« July 2005 | صفحه اول نامهها | September 2005 »
August 16, 2005
ازدواج
امروزه شاید دیگر آنقدر مرسوم نباشد كه مادر و خواهرها توي کوچه راه بيافتند و از در و همسایه آدرس خانه ای كه دختر دم بخت دارد را بپرسند و از طریق تحقیق میدانی، عروس خود را پیدا و انتخاب نمایند.
البته باز این روش نسبت به سایر روشهای منسوخ شده بهتر و آبرومندانه تر است. بگذریم از اینکه بعضی از این خانومها بر طبق آمار بدست آمده حتی پسري نداشته اند و براي سر كار گذاشتن مردم وگاه ديد زدن خانه و تفريح و شايد هم پذيرايي شدن به خود زحمت مي دهند تا اسباب زحمت ديگران شوند. البته برخي ها هم بدون اينكه پسرشان خبر داشته باشد براي خودشان مي برند و مي دوزند و آخر سر خدا مي داند چه مي شود.
در اين نمي توان شك كرد كه هر پدر و مادري خير بچه هايشان را مي خواهند و به خاطر همين خير خواهي بدون در نظر گرفتن سلايق و عقايد پسرشان كه عمدتا غير قابل پيش بيني است به خواستگاري مي روند و در اغلب موارد گل سرسبد خانواده اي را انتخاب مي كنند و بادا بادا مبارك بادا....
در حال حاضر مسبب بيشتر آشنايي هاي منجر به ازدواج يا خود طرفين هستند يا يك معرف.
آشنايي خود طرفين با هم عيب ها و مزاياي خودش را دارد و البته به زمان و تحليل و حوصله نيازمند است.
از مزيت هاي آن مي توان به استقلال مرد در انتخاب همسر اشاره كرد( يعني دختر پس از قبولي در آزمايش هاي مكرر انجام شده توسط مادر و خواهران به مرحله گزينش پسر نمي رسد بلكه دختر، ابتدا توسط پسر انتخاب مي شود و بقيه ماجرا كه معمولا با كتك و دعوا و قهر مادر پسر ادامه مي يابد و پسر معمولا در اين موقع رو به مادر مي كند و مي گويد : «كنيزت مي شود» و اگر مادر قانع باشد كه بادا بادا ... و اگر مادر لجباز و مغرور باشد مسئله با پدر در ميان گذاشته مي شود و در اين گونه مواقع پسر معمولا بايد دوستي داشته باشد كه پدر و مادرش در سفر باشند تا بتواند شب را در خانه دوست بگذراند.
در اين گونه موارد معمولا تصور مادر و خواهران و البته خاله يا خاله هاي پسر از دختر مورد نظرجادوگري است كه مهره مار دارد يا اينكه جد و آبادش دعا بنويس هستند و پسر ساده ما را چيز خور كرده اند و از اين حرفها، ولي وقتي كه با اولين نگاه غضب آلودشان به دختر نگاه مي كنند، يك مورچه يا يك گربه ملوس را مي بينند كه صدايي شبيه ميو از دهانش خارج مي شود و يا اينكه همانند مورچه صدايي با فركانس بالا دارد كه گوش انسان قادر به شنيدن آن طول موج نيست!
راه ديگر آشنايي معرف است كه در اين حال معرف بيچاره نقش واسطه را بازي مي كند و در موقع دعواي طرفين با آب جوش شسته مي شود وبعد با دور تند خشك مي شود و در آخر سر هم روي طناب آويزان مي گردد. اكثرا ديده شده اين كار را خانوم خانه انجام مي دهد و بعد از دعوا، در حالت نشسته، زانوها را در شكم جمع كرده و زار مي زند و نفرين هايي مانند لال بشي، كور بشي، و چيزهاي بدتري كه ديكته آنها را بلد نيستم ولي در شوش و حومه شنيده مي شود به معرف سنجاق مي كند.
در موقع شادي اصلا كسي يادش نمي آيد كه چطوري اين نان در سفره اش گذاشته شده يعني اصلا فرصت فكر كردن به اين مسئله پيدا نمي شود!
بعد از اينكه طرفين با يكديگر آشنا مي شوند، مهمترين مساله بيان صحيح خواسته هايشان از هم مي باشد. امروزه عواملي چون: ثروت،كار، ظاهر آراسته، مدرك، اصيل بودن خانواده چه براي دختر و چه پسر امتياز مثبت محسوب مي شود. مساله مهم اين است كه بعد از رفت و آمدي كه بين دو خانواده بوجود مي آيد، طرفين با ديد درست و منطقي و بدور از احساسات_ كه در اين مرحله لازم نيست ولي اكثر تصميمات دستخوش آن مي شود_ تصميم بگيرند. البته مشاوره با يك فرد بي طرف و استفاده از تجارب ديگران نيز توصيه مي شود.
واهمه دختران از خست، بد اخلاقي، بدبيني و شكاكي، ولنگاري، اعتياد، رفيق بازي، بيكاري و... پسران را نمي توان انكار كرد. پسران نيز به دنبال همدمي مهربان، زيبا، غر نزن و در مواردي نيز پولدار، هستند.
مشكل عمده اين است كه در آشنايي اوليه معمولا صحبتها، حركات و رفتارها درست تحليل نمي شوند. از رنگ گل هاي آورده شده، وقتي كه براي درست شدن دسته گل گذارده ميشود،
طرز لباس پوشيدن، تميزي و... مي توان تا حدودي به اخلاق و خصوصيات پسر پي برد. وقتي پسر مي گويد مستقل هستم يا مي خواهم باشم، دختر بال در مي آورد و با آنچه در ذهنش ازاستقلال تصور مي كند مخلوط مي كند وبعد از ازدواج آنرا مانند پتك به سر پسر مي زند. اشتباه دختران اين است كه سعي مي كنند صحبت طرف مقابلشان را كه تا حدودي نيز جذبش شده اند را به دنياي رويايشان نزديك مي كنند و از طرف مقابل كه شايد ايده آل نيز نباشد، يك تصور ايده آل ومطلوب مي سازند.
رويا را رد نمي كنم چون در اينگونه موارد نمي توان آنرا ناديده گرفت، مي گويم نسبت تركيب واقعيت با رويا در انتخاب همسر 9به 1 است نه كمتر و نه بيشتر.
به اميد روزيكه آمار طلاق كم شود. قبل از هر طلاقي، علاقه شديدي نيز وجود داشته كه سبب تشكيل يك زندگي جديد شده.
| نامههاي شما(3) | لينكها به اين نامه
August 13, 2005
فال
براي دوستم فالي مي گيرم وحافظ چه زيبا جواب مي دهد:
پيش ازينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود
پيش ازين كاين سقف سبزوطاق مينا بركشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بريك عهد ويك ميثاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او بما مشتاق بود
حسن مهرويان مجلس گرچه دل ميبرد ودين
بحث ما در لطف طبع وخوبي اخلاق بود
بر در شاهم گدايي نكته اي در كار كرد
گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود
در شب قدر ار صبوحي كرده ام عيبم مكن
سرخوش آمد يارو جامي بركنار طاق بود
شعر حافظ در زبان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
| نامههاي شما(3) | لينكها به اين نامه
August 07, 2005
شب است ...
شب است، نسيم خنكي از فن ماشين مي وزد! به ماشين هاي اطراف كه مي درخشند و با سرعت از كنارمان مي گذرند نگاه مي كنم .
راستي چقدر ماشين و رنگ هايشان متنوع شده است.
وسط اتوبان نيايش هستيم. به آپارتمانها نگاه مي كنم؛ بعضي ها چراغشان روشن است و حتي ميتوان زندگي روزمره صاحب خانه را براي لحظه اي ديد زد و برخي ديگر چراغ هايشان خاموش است.
راستي چي مي شد يكي از اون خونه ها مال ما بود و مي تونستيم بي دغدغه اجاره خانه و پول پيش، كليد را توي درش بچرخانيم (چه آرزوي بزرگي !). البته ناشكري نمي كنم چون صاحبخانه خيلي ماهي داريم و خدارو شكر همسايه هامون هم خيلي خوبند، ولي آخرش چي؟
وقتي فكر مي كنم قراره كه از اين خانه بريم، بغض گلومو فشار مي ده. دوسال توي خونه اي زندگي كردن يعني دوسال خاطره. باغچه، پرده ها، بقالي دوست جونم و ....
حالا دوتايي مون داريم گريه مي كنيم خودم مي دونم چرا گريه مي كنم اما نحيفو نمي دونم چرا؟
چرا هاي زيادي در ذهنم وجود دارد!
خدا را شكر مي كنم.
خدا را شكر مي كنم كه شبيه هيچ كس نيستم و كسي خبر از حالم ندارد جز خودش.
تفالي به حافظ مي زنم و اين شعرمي آيد:
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شكنج زلف پريشان بدست باد مده مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش
گرت هواست كه با خضر همنشين باشي نهان زچشم سكندر چو آب حيوان باش
زبور عشق نوازي نه كار هر مرغيست بياد نو گل اين بلبل غزلخوان باش
طريق خدمت و آيين بندگي كردن خداي را كه رها كن بما و سلطان باش
دگر به صيد حرم تيغ بر مكش زنهار وزان كه با دل ما كرده اي پشيمان باش
تو شمع انجمني يكزبان و يكدل شو خيال و كوشش پروانه بين و خندان باش
كمال دلبري و حسن در نظر بازيست بشيوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مكن
ترا كه گفت كه در روي خوب حيران باش
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
August 06, 2005
پردهبرداري از جفرسون
خبرهاي جديدي از جفرسون شنيده ميشود، اخبار را كه در ذهنم جمع ميزنم به اين نتيجه ميرسم كه جفرسون يك سگ پاچهگير است.
جفرسون ظاهراي ساده و حتي گول زنك دارد؛ وقتي كه ميبينيش فكر ميكني اصلا زبان ندارد ولي اينطور نيست.
چشم غرهاش را خوزه چشيده، جفرسون آنقدر ترسناك است كه فقط من و خوزه را به لرزه مياندازد ولي گورباچف تئودور گاردنر استفان، بيوتوف همچنين چيزي را احساس نميكنند.
جفرسون به سختي راه ميرود،
آدميرال نميداند مشكل از پاي جفرسون است يا از كمرش. راستي فرقش چيست؟ جفرسون هميشه سگ است، او به زور لبخند ميزند، حتي به زور حرف ميزند، ابراز احساسات نيز نميكند، اشتباه نشود جفرسون مجسمه نيست، او يك آدم است.
سر به هواس ميدونم خيلي بلاس ميدونم
| نامههاي شما(0) | لينكها به اين نامه
August 03, 2005
خاتمي رفت
دلم گرفته. دوست دارم تلويزيون برنامههاي جالب پخش كنه، همه كانالها را عوض ميكنم ولي چيزي يافت نميشود.
با ديدن برنامه خداحافظي خاتمي دلم بيشتر ميگيرد، راستي وقتي آمد چقدر شاد بوديم.
بعد از يك ساعت جستجو، تلويزيون آهنگ «تاميگه سلام» را ميخواند،فكرم پر ميكشد، جسمم همينطور!
يا دوران پياده روي و نداي بيمعرفت مي افتم،
ياد وقتي ميافتم كه بعد از يك پياده روي طولاني كه كار هر روزمان شده بود ميرفتيم خونه و اين آهنگ رو ميذاشتيم و يه حس خوب دور تا دور مونو ميگرفتوانوقت ميتونستيم راحت نفس بكشيم و سبك ميشديم مثل پر كاه.
البته الانم اين حس را دارم.
واقعا آدمها با خاطراتشون زنده هستند.
بعد از يك روز پر مشغله كاري، شايد يه موسيقي خوب تنها چيزي باشه كه بتونه روحيه آدمو عوض كنه البته اگر سير باشي!
راستي چرا توي همون لحظهاي كه بعدا برامون خاطره خوب ميشه احساس خوشبختي نميكنيم و وقتي ديگر تكرار نميشد ازش به خوبي ياد ميكنيم؟
ياد مرداد سال پيش ميافتم كه توي اين روزها به فكر عروسي داييام و گرفتن اولين سالگرد عروسيمون بودم.
انگار كسي حالم را در قوطي ميكند، قوطياي كه درش را بستهاند و تكان ميدهند،
ياد قبرس رفتن نحيف ميافتم، مرداد بود كه اين خبر را شنيديم و باورمان نشد،اي كاش اين كابوس ديگر تكرار نشود.
دلم تنگه، دلت سنگه
واسه سنگه دلم تنگه