« November 2005 | صفحه اول نامه‌ها | January 2006 »

December 27, 2005

کی میدونه؟

ماهی کوچیکه، ماهی ریزه رو می خوره
ماهی گنده هه هم ماهی کوچیکه رو می خوره، ....
پس فقط ماهی ای که از همه بزرگتره، چاق میشه!
بین آدمها هم همچین کسایی رو میشناسید؟
The little fish eats the tiny fish,
The big fish eats the little fish…
So only the biggest fish get fat
Do you know any folks like that?

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

December 26, 2005

پيشنهاد چند مليوني

يادم مياد اون موقعي كه مدرسه مي رفتم، هر وقت من و داش فري به مامانم مي گفتيم كه بريم سينما دست رد به سينه مون نمي زد و ما را در هر شرايطي كه بود؛‌ حتي شب امتحان و در زير بارون هم ما رو مي برد سينما. البته بهانه سينما رفتن ما اونهم در دوران ابتدايي و راهنمايي_ و البته بعد تر نيز_ بيشتر براي خوردن ساندويچ بود. از در سينما كه ميومديم بيرون من و فريور هي چادر مامانمو مي كشيديم كه: مامان ما دلمون درد مي كنه. مامانم هم كه مي دونست ما چرا اين حرفو مي زنيم ما رو مي برد به يكي از ساندويچ فروشيهاي اطراف سينما و ما هم با خوردن نوشابه و ساندويچ با نون بلكي،‌ دلي از عزا در مياورديم. هر چند كه اون موقع از لاغري در حال مردن بوديم ولي باز هم شكمو بوديم. راستي ساندويچ هايي كه توي 20-10 سال پيش مي خورديم با وجود كوچكي چقدر خوشمزه بودند و خيلي هم سيرمان مي كردند.
خلاصه اين هنري شدن ما مربوط مي شود به همان سالها. يعني شايد مامانم فكر نمي كرد كه با ترفند ساندويچ بعد از سينما ما را شيفته اين هنر كند.
ديشب هم دوباره در يك اقدام هنر دوستانه و كمك به صنعت سينما در آن باران راه افتاديم رفتيم سينما كه فيلم دست پرورده داش فري و ددي محترم را مشاهده كنيم و شايد هم يك ساندويچي به رگ بزنيم كه اين قسمت آخر بي پاسخ ماند. القصه با خاله مهري و مهسا و مامانم و فريماه،‌ رفتيم سينما و ناگفته نماند براي همان اهالي اي كه به ما مغضوب هستند و قهريده اند،‌ كيك برديم كه شايد سنگي را تكان داده باشيم و كاري كرده باشيم. البته هنوز نتيجه اي نداده است.
راستي از مهسا و فريماه نيز براي نظرات همايت گونه شان شديدا ممنونم.‌
القصه ديشب در سالن كلي چيپس و كرانچي و ...فيل خورديم و صد البته نيز فيلم را تماشا كرديم و لذت برديم.
پيشنهاد چند ميليوني يا در واقع همان نيلوفر آبي،‌ با قصه اي نو؛ با فاصله از قصه هاي تكراري كه معمولا با عشقولانه هاي رايج و آب دوغ خياري در آميخته است، حركت كرده كه به نظرم جذاب و ديدني آمد.

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

December 24, 2005

من هنوز زاده نشده ام؟؟؟؟؟؟؟

جواب محبتها را خيلي قشنگ با يك چك داد. يادم تو را فراموش.
لعنت به اين عادت.
لعنت به اين حماقت.
لعنت به اين خونسردي.
يادم باشد كه از پس شبي بلند هيچگاه دستانم را پر از مهر نكنم.
يادم باشد كه من هيچگاه متولد نشده ام.
يادم باشد كه جواب خوبي را با خوبي و بدي را با بدي بدهم.
يادم باشد كه دوست داشتن حرمت ندارد.
يادم باشد كه تنهايي از پس ضعف مي آيد.
يادم باشد كه خاطره اش كنم.
يادم باشد كه از پس آن شب بلند هيچ قدر شناسي به دنيا نيامد.
يادم باشد كه براي خود خواهي كنتر بگذارم.
يادم باشد كه عادت به حماقت جزوي از خونسردي است.
يادم باشد كه بازي نخورم.
يادم باشد كه اينها را گفته ام ولي عملي در كار نيست.
يادم باشد كه عالم بي عمل جاهل است.
يادم باشد كه يادم نمي ماند.

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

December 20, 2005

شايد وقتي ديگر

يلدا، آقاي شير، عروسي،‌ رسوم، كادو و.....
فردا شب يلداست.
يلدا طولاني ترين شب ساله.
فردا عروسي آقا شيره هم هست.
امروز كه براي خريد توي خيابونهاي وليعصر چرخ مي زدم، آدمهاي زيادي رو ميديدم كه براي فردا آجيل و ميوه و شيريني مي خريدند.هميشه تصور اينكه مرد با دستهاي پر بياد خونه برام قشنگ بوده البته به شرطي كه خود جوش باشه نه اينكه گفته بشه. البته از اونجا كه ما خيلي خارجكي هستيم و نحيف هم در خارج زندگي كرده،‌ به نظرش رسم و رسومها دست و پا گير و بي خود هستند و در نتيجه شب يلدا و هندونه و تخمه و انار و ... هپلي هپو.
البته اينو مي شد از دوران نامزدي و عقد هم فهميد كه اين رسومات اصولا براي خارجي ها مسخره،‌ املي و .. است.
توي قنادي ها هم كيك هايي به شكل هندوانه بود. مثل همون كيكي كه دو سال پيش براي تولد نحيف خريديم.
قرار بود كه تولد من و نحيف با هم روز تولد نحيف _ اول دي _ گرفته بشه، البته تا چند روز پيش هم همين قرار را داشتيم ولي يكدفعه نحيف گفت كه بهتره تولد نگيريم. نمي دونم توي سرش چي مي گذره ولي تولد منو داره براي بار دوم عقب مي ندازه؛ يعني اول آذر را انداخت اول دي و اول دي را به زماني نا مشخص تمديد كرده. سال پيش هم همينطور شد، چون تولدم با تولد يكي از دوستاش يكي شده بود ترجيح داد كه تولدامونو با هم، اول دي بگيريم.
از سوپرايز شدن و سوپرايز كردن خيلي خوشم مياد ولي پدر بي پولي بسوزه!
حالم يكمي بهتر شده ولي باز هم احساس مي كنم كه حساسيت هام برطرف نشده اند.
يه سوال:
شما با كسيكه باهاتون قطع رابطه كنه چه برخوردي داريد؟ كسيكه شما هيچ كاري بهش نداشتيد و هميشه هم سعي كرديد كه احترامشو رعايت كنيد؟
آدم وقتي كه حس و حال مردم را براي برگزاری بعضي از مراسم مي بينه،‌ كيف مي كنه.

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

December 18, 2005

قایق دست ساز

قایقی که تازه ساختیم و جنسش از چوبه،
بیخود نگو که خوب نیست، خیلی هم خوبه!
کناره ها و پشتش که معرکه س، خیر سرم!
فقط تهش رو یادمون رفته به نظرم....
This boat that we just built is just fine
And don't try to tell us it's not.
The sides and the back are divine
it's the bottom I guess we forgot….

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

December 17, 2005

مقصر کیه؟

شتر مرغ تنها بود.
شتر مرغ تنها مرغی بود که انگ شتر بودن را تحمل می کرد.
گروه فشار به خاطر همین موضوع، شتر مرغ را مجبور کردند که از انجمن حمایت از شتر ها، معذرت خواهی کند.
شتر مرغ تنها بود.
شتر مرغ، مرغی بود که پر داشت ولی توان پرواز نداشت.
گروه فشار به خاطر همین موضوع، شتر مرغ را مجبور کردند که از انجمن حمایت از پرندگان، معذرت خواهی کند.
شتر مرغ تنها بود.
به خاطر کار نکرده باید معذرت خواهی می کرد!!!!!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

December 15, 2005

خداوندا به فرياد دلم رس!

راستي مي گن يه مشت آدم نصف زندگيشون خوابند،‌ شايدم مثل اون آقايي كه توي مترو بغل دست من نشسته بود خودشونو به خواب بودن مي زنند كه خودشون حالي به حولي،‌ صفا سيتي مستقيم بشن و بقيه عذاب بكشند. چه مي دونم والله؟؟ شايد خواب را به بيداري ترجيح مي دهند،‌ بي خبر آنكه كوچ نزديك است و بايد بيداري اين دنيايي را هم تجربه كرد.
خدايا خودت به همه كمك كن كه توي انتخابشون بهترين گزينه را انتخاب كنند!
خدايا مريض هاي روحي و جسمي را شفا بده!
خدايا به اونهايي كه خونه ندارند خونه بده و اونهايي كه نون ندارند نون بده!
خدايا به همه يه دل خوش بده!
خدايا به همه يه فكر آزاد براي خوب فكر كردن بده!
خدايا آخه چرا منو آوردي توي اين دنيا؟ من غلط كردم فوضولي كردم گفتم مي خوام بيام اين دنيا!‌ منو ببر اون دنيا! آرزوهام دارن ته مي كشن! ليسانس كه گرفته ام.‌ توي دانشگاه هم كه در سن 22 سالگي تدريس كردم. شوهرم كه كردم!!!. ايران خودرو هم كه رفتم. دبي و سوريه هم كه رفتم. كيش و هند و آفريقا و فوق ليسانس مي خوام فقط كه منو ببري اون دنيا!
نمره بيست كلاسو نمي خوام!
خدايا فوق ليسانس ما ها رو رديف كن؛‌ فريور،‌ پرستو،‌ علي( البته اين رديفه ،‌ رديفترش كن)،‌ ماندانا،‌ فرنوش!
كنكوري ها را هم كه خودت بهتر مي دوني! ليسانس ها را هم كه گفته بودم!
خداوندا به فرياد دلم رس
خدايا همه بد وارث و بي وارث ها را ببخش و بيامرز!
خدايا به من عقل بده !
مگه تو داركوبي كه چوب مي خوري؟

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

بادها خبر از تغيير فصل مي دهند!

با زنگ تلفن مامان از خواب پا ميشم ( مطابق هميشه )،‌ مامان سفارشهاشو براي نگهداري از موشي تكرار مي كنه،‌ امروز قراره بره تشييع جنازه يكي از خانومهاي دور فاميل.‌ خيلي دلم مي خواست مي تونستم باهاش برم چون اون مرحومه را در شاهزاده عبدالعظيم دفن مي كنند،‌ در واقع مي شد يك تيرو دو نشان! براي اين حمله عصبي هم كه ديروز بهم دست داد خوب بود و حداقلش مي تونستم اونجا يه دل سير گريه كنم. خدا بيامرزدش.
ديروز يه روز خيلي پربار بود؛ هم خودمو خيلي سبك كردم از اون نظر! هم به يه خيريه رفتيم،‌ هم يه فيلم ديديم تويه موزه سينما.
حكم مسعود كيميايي را ديديم؛‌ بدم نيومد. بازي خوب پولاد كيميايي كه با كلوز آپ هاي پدر جان تونسته بود خوب بدرخشه و بر عكس اون عزت الله انتظامي بود كه با اون همه كلوز آپ،‌ حتي نتونست خودشو دقيق معرفي كنه كه كيه يا اينكه چي تو سرش ميگذره. اصلا هيچ حالتي را منعكس نمي كرد. بهرام رادان هم نقش ديوار را خوب بازي مي كرد،‌ ايضا مريلا زارعي كه با اون خنده هاش باعث مور مور شدن،‌ شده بود!
از دكور و طراحي لباسش خوشم اومد. گريم هاش خيلي غلو آميز بود؛‌ مثلا بعد از هر ضربه اي كه به طرف مي خورد،‌ خون بود كه از سرو روش جاري مي شد،‌ يا اينكه صحنه اي كه نشون مي ده ليلا حاتمي كتك خورده،‌ وقتي چشمشو نگاه مي كردي آثار جمع شدگي بود كه سوختن معمولا همچين گريمي داره نه مشت خوردن و بادكردگي،‌ يعني در واقع خانم عاطفه رضوي يه گاف بزرگ داده بود! ( شده مثل كلاس هاي تدريس گريمم،‌ اينجا هم دارم تحليل مي كنم.)
خلاصه كه ديدن يه فيلم اونهم از نوع عشقولانه به سبك كيميايي با مرسدس بنز،‌ در يك روز با حمله عصبي بد نبود.
راستي اينقدر اين نحيف خان بهم توجه مي كنه دارم مي ميرم!!!! يادم مياد اون خونه وقتي كه داشت پاي كامپيوتر كارهاشو مي كرد هر ده دقيقه يكبار مي رفتم پاي كامپيوتر هم اذيتش مي كردم و هم براش نوشيدني مي بردم و اونقدر سر به سرش مي ذاشتم كه مي گفت: اگه گذاشتي كارهامو بكنم و منم مثل دختر لوسها بي صدا و به حالت قهر ميومدم بيرون و دوباره 10 دقيقه بعد مي رفتم و دوباره اذيت و شيطنت،‌ و دوباره غرغر آقاي شوهر! همه اون كارها رو هم براي اين مي كردم كه حوصلش سر نره و يا اينكه مثل من توي اين چند شب،‌ نترسه! (پيش خودمون بمونه، اين چند شب كه نحيف زود مي ره مي خوابه و كارهاي من تا 3-2 نيمه شب طول مي كشه،‌ خيلي مي ترسم!‌ چون صداهاي عجيب غريبي مياد!)
ولي در عوض آقا نحيف حالا بعد از اين دوسال و نيم زندگي مشترك،‌ وقتي كه سر كارهامم هيچ توجهي نمي كنه و اونقدر جلوي تلويزيون اين كانال اون كانال مي كنه كه خوابش مي بره و منم نمي تونم بيدارش كنم و هي غرغر كنم كه اصلا بهم توجه نمي كني . تازه هر چي هم كه مي گم برام يه ليوان آب بيار،‌ اصلا انگار نه انگار كه ميشنوه!
آخيش خالي شدم،‌ اين وبلاگ عجب چيز خوبيه! غرغرهاي نكرده را ميتوان اينجا نوشت تا خالي شد.

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

December 12, 2005

کمکم کن....!

بالاخره هفته پیش اسباب کشی کردیم و امروز دیگه کاملا خونه چیده شده. اگر کمک های مامانم، فریماه، مهسا، خاله مهری، احسان، حمید، مجید، فریور و پرستو و ندا نبود به این زودیها جابه جا نشده بودیم. دستشون درد نکنه، انشاءالله که تک تکشون خونه بخرند و بتونیم جبران کنیم.انشاءالله. راستی بابام هم کمک کرد. ضحی هم همینطور.
خیلی ها هم خودشونو به کوچه علی چپ زده بودند و شدیدا مصدوم شده بودند.
دیشب حالم خیلی بد شده بود، فکر ابدی بودن داره دیوونم می کنه.
چند روزه که بابام قفسه سینه اش درد می کنه و خیلی نگرانشم، نمی دونم چرا حاضر نیست یه سری به دکتر بزنه. هممون نگرانیم.
خونه جدیدمون یه 20متری از قبلیه کوچیکتره ولی خوبیش اینه که کرایه و اجاره نداریم. البته هنوز به خونه جدید عادت نکرده ام و نمی دونم هم چرا، خب چیکار میشه کرد؟ زندگی جریان دارد!
شیشه های خونه با روزنامه پوشونده شده اند .
امشب بابام روی سرش زالو انداخته بود. زالو های را از نزدیک که دیدم شبیه مار بودند، حالم داشت به هم می خورد! راستی بعضی از آدمها هم اخلاق زالویی دارند.
پیل زور می خوام!
شنبه ای که به خونه قبلی سر زدم دیدم که چقدر بزرگ بود، نمی دونم من که قراره توی 2 متر چال بشم، توی این خونه احساس خفگی می کنم!

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

December 11, 2005

خاکستری ترین پاییز

- عکس های جوانی اش را در خانه خاله خارجیم دیده بودم؛ در یکی از استودیو های رادیو ارومیه بود که با شوهر خاله مرحومم عکس گرفته بود. آقای ملون اش، مسابقه هفته اش، همه در ذهنمان نقش بسته و مثل این برره ای ها نبود که بعد از چند صباحی فراموشمان شود. در آن زمانه که تلویزیون به زور دو شبکه داشت و چیزی به اسم تفریح و سرگرمی وجود نداشت، با آنکه عقلمان نمی رسید ولی مسابقه هفته عشقمان بود. جمعه ها کمتر کسی بود که به صبح جمعه با شما گوش ندهد.
یاد دهه هفتاد می افتم و خوشحالم که ایرج توانست از آن ورطه خود را به بیرون بکشد و با افتخار به اسم پدر و نه با سوء استفاده، خود را تثبیت کند.
خدایش بیامرزد. ملون تکرار نشدنی را می گویم. منوچهر نوذری را می گویم که پر بست و رفت. مراسم تشییع جنازه اش را که می بینم در دلم می گویم خوشا به حالت که چنین پررنگ بودی. روحش شاد.
2- در گوشم هنوز صدای علیرضا افشار هست که می گفت علیرضا افشار، شبکه خبر. یکی از گزارشهایش که پخش می شود، مو به تنم راست می شود.
راستی در کدامین فکر بودید که مرگ شما را بلعید؟؟ عکسی هم از گفته هایتان دارید؟ فیلم چه؟ ساکنین ان خانه ها چه شدند، راستی که بودند؟ قبل از جزغاله شدن مرده بودند یا بعد اتش گرفتند و خاکستر شدند؟ زنهایشان به انتظار سوغات بودند؟ از زیر قران ردشان کرده بودند؟ به انتظارشان نشسته بودند؟ چقدر بچه یتیم شدند؟ راستی یادم نبود که با 30 میلیون تومان می شود پدر خرید، شاید هم پسر خرید، شوهر هم می توان خرید! کدامتان دلتان شور میزد؟ کدامشان گفتند بعد از سفر ان کاری را که گفتی می کنم، ان چیزی را که خواستی می خرم؟ راستی کدامشان دعا می خواند که طوری نشود؟ در چهره کدامشان وحشت نبود؟ آیا مثل عکس هایشان می خندیدند؟ شوخی می کردند؟ به فکر نان بودند و زن و بچه شان؟ به فکر اینکه تصویری از عملیات مانور زهرماری برایمان به ارمغان بیاورند؟ آری تصویر کردند و پشت این مانورهای پوچ را نشان دادند. حالا این مانورها را با خاکسترشان ماندگار می کنند.
3- شایعه پشت شایعه، البته این از خصلت های ماست! همه حالا مهندس پرواز از اب در می آیند:
مهوش می گه که عموش مهندس پروازه و گفته فلان.
یاشار می گه که دایی اش مهندس پروازه – اونهم از نوع کله گندش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟- و گفته بهمان.
( البته یادم میاد هر موقع که یک چیزی سوژه میشه، همه سعی می کنند خودشونو اگاه جلوه بدهند و با ترکیب شنیده هاشون با یکی از افراد فامیل که معمولا هم کله گنده است، صحت حرفهاشونو ثابت کنند.)
بابا بگید خدا بیامرزدشون!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

December 01, 2005

تپه به كارواش مي رود! قسمت ا

وقتي كه نگاهش مي كنم با يك كوه آرامش مواجه مي شم.چشمهاي قشنگش بهم آرامش مي ده و در عوض من با حركات و جملاتم دلشو ميشكنم. بعد از اينكه ازم دور ميشه،‌اونقدر بغض مي كنم و ناراحت مي شم كه خدا مي دونه و سعي دارم هر چه زودتر از دلش در بيارم.توي اينكه دوستش دارم شكي ندارم.خدا مي دونه كه چقدر دوستش دارم و ميميرم براش ولي چيزي كه هست نمي تونم خودمو كنترل كنم ،‌نمي دونم چرا اينقدر عوض شدم.به چند سال پيش كه نگاه مي كنم ،‌ميبينم كه چقدر عوض شدم
( تغيير منفي) خدايا خودت كمكم كن!
تبديل شدم به يه جوجه وحشي كه زود از كوره در ميرم و بعد مثل خر از كارم پشيمون ميشم. ولي دل شكسته كه ترميم نمي شه،‌ ميشه ؟ نه ! خودم ميدونم كه نميشه . ولي اون انقدر مهربونه كه چشم پوشي ميكنه.
خدايا كمكم كن كه اهلي بشم،‌خدايا مي دوني كه دارم سعي مي كنم. خدايا مي دوني كه دوست ندارم دل كسيو بشكنم ولي مي شكنم.انگار تبديل به مار شدم كه به اونهايي كه دوستشون دارم نيش ميزنم ولي برعكس براي اونهايي كه ازشون خوشم نمياد انقدر آدم خوبي هستم كه نگو و نپرس. خدايا منو از اين بيماري كه سعي دارم درمانش كنم نجاتم بده.
اگر كسي راهي بلده كه اين مريضي احمقانه منو خوب ميكنه بگه لطفا!

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه