صفحه اول نامهها | August 2005 »
July 24, 2005
موشي جونم اي كي يوسان شده !
عصر است، ناخنهايم را لاك زدهام و كفش كرم پشت بازم را ميپوشم.
كيفم را از روي ميز بر ميدارم و از در خارج ميشويم. نحيف در را قفل ميكند. دكمه آسانسور را ميزنيم و پايين ميرويم. سوار ماشين ميشويم. راستي چقدر جينگيل شدهام. سايه آبي، رژ قرمز اكليلي، رژ گونه سرخآبي، لاك آبي، كفش پشت باز كرم، دامن كرم و پاي بي جوراب ... دم گل فروشي ميايستيم و من ميروم تا گل بخرم .
فروشنده دستپاچه نگاهم ميكند وحتما توي دلش ميگويد چه جينگيله!
سبد گلي را بر ميدارم و تويش را نگاه ميكنم خوشم نميآيد و ميخواهم سرجايش بگذارم كه فروشنده با احترام خاصي كه معمولا آقايان براي خانومهاي جينگيل جگر طلا ميگذارند ميگويد نه، خواهش ميكنم، بدهيد خودم ميگذارم سرجايش، سبد گل ديگري را انتخاب ميكنم و با تخفيف 500 توماني ميخرمش.
حالا با سبد گل بيشتر به نظر ميرسد كه ميخواهم بروم به عروسي ولي به عروسي نميروم ميخواهيم برويم خونه داداش فري توپولي و پرپري ، تلپ شيم. از در كه ميرويم تو احساس ميكنم كه مثل يك گاو گرسنهام. راستي چقدر خانهشان قشنگ است. شام خوشمزه را ميزنيم به بدن، ساعت 11 كه ميشود وزن ريملها را روي پلكم احساس ميكنم، راستي چقدر خستهام، به ياد صبح ميافتم، صبح با آن مقنعه خاكستري چه قيافهاي داشتم و الان چه قيافهاي دارم، خندهدار است بيشترمان اينطوري هستيم برخوردها و رفتارها و پوششمان در محيط كارمان با مواقع ديگر زمين تا آسمان فرق دارد.
پرپري در فنجانهاي قشنگ چاي تعارف ميكند، به خودم ميآيم و از پيچيدگيهاي رفتارهاي بشري خندهام ميگيرد.
راستي موشي جونم اي كي يو سان شده !!
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
July 20, 2005
يك موضوع عشقي
مشغول كارهايم هستم و او مرا زير نظر دارد، يادم نمي آيد اولين باري كه وجودش را حس كردم چه موقع بود. با هزار زحمت سعي مي كنم تا بهش توجهي نكنم. نمي دونم توي اين همه آدم چرا به من پيله كرده، به من كه تازه واردم. عصباني ميشم و ناخودآگاه خندم مي گيره، به اين مي خندم كه عاشقم شده باشه،اونهم عاشق يك زن متاهل. توي ذهنم:
- يعني عاشقم شده ؟
- نه ! من متاهلم.
- فرقش چيه؟ عاشق شده ديگه!
- مگه ميشه ؟ما خيلي با هم فرق داريم.
- رسيدن ما به هم عين مرگه، يكي مون بايد فدا بشه. البته چون من هميشه معشوقم و نمي تونم عاشق باشم،پس اون فنا ميشه.( اين حرف نحيفو ياد دوران جوونيمون مي اندازه)
مي خواهد برود، اختيارم را از دست مي دهم و نگاهش مي كنم، او نيز به من.
لرزه اي در قلبم حس مي كنم.راستي نگاهش، چشمهاي قهوه اي رنگش يادم نمي رود! ولي لبانش معلوم نيستند!
-مرده شور!
مامان اينو ميگه و دمپايي اي نثارش مي كند.
- مامان!
راستي سوسكه عاشقم شده بود كه همينطوري ماتش برده بود ؟ يا شايدم مي ترسيد؟
در هر حال دوتايي مون منتظر حركت همديگه بوديم.
راستي چرا اين سوسكها حرف آدمو نمي فهن؟چرا منطقي برخورد نمي كنند؟ البته اگر چندشم نمي شد - چندش شدن = ترسيدن - با يك دمپايي جلوي اون نگاه وقيحشو براي هميشه مي گرفتم.
July 17, 2005
باباحاجي ديدار به قيامت
بوق ماشيني كه از بغلم رد مي شود مرا به خود مي آورد . به پياده رو مي روم و به ماشين كه حالا از من جلوتر است نگاه مي كنم و آقاي كلانتر را مي بينم كه با كلاه شاپو ،سوار پرايد مشكي اي است و با نيش گازي كه مي دهد چرخش توي يكي از چاله ها ي كوچه مي افتد و آب به اطرا ف مي پاشد.به راهم ادامه مي دهم ، به ياد كلاس (تحليل ) پروفسور كاميابي مي افتم كه يك زنگ انواع كلاه ها را روي تخته كشيد و توضيحاتي در موردشون داد. راستي كلاه شاپو مال چه دوره اي است و ارتباطش با شاپو چيه؟
ياد بابا حاچيم افتادم ـ خدا رحمتش كنه ـ هميشه وقتي مي رفتيم خونشون اون كلاه سفيدش كه مال جاجي هاست رو سرش بود و راديوش روشن بود . الان كه به اون موقع فكر مي كنم يه بوي خوب يادم مي آد ، بوي تابستون و ميوه هاش . هروقت كه توت ميومد مامان براي باباحاجي مي خريد و مي گفت كه دوست داره. بابابزرگم خيلي خوشحال مي شد و خيلي تشكر مي كرد و با خنده توي حياط توت مي خورد.الان ۶ ساله كه باباحاجي فوت شده ولي اينو كه مي نويسم گريه مي كنم ، ياد مهربوني و اخلاق خوب بابا بزرگ و مامان بزرگم افتادم . خدا رحمتشون كنه!
July 16, 2005
خوب بود اين مردم ، دانه های دلشان پيدا بود.
((آسمان ، آبی تر ،
آب ، آبی تر .
من در ایوانم ، رعنا سر حوض .
رخت می شوید رعنا.
برگ ها می ریزد.
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است.
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .
زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، می خواند.
من (( ودا )) می خوانم ، گاهی نیز طرح می ریزم سنگی ، مرغی ، ابری.
آفتابی یکدست .
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پیدا شده اند.
من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم :
خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود.
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم .
مادرم می خندد . رعنا هم.))
July 15, 2005
فرياد كن !
حساب دلتنگي هايم از دستم رفته !
قبضهاي پرداخت نشده تاريخ گذشته روي زمين افتاده اند ٬ يكي محض رضاي خدا آنها را دريابد!
لعنت به روزگار.روزهاي تعطيل هم نحيف نيست اگر هم باشد من نيستم .
تلويزيون ( دلبر شيرين ) مي خواند . راستي براي چه كسي ؟ چراي براي من نه ؟
دلم براي گروه ژانگولريمان ٬ دانشگاه ، باشگاه ، كودكي ، عمو هام ، كتابهام ،سادگي ، بي خيالي ، جمع خانوادگي ، كوه رفتن ، ميز گردهاي پدري ، دوچرخه سواري ، مدرسه ، آنا ، نازي ، آقاي دونده ، حوض پارك اردكاني ٬ خريد با بچه ها و شيطنت و مسخره بازيهامون تنگ شده .
July 14, 2005
دلم براي بي خيالي تنگ شده ،براي يك شب راحت خوابيدن
افسردگي ٬حتي وقتي مي خنده با هاشه ٬ ولي كسي باور نمي كنه . تقصير خودشه چون براي همه غصه مي خوره و به فكر همه است . صبح كه پا ميشه همه يك دور توي ذهنش مي چرخند ؛خانم خدمتكار ٬ بچه همكارش، خدمتكار جوان ،آبدارچي ، .... يكي اونو از اين افسردگي نچات بده . آخه فكر كردن اون به چه درد مي خوره مگه كسي كارش درست مي شه ؟يكي نيست بگه اگر به مشكلات خودت اينقدر فكر كرده بودي كلاهت الان پس معركه نبود .
راستي اين بلاگفا هم كه ....