006 03:01 PM
سلام . يكي مي گفت سعي كن با روح كودكيت بزرگ شي .....
ارسال شده توسط: ساناز در September 27, 2006 04:38 AM
سلام:
کجایید پس؟
چرا آپ نمی کنید/؟
ارسال شده توسط: دلارام اکار در September 29, 2006 12:02 AM
فرنوشی!
کجایییییییییییییییییییییییییییی؟
درسای مدرسه ات زیاد شده نمینویسی؟؟؟؟!!!!! :))
ارسال شده توسط: فریماه در September 29, 2006 04:08 PM
اخه تو كوشايي؟ لَفتي منو نبردي؟
ارسال شده توسط: مرغ دريايي در September 29, 2006 08:29 PM