« September 2005 | صفحه اول نامهها | November 2005 »
October 29, 2005
Shel
I usually leave when all the words are said. But with you there is always more sweet words to say!

| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه

| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
گناه
گناه را مثل هوا نفس كشيدم و چه زود پشيمان شدم! لذت گناه چه زودگذر است!
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
October 26, 2005
مد مسكن
يادم مياد چند سال پيش كه خوره آپارتمان سازي وبه قول معروف بساز بفروشي تويه محلمون افتاده بود چقدر آپارتمان هاي بيقواره، محله قشنگمونو زشت كرد.
خونه ها مثل قوطي كبريت بودند.
يكي، دوتا، سه تا، ... همينطور عين قارچ خونه هاي ويلايي و باغها تبديل به آپارتمانهاي زشت و بيقواره اي مي شد كه انگار با خط كش كشيده شده بودند و وقتي چند تاشون اطراف خونمونو گرفت احساس خفگي كردم و براي همينم بود كه وقتي رفتم سركار اصلا نمي تونستم توي اون آپارتمان كه هر طبقش 20 واحد بود و سقف نسبتا كوتاهي هم داشت غذا بخورم و يكدفعه خيلي لاغر شدم.
هميشه با خودم فكر كردم اون آدمهايي كه تويه اين خونه هاي بي روح زندگي مي كند چه جور آدمهايي اند كه حاضر ميشن تويه اين خونه ها گذران عمر كنند. حالا مي فهمم كه شرايط و موقعيت تعيين كننده اين مساله است و حالا خودمم تويه يكي از اين خونه ها هستم و تازه فكر مي كنم امنيتي كه در اينجا دارم دريه خونه ويلايي ندارم و حتي كارهاي خونه هم نسبتا راحت و كمتر شده.
در واقع آپارتمان يعني يك خونه خلاص شده، بدون ضايعات!
برخلاف گذشته، جديدا بيشتر به ظواهر و معماري و زيبايي توجه مي شه، هر سال خونه ها لوكس تر ميشن و مثل مد لباس، هر روز مصالح و نماي تازه اي مد ميشه كه هم خوبه هم بد. شايد تا سال 70 وقتي به يك كوچه نگاه مي كرديم اينقدر تغيير فاحش خونه را متوجه نمي شديم چون تقريبا هر دهه يك سبك معماري داشت و با رفتن به خونه اي مي فهميديم كه مال چه ساليه ولی الان تقریبا تغيير، فصلي عوض میشه، به شخصه تنوع رو دوست دارم ولي يك فاجعه در راهه.
يك آپارتمان با نماي بساز بفروشي سال 75 با يك آپارتمان شيك بساز بفروشي سال 84 كنار هم قرار بگيرند و خواهيد دید كه از نماي اولي نكبت مي باره و از دومي زيبايي.
اينطور سرعت تغيير مد خونه نشون ميده كه اين زيبايي هم دوام نخواهد داشت . ولي قسمت اصلي اين مساله مربوط ميشه به چند سال ديگه كه خونه هاي لونه زنبوري كه اصولا هم با مصالح خوب بنا نشده اند پير مي شن و كم كم بايد اشهدشونو خوند، انوقت فاجعه شروع ميشه؛ آپارتمانهاي زشتي كه مردم بناچار مثل موش تويه كثيفي زندگي مي كنه فراوون ميشه و دقيقا ميشه مثل اين آپارتمانهايي كه تويه قسمت سياه پوست نشين آمريكا وجود داره و كثافت و فقر از در و ديوارشون مي باره.
راستي هيچ كس به فكر آينده اين شهر نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
October 25, 2005
بزرگ مرد تكرار نشدني
شهادت حضرت علي (ع) تسليت باد!
خوشا به حال آنانكه رفتارشان علي وار است.
ماه رمضان راآنقدر دوست دارم كه حد نداره، تويه اين ماه يه احساس خوب همه وجودمو در بر مي گيره و اصلا دوست ندارم اين ماه به اين زوديها تموم بشه ! با وجود اينكه آدم شكمويي هستم اين حس همه ساله باهامه.
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
October 23, 2005
پرواز
با صدای زنگ موبایل از خواب می پرم و به نحیف که با چشمهای بسته که شکایت از کم خوابی دارند نگاه می کنم، تنه اش به در می خورد و در نیز ناله ای کشدار می کشد و نحیف از آستانه در خارج می شود. چشمهایم را می بندم و دوباره که ناله در بلند می شود چشمهایم را باز می کنم و به نحیف می خندم ولی او بی هیچ تفاوتی نگاهش را می چرخاند و همینطور که جورابهایش را از کشو در می آورد غر می زند؛ با این لباس شستن هاش که همه لباسهارو رنگ به رنگ کرده!
منم می گم : به من چه که بعضی از لباسها به آب سرد هم رنگ می دن!
ولی انگار به انگار که من حرف می زنم، هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. حاضر می شود و مثل همیشه با صدای بلند ازم خداحافظی می کند و می رود.
نمی فهمم چرا جوابمو نمی داد.
ساعت 10 مثل همیشه تلفن زنگ می زند، بی اختیار دلم نمی خواهد گوشی را بر دارم و همینطور هم عمل می کنم. هنوز از جایم بلند نشده ام ، احساس رخوت شدیدی دارم، نور آفتاب صاف روی صورتم می خورد ولی برعکس همیشه لذت می برم و دلم می خواهد بیشتر بخوابم. نحیف نیز برعکس گذشته دیگر زنگ نزد؛ قبلا اگر گوشی خانه را برنمی داشتم به موبایلم زنگ می زد ولی امروز فقط همان یک تلفن شد.شاید فکر کرده که رفتم خونه مامانم. ولی مهم نیست، منکه نمی خواستم جوابشو بدم!
به ساعت نگاه می کنم، ساعت 5 عصر است . کلید در در می چرخد و در با ناله ای کشدار بازو بسته می شود. همچنان در تخت خوابم هستم. از خواب زیاد احساس سبکبالی می کنم، نحیف چند بار صدایم می کند ولی جوابی نمی شنود، به سمت اتاق کار می رود تا لباسهایش را عوض کند و از نیمه باز در مرا می بیند. نحیف : آی پدر سوخته هنوز خوابی؟!
چشمهایم را می بندم. لباسهایش را عوض کرده و کنارم نشسته و غلغلکم می دهد ولی هیچ احساسی ندارم. یکدفعه انگار که جن دیده باشد از جایش می پرد. نمی دونم چرا نمی تونم حرکت کنم. هرچی هم حرف می زنم نحیف نمی شنود. صدای داد نحیف می آید، در ساختمان باز می شود و در خانه خانم جعفری کوبیده می شود. کرختی عجیبی دارم و معنی کارهای نحیف را نمی فهمم. خانم جعفری بالای سرم است و دستش که به دستم می خورد جیغ می کشد: وای خدای من!
نحیف وارفته کنارم می نشیند، صورتش خیس شده.
هرچی می گم کسی نمی شنود.نحیف: یعنی مرده؟؟؟
با این حرف سعی می کنم خودم را تکان دهم ولی بی فایده است، ترس ورم داشته است که نکند مرده باشم. بیفایده است بغضم می گیرد ولی نمی توانم گریه کنم حالا احساس سبکی می کنم و ککک از تخت بلند می شوم، بالا، بالاتر،.. و حالا از زاویه ای عروسکی که به لوستر آویزان بود می توانم اتاق را ببینم.حتی پشت در و حتی خانم جعفری را که با آقای جعفری حرف می زند را و خودم را که روی تخت بی هیچ تکانی دراز کشیده ام و نحیف را که سروصدا می کند.
راستی من مرده ام؟ یعنی مرگ اینقدر راحت است؟ من که باورم نمی شود.دلم می خواهد بالاتر بروم ولی ترجیح می دهم در خانه خودم بمانم و ببینم چه می شود.طفلکی نحیف! مویش را می کشم ولی دردش نمی آید، جوشهایش را فشار می دهم ولی چیزی نمی گوید. احساس تنهایی می کنم ، پرده اتاق را کنار می زنم و چند نفر را می بینم که روی پشت بام روبروی پنجره با حرکت سر می گویند بیا، ولی من با دستم می گویم که کمی صبر کنید.
اوضاع قمر در عقرب است.دلم گرفته و احساس تنهایی گلویم را می فشارد، سردم می شود. 5ساعت از آمدن نحیف می گذرد و خانه پر از آدم، سروصدا، گریه و ترس است. نحیف پارچی را پر از آب قند کرده و کنار تخت گذاشته و هر کس تا غش می کند یک لیوان برایش می ریزد.دوباره پرده را کنار می زنم و می بینم آن چند نفر که روی پشت بام بودند حالا روی لبه پنجره ایستاده اند و عصبانی می گویند بیا! مادر بزرگم
می گوید :تو کی می خواهی این عادت بد دیر کردن را ترک کنی؟؟؟
و من با اشاره دست می گویم که می آیم.
به طرف مامانم، بابام، فریماه، فریور، پرستو، نحیف می روم تا خداحافظی کنم ولی هیچکدام متوجه من نمی شوند و فقط می گویند: فرنوش ! ووتی من به سراغشان می روم و می گویم بله می زنند زیر گریه، از این وضعیت خسته شده ام، با جمع خداحافظی می کنم و چون جوابی نمی شنوم خسته و مایوس ترجیح می دهم نزد کسانی بروم که حرفم را می شنوند.
مادر بزرگهایم دست راستم را و پدر بزرگهایم دست چپم را گرفته اند و مرا می برند بالا، بالا و بالاتر، تا جایی که با پایم به گوشه یک ستاره می زنم. اینجا دیگر خبری از گریه و شیون و سرو صدا نیست، فراموشی است و سکوت.
راستی چه کسی می گفت: آسمان زمان گذشته است و در حال حاضر ستارگانی که در آسمان می بینیم سالهاست که مرده اند؟
راستی من هنوز مثلث برمودا را ندیده ام!!!!!!!!!!!
| نامههاي شما(7) | لينكها به اين نامه
October 21, 2005
دور باطل
دور باطل ثانیه شمار ساعت اتاق خواب، ساعت 10/1 دقیقه را نشان می دهد. نزدیک به 1464 ساعت ( 2ماه = 61 روز = 1464 ساعت) است که عقربه های دقیقه شمار و ساعت تکان نخورده اند.
حکمتش را نمی فهمم!
درد سردرد از چشمانم به بیرون می زند، کمی روی دستهایم می خوابم تا آرام شوم ولی فایده ای ندارد و مثل همیشه به فکر استامینوفن می افتم و هنوز از گلویم پایین نرفته، سرم آرام می شود و روی بالش ولو می شوم. راستی چه قشنگ است که با استامینوفن خود را به دست یک مرگ کوتاه می دهیم! چرا از خواب که برادر کوچک یا شاید هم خواهر کوچک مرگ است نمی ترسیم؟ روزگار عجیبی است نازنین!
در این مدت مریضی آنقدر کتاب خوانده ام که نحیف نیز صدایش درآمده است. آنقدر کتاب ها خوش مزه بودند که دلم نمی آید بدون اینکه نحیف آنها را بخواند به صاحبشان پس دهم، چه مریضی خوبی!
راستی کسی پیدا می شود که برای خرید کتابهای آمادگی کنکور فوق لیسانس وام دهد؟ برای خرید خانه چطور؟ برای خرید ماشین چطور؟ برای خرید یک ذهن آرام چطور؟ برای بی دغدغه زندگی کردن چطور؟ برای تعمیر کامپیوتر مادر مرده چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جواب مثبت است، بله بانک پارسیان با 26% سود این کار را انجام می دهد!
روغن ترمزم را باید عوض کنم، یادم باشد روزها 7 انجیر بخیسانم و شب بخورمشان!
چقدر احمق است آن آدمی که برای چیزی که ندارد گریه می کند.