« August 2005 | صفحه اول نامه‌ها | October 2005 »

September 02, 2005

داستانك

يكريز حرف مي زنه. مي دونم مي خواد كارشو توجیه کنه! نگاهم به لبهاش كه تکون مي خوره دوخته شده، دیگه صداشو نمي شنوم؛ یاد دوران نوزاديش مي افتم، ياد موقعي كه با اون چشمهاي قشنگ و درشتش به من نگاه مي كرد و اگر از بغلم جدا مي شد با دست و پا زدن و گريه مي فهموند كه مي خواد بياد بغلم، منم از اينكه فقط منو مي خواد كيف مي كردم، البته نسبت به باباشم همينطور بود. راستي چه روزهاي قشنگي بود. هر روز از شيرين كاري هاش براي باباش تعريف مي كردم و دوتايي مون مي خنديدم و توي دلمون قند آب مي شد. حالا اون توي زندانه!
تكونم مي ده : مامان!
به خودم ميام. با پلكي كه مي زنم تمام صورتم با اشك خیس مي شه. با دستهای مردانه اش صورتم رو پاك مي كنه، مي ره و برام بید مشک و آب قند خنك میاره. مي خورم آروم مي گیرم. عین بچه کوچولو ها شدم؛ انگار محتاج اين محبتم. محبتي كه مادر به بچه اش مي كنه ولي هيچ بچه اي اين محبت رو به مادر نداره. دوست ندارم اين محبت تموم شه.
ميگه : مادر فكر مي كردم خيلي منطقي تر باش!
ميگم : منطقي ام ولي فكرشو مي كنم كه مي خواهي ازم دور شي داغونم مي كنه!
ميگه: دور نمي شم.
ميگم : آخه توي اين دوره زمونه كي مياد پيش مادر شوهرش زندگي كنه يا كدوم عروسي طاقت مياره كه شوهر به مادر شوهر توجه كنه؟( شايد درستش اين باشه كه من طاقت ديدن عشق پسرمو به زنش ندارم .)
ميگه : مادر اين حق منه!
ميگم : پس حق من چي ؟ اون نخوابيدن ها، اون محبتها، اون سختيها كه من كشيدم چي؟
ميگه: مادر!‌ تو مادري!
ميگم : مگه جرمه؟ پس كي حق منو مي ده؟
مستأصل نگاهم مي كند و ساكت است.
انگار ديوار ها و سقف فشارم مي دهند!
او زنداني است، زنداني كه من برايش ساخته ام، زنداني كه هيچ چيز غير از تنهايي و سكوت، ندارد. راست مي گويد من مادرم، ....
تلفن را بر مي دارم : الو ! سلام، مادر خوبي؟ آقاجون خوبه ؟ خدارو شكر. انشاءالله اگر خدا بخواد قراره شايان سروسامون بگيره، منت ميذاريد سرش اگر براي مراسم خواستگاري بياد!

| نامه‌هاي شما(8) | لينك‌ها به اين نامه