« October 2005 | صفحه اول نامهها | December 2005 »
November 29, 2005
یک شب در بغل فرشته مرگ
امشب برای اولین بار در این چند هفته کذایی، یک قیمه بادمجان خوشمزه برای نحیف درست کردم، البته همراه با یک کاسه پر سالاد فصل.
امروز کارم شده بود چسب کاری کارتن هایی که جمع کرده بودم و اسباب های بسته بندی شده .
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟؟
داشتم بادمجانها را سرخ می کردم، پنجره آشپزخانه را باز کردم تا بویی توی خونه نپیچه، یکدفعه وجود یه چیزی رو حس کردم و برگشتم به پنجره نگاه کردم، پرده به شدت به طرف بیرون حرکت کرد. یک حسی تموم وجودمو در بر گرفت و ترجیح دادم همونطوری که داشتم خیاری را می شستم، اشهدم را هم بگم.یک لحظه به نحیف نگاه کردم که غرق افکارش بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد. با خودم گفتم اگه الان بمیرم حتما فکر می کنه دارم بازی در میارم که بیاد توی آشپزخونه کمکم کنه.ممکن بود تا 2-3 ساعتی جنازه ام جلوی گاز جلز ولز می کرد و بعدا که نحیف بوی سوختگی گوشتهامو می فهمید تازه باورش می شد که مرده ام.
هیچکسی مارو توی این دنیا جدی نگرفت.
خونه خریدنمون هم همینطوری از سر شوخی بود.
یه بنده خدایی دید حوصله مون سر رفته، با خودش گفت حتما عقلشون به جایی نمی رسه که نمی تونند خودشونو سرگرم کنند . پیش دستی کرد و مارو وارد یه لاتاری که این روزها جرمه کرد.
انگوری باغت آبادشه!!!!!!!!!!!
| نامههاي شما(3) | لينكها به اين نامه
November 28, 2005
مرتضي مميز
مامانم زنگ مي زنه مي گه امروز بياد اينجا. از ساكتي خونه مي فهمم كه فرهنگ خونه نيست. ميپرسم كجاست؟ مامانم ميگه با داش فري، رفته اند مراسم مرتضي مميز.
چند روز پيش كه مامان گفت مرتضي مميز مرده، خشكم زد، خيلي ناراحت شدم و گريه كردم.
توي اين چند وقته خيلي از نامدارها و پيشكسوت ها فوت شده اند. افسوس و صد افسوس كه ديگه تكرار نمي شند!
مامانم هم داره مي ره خونه پدريشون، ميراثهاشونو بفروشن و بعدش هم اون خونه پدربزرگ را كه خاطرات زيادي ازش داريمو خراب كنند و بسازند.
| نامههاي شما(3) | لينكها به اين نامه
November 25, 2005
خدايا من يكي غلط كردم گفتم مي خوام بيام اين دنيا.
از خونه كه بيرون ميام، يه پسر بچه 10-13 ساله در كوچه ايستاده و از سرما جمع شده و حالتش نشون مي داد كه داره فكر مي كنه. يكمي جلوتر از خودش هم يك فرغونه كه روش نوشته شهرداري، كه توش هم پر از آت و اشغاله. از كنارش رد مي شم ولي يه حسي ازش ساطع مي شه كه باعث مي شه كه دلم به حالش خيلي بسوزه. بعضي آدمها وقتي كه باهاشون برخورد داريِ يا حتي اگر بهشون هم نگاه نكني ولي از بغلش رد شي انگار يه چيزي از وجود اون آدم بهت مي گه كه الان چه حسي داره يا اينكه ناخودآگاه بعد از رد شدن ازش يه نگاهي بهش ميندازي. براي من كه خيلي اتفاق افتاده.
به پسر گفتم برو كسي اينجا باهات كاري نداره. انگار كه آدم كوكي بود، بدون هيچ چانه زني اي راه افتاد و فرغونشو هل داد.
اين بدبخت از اين دنياي عوضي چه چيزي ميخواد، غير از زندگي؟؟؟؟؟؟؟؟
با اين سن وسال، بي هيچ دليل داره نگاههاي ترحم آميز و تحقير آميزو خفت بارو تحمل مي كنه. آخه براي چي ؟؟ آخه چرا؟؟ بغض گلويم را مي فشارد.
بدون اينكه حرفي بزنم، نحيف ميگه دلم براي اين پسره سوخت. سردش هم بود.
گر مي گيرم.
خيلي ناراحتم.
بچه هاي هم سن و سال او مشغول درس خوندن و بازي كردن و هزار تا كوفت و زهر مار ديگه هستند كه اين بچه حتي نمي دونه اينها چي هستند و چه لذتي دارند. راستي چرا بايد آدمها ازپايين ترين لذتهاي مشروع بي بهره باشند. بچه اي كه توي 10سالگي توي اين سرما دنبال كار مي گرده چيزي به اسم لذت نمي شناسه.
نصف بيشنر اين بچه ها قرباني هستند، قرباني تجاوز جنسي. يعني همه چيز دست به دست هم مي دهند كه اين آدم مثل يه ميوه كپك بزنه!
واقعا به جز دولت چه كسي مي تونه اين ها را كه كم هم نيستند نجات بده؟؟
ماندانا مي گفت براي يه فيلم كوتاه مي خواسته از دوتا پسر بچه كه ساز مي زدند يك روز استفاده كنه، اونا هم گفتند ما روزي 50هزار تومان درآمد داريم اگر بيشتر از اين پول مي دي ميام برات بازي!!! مي كنيم.
درسته كه بعضي از اونها مثل فال فروش ها، دعا فروش ها، اسفند دودكني ها، ماشين شورها، موزيسين ها و خوانندگان داخل اتوبوس و مترو، پول خوبي به جيب مي زنند و بيشترشون بچه هاي كرايه اي هستند كه يا دزديده شده اند يا... و درآخر سر هم با اونكه كلي روي ذهن مشتريانشون راه مي رند، پول ناچيزي نصيبشون ميشه، ولي جداي اينها بچه هايي هم هستند كه بنابه شرايط زندگي تن به كارهايي مثل رفتگري، پادويي، حمالي و... مي دند كه با توجه به سن كمشون احتمال فسادشون و سوء استفاده ازشون خيلي بالاست.
راستي گناه اينا چيه؟؟ تا عقلش رسيده، ديده كه توي يه خانواده بد بخت سر از تخم بيرون آورده كه هوارتا هم خواهر و برادر داره. بعضي از اين آدمهاي بيچاره آنقدر خوشگلند كه آدم دلش مي خواد ببر خونه بشورشون و يك لباس نو نوار تنشون كنه و ببرشون مدرسه و....
ولي يكي دوتا كه نيستند. فكر كنم هر 1ثانيه يكي از اون دنيا، بي خبر از اين كه اينجا چي به سرش خواهد اومد، به دنيا مياد. هيچ وقت نفهميدم كه چرا آدمهاي بدبخت و بيچاره اينقدر به تنازع بقا اهميت مي دهند و اين فريضه را نه يك بار، نه صد بار، انجام مي دهند.
خدا كنه اين دولت جديد كه خيلي هم ماهه و خيلي هم كار مي كنه و حرف مي زنه و قيمت خونه را هم پايين آورده كه همه توي خواب خونه بخرند، در اين مورد واقعا درست عمل كنه.
خدايا خيلي ممنون به خاطر همه چيزهايي كه بهمون دادي.
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
November 24, 2005
صد سال تنهايي
1 - عصري كلي دنبال خونه گشتيم. نمي دونم اين بنگاهها چرا اينقدر وقت آدمو تلف مي كنند؛ بابا اگه خونه نداريد، راحت بگيد نداريم. هيچ احتياجي به 2 ساعت صغرا كبرا چيدن نيست!
2- توي ماشين منتظر مي مونم تا نحيف بره املاكي. يه برگ زرد از روي درخت روي شيشه ماشين ميوفته . برگ بهم مي گه كه پاييز هم داره تموم مي شه!
3- من نمي دونم اين بنگاهها از كجا پول در ميارند؟ براي اجاره كه مي ريم موردي ندارند، براي خريد مي ريم موردي ندارند. پس اين همه آدم كه توي اين بنگاههاي املاكند چه غلطي مي كنند؟؟؟
4- تلويزيون شكيرا را نشان مي دهد. واقعا چقدر دوست داشتنيه! بدنش مثل فنر مي مونه! اين شوي آخريشو خيلي دوست دارم.
5- امروز 2تا ديگه از فرشها را شستم و لوله شان كردم.
6- امروز خانم صاحبخانه كه تازه خونه را خريده اند آمده بود كه به بچه هاش خونه را نشان بدهد، پنجره ها را هم متر كرد كه براشون پرده بدوزه.
7- امروز مامانم هم لطف كرده بود و با موشي رفته بودند چند تا بنگاه تا بلكه خونه اي براي ما پيدا كنه. فكر كنم مامانم هم اگر بره توي بنگاه كار كنه درآمد بالايي بدست بياره، من موندم با اون پاش_ كه دكتر گفته هر چه زودتر بايد عمل شه وگرنه بايد كاسه زانوش عوض شه_ چطوري اينقدر اينور اونور مي ره. انشاالله خدا بهش سلامتي بده.
8- فرشها را كه از كف اتاق جمع كرده ام خانه سردتر شده.
9- يعني مي شه ما تا 15آذر خونه پيدا كنيم؟؟ تولدمو كه نشد خونه خودمون بگيريم.
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
November 23, 2005
اول آذر؛ تولد يك ژانگولر
ديروز تولدم بود. از صبح كلي مسيج و اس ام اس بهم زدند و البته چند تايي هم تلفن داشتم. خلاصه كه تحويل بازار بود! فكر نمي كردم با اين اخلاق گندم اصلا كسي بخواد تحويلم بگيره!
البته قسمت خوب ماجرا شب بود كه بعد از ديدن چند صد تا آپارتمان، رفتيم خونه مامانم اينا!
تحويل بازار حسابي بود و منم بي جنبه بازي در نياوردمو اخلاق سگيمو گذاشته بودم كنار و همش شاد و خوشحال بودم. مامان جونم يك سكه تموم داد، كادوي موشي يك تابلوي نقاشي خيلي قشنگ بود، كادوي داش فري و پرپري يك شال خيلي قشنگ بود و كادوي فرهنگ هم يك تابلوي نقاشي بود.
خلاصه كلي ذوق مرگ شدم!
حالا كه من خوش اخلاق بودم، نحيف خيلي ناراحت و عصباني بود چون كادو نخريده بود. اين كادو نخريدنش هم جريان داره چون نزديك به دو ماه پيش قرار گذاشتيم كه اگر من 60 كيلو بشم، نحيف برام سرويس طلا بخره وگرنه تردميل بخره كه هي روش مثل اون گورخر توي ماداگاسكار بدوم، بلكه لاغر شوم. شاهد اين ماجرا هم موشي جونم بود. جالبش اينجا بود كه ديروز در حضور شاهد كه خودمو كشيدم 74كيلو شده بودم! البته من و نحيف باهم قرار گذاشته بوديم كه چون هنوز آواره و در به در هستيم، تولدمو با تولد نحيف كه شب يلداست يكي بگيريم، كه تا اون موقع حداقل از اين وضع فلاكت بار نجات پيدا كرده باشيم. از طرفي هم مامانم پافشاري مي كرد كه حتما بايد روز تولدت برات تولد بگيرم و مي گفت كه اگه كه به خودت باشه هي روز تولدتو به تعويق ميندازي، اون از سال پيشت، اينم از امسالت! كه ديگه منم دلم نيومد دلشو بشكنم و گفتم باشه! طفلكي كلي زحمت كشيده بود و از اون قرمه سبزيهاي معروفش درست كرده بود. يك كيك خوشمزه هم خريده بود كه روش نوشته بود فرنوش جان تولدت مبارك!
جونم خيلي ممنون! ايكاش مامان مثل تو مهربون و با گذشت بشم. از امروز سعي مي كنم اهلي بشم!
تولد تولد تولدم مبارك!
موشي، داداشي،پرپري،،بابايي ممنون!
| نامههاي شما(3) | لينكها به اين نامه
November 21, 2005
سيندرلا!ساعت دوازده نزديك است
آواره اي را مي مانم كه بي هيچ مقصد معيني كوله بارش را مي بندد.
زمان رخت بستن است، ديگر گريه نمي كنم ولي اشكها بي دليل جاري مي شوند.
غروب برايم دلتنگي مي آورد، مي گويند بايد از خانه دل بكنم، مي گويم: به خدا قسم كه دل كنده ام.
كمد ديواري را خالي مي كنم، چند تا از ناخنهايم مي شكند. فداي سرم!
رختخوابها را بسته بندي مي كنم و توي حال يك كوه ازشون درست كرده ام؛ يك ديوار حائل بين آشپزخونه و حال. نمي دونم از اين ديوار حائلي كه من ساختم توي خبر حرفي زده مي شه يا نه؟؟!! چون اخبار از هر جا كه ديوار حائلي كه ساخته مي شه يك فيلم هم مي گيره و خبرشو تو تلويزيون پخش مي كنه!!!
ساعت چهار بعداز ظهره، خسته ام. هنوز ناهار نخوردم ولي نمي دونم چرا گشنه ام نيست.
امروز بچه خوبي بودم؛ چون كلي كار كرده ام و شاممو هم درست كردم، تازه ژله هم درست كردم. « اينجارو نوشتم تا دل احسان بسوزه!»
كامپيوتر لعنتي بناي ناسازگاري مي گذارد و فكس نمي گيرد، 5 بار اين عمل تكرار مي شود. فكر كنم خانم پشت خط دلش مي خواهد بكوبد توي سرم. چهار بار كامپيوتر را خاموش و روشن مي كنم ولي هيچ تاثيري ندارد. ولي بالاخره درست مي شود.
دلم براي همكارام و مخصوصا دوست جونم تنگ شده.
گلايه رو گلايه رو گلايه
توي عروسي خاله معصومه همه مي گفتند كه شنيدند كه ددي نحيف مي خواد پيل بده كه ما خونه بخريم! منم كه نمي دونستم چي بگم! مي گفتم ان شاءالله!
بچمون داره به دنيا مياد!
تقريبا نيم ساعت پيش برنامه اپرا، «انريكه» را آورده بود، يكمي از خستگيم در رفت. قيافش اينجا بهتر بود تا شوهاش.
به تو نگاه مي كنم و چشمهاي معصومت را مي بينم، اي كاش اهلي شوم. از خود وحشي ام متنفرم. اخلاقم خيلي بد شده، زود عصباني ميشم، بدبين شدم. خدايا منو بكش!
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
November 16, 2005
ْآرزو
شبها روي شيشه بخار گرفته ماشين، آرزوهايم را مي نويسم. صد افسوس كه تا قبل از طلوع آفتاب همه آن جملات پاك مي شوند.
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
November 15, 2005
ترجمه به زبان عربی پذیرفته می شود!
1- چند روزه حالم خوب نیست. شبها کابوس می بینم و صبح زود از خواب می پرم.
2- دودلم. نمی دونم برم ایران خودرو یا نه. هر روز یک اتفاق جدیدی رخ می ده. البته امروز به دوست جونم گفتم که از شنبه میام. دوست جونم دیگه کارت می زنه. خوشحالم که خیالش راحت شده.
3- پسر عاشق شده ، خداکنه که بتونم بهش کمک کنم که راه درستو انتخاب کنه. دیشب که با پسر حرف می زدم صداش عوض شده بود. از صداش می شد دودلی و تصمیم کبری و عشق را بیرون آورد.
4- چند وقتیه که ذهنم متمرکز نمیشه، حال و حوصله آشپزی و بقیه کارهای روزمره را ندارم.
5- از خودم خیلی شاکیم. با خدا دارم فاصله می گیرم.
6- صبح با غرغر های نحیف از خواب بیدار شدم. هی می گه:
« این لباسهای زمستونی منو در بیار، این لباسهای منو رنگ نکن. »
کارد بهم میزدی خونم در نمی اومد دلم می خواست از تخت که بلند شدم تا دم صندوق توی اتاق کار صورتمو با ناخونهام بتراشم تا وقتی دوباره می رم بخوابم خون از صورتم فوران بزنه و موهام هم خونی بشن . از دیشب که مامانم اونقدر غر به جونم زد که تنبل شدی و شبم سینی چایی رو خالی کرد روی پام و بعدش گفت که اصلا داغ نبود و این در حالی بود که خودش و نحیف داشتند چایی هاشونو فوت می کردند که بخورند. اینم از صبح امروز که تازه خوابم دیده بودم که تصادف کردم. خلاصه خدا تا فردا به خیر بگذرونه!
7- انگار به غیر از آلزایمر دارم جنون هم می گیرم. البته دومیش زیاد تازگی نداره!!!!!!!
8- راستی بنا به استقبال دوستان از ترجمه عربی ام در مطلب قبلی قرار بر این شده که با رئیس بخشم توی ایران خودرو صحبت بشه که همراه با انگلیسی، عربی نیز ترجمه کنم. چه شود!!!!!!!!!!!!
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
November 13, 2005
اوشين
- ديروز سالروز آزادي نحيف بود. خيلي ها از 18شهريور- سالروز دسگيري نحيف – بهم گفتند که خاطرات روزهامو بنويسم ولي راستش اونقدر بهم سخت گذشته بود كه دلم نمي خواست با نوشتنشون ياد اون روزها بيافتم. البته همه چيز را هم نمي تونم بنويسم.
اون روزها يكي يكي از جلوي چشمهام مي گذره .واقعا هيچكس به جز احسان كه از حالم بيشتر باخبر بود ندونه كه چي بهم گذشت، واقعا توي اون دوران سنگ صبورم بود.
توي دفترچه خاطراتم كه در واقع ورژن قديمي اين وبلاگه همه اون روزها تك تك نوشته شده.
مرور كه مي كنم مي بينم امسالم از پارسال خيلي بهتره. حداقلش اينه كه يك نفر از دفتر زندگيم پاك شده و جاش كلي آدم جديد ثبت شده و ديگه روز تولدم، روز انتقام از خودم نيست.
2- امروز با نحيف چت مي كردم و في البداهه يه چيزي از خودم در بكردم و نحيف هم گفت كه بنويسم توي وبلاگم و از اونجاييكه من دختر حرف گوش كني هستم، اين كار را انجام مي دهم:
( قبلا بايد توضيح بدم كه "موشي" لقبي است كه وقتي لاو مي تركد، خانواده ما به يكديگر نسبت مي دهند و هيچ مونث و مذكر ندارد. البته در اينجا مخاطب نحيف مي باشد و چون اين اسم عربي مي باشد ترجيحا لاو تركاندم كه شعرم حالت ايجاز بگيرد.) با توجه به بالا بودن مخاطبان وبلاگم اين شعر به دو زبان ارائه مي گردد:
فارسي:
موشي موشي كوشي كوشي ؟؟؟
موشي موشي خونه به دوشي!!!
موشي موشي تو سخت كوشي!!!
موشي موشي اسباب به دوشي!!!
موشي موشي خانه كوشي؟؟؟؟
خانه كوشي؟؟؟ موشي بار به دوشي
عربي :
النحيف : أين البيت ؟؟؟
النحيف: الاسباب و الاثاثيه في اليد!!!
النحيف: انت المجّد!!!
النحيف: الاسباب و الاثاثيه في اليد!!!
النحيف : أين البيت ؟؟؟
النحيف: الاسباب و الاثاثيه في اليد!!!
3- از ديشب تا صبح كه نحيف بره سر كار چهار مرتبه بهش گفتم كه غذاتو كه مي بري يادت باشه نون لواش هم ببري ، سه دفعه هم اون بهم گفت كه سر راهم نون بربري تازه مي خرم و لازم نيست كه نون ببرم. فكر مي كنم كه آلزايمر گرفتم چون هر بار كه مي گفتم نون هم با خودت ببر خوشحال بودم كه يادم نرفته كه بهش بگم نون ببره و اصلا يادم نبود كه اون مي خواسته بربري بخره.
4- از مطلب بالا مي توان فهميد كه كمال همنشين ( زن ترك ) در نحيف ( اصفهاني )اثر گذار بوده!!!!
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
November 07, 2005
اخبار 20:30
- براي اولين بار در عمرم زودتر از نحيف آماده شده ام و بيرون خونه ايستاده ام، دكمه آسانسور را ميزنم، در آسانسور باز مي شود و سوارش مي شوم_ياد دوران كودكي ام مي افتم كه چقدر آسانسور سواري را دوست داشتم_ مي خواهم امتحان كنم كه آيا هنوز برايم شيرين هست يا نه!
دكمه پاركينگ را مي زنم و آسانسور با تكان خفيفي شروع به حركت مي كند و به پاركينگ مي رسد، براي اينكه نحيف متوجه موضوع نشود، ايست درتك تك طبقه ها را به روز ديگري موكول مي كنم و دكمه 3 را مي زنم و مثل بچه ها با لبخندي كه نشان از شادي كودكانه دارد داخل آسانسور منتظر نحيف مي مانم. راستي هنوز هم كيف مي دهد، امتحانش كه ضرري نداره!
2- شايد تاحالا ماهي قرمز زياد ديده باشيد ولي ماهي قرمز ما استثنايي است چون هم نقاشي مي كنه و هم وبلاگ نويسي! مطالب ماهي قرمز كوچكولو كه در طراحي وبلاگش ازتصوير يكي از نقاشي هاش استفاده كرده در آدرس: http://parastoo.moayeri.ir موجود مي باشد.
3- امروز هم براي پيداكردن خونه از اين طرف به اون طرف سرگردان بوديم.
گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست
4- با صداي زنگ كشداري مجبور مي شم كه آيفونو بردارم، پسر خاله آقاي صاحبخانه با لحجه تركي ميگه: آقاي قلي پور من مستاجرم!!!!!!!!!!! (ترجمه: يعني من از طرف آقاي قلي پور كه صاحبخانه است آمده ام)
منم كه مي فهمم چي مي گه مي گم :بفرماييد !
پسرخاله صاحبخانه : به آقاتون گفتم مي دونه!!!!!!!!!!!!! كي ؟؟؟؟؟؟؟؟( ترجمه : ضعيفه!! حال ندارم حرف بزنم، مثل آدميزاد بلند مي شيد يا اينكه ... _ البته اين مكالمه خيلي خيلي محترمانه است چون دوطرف ترك هستيم و از اونجا كه اگر ما زنهاي ترك قاطي كنيم بايد خر آورد و باقالي بار كرد، مكالمه با لطافت هر چه تمامتر پيش مي رود.
من: تا آخر ماه اگر بشه!
پسر خاله صاحبخانه : باشه اشكال نداره!( اين جمله يعني ان شاءالله هر چه زودتر)
5- يعني امسال تولودامونو توي خونه خودمون مي گيريم؟؟؟؟؟؟؟/
| نامههاي شما(7) | لينكها به اين نامه
November 06, 2005
قطار
قطارها با سرعت مي گذرند، نمي دانم مسافر كدامشان هستم، شايد جا مانده باشم