« December 2005 | صفحه اول نامه‌ها | February 2006 »

January 28, 2006

من معتادم

*یادم آمد که گفتند تا ساده باشی و حقت را نگیری، خوبی. ولی امان از وقتی که بخواهی حقت را بگیری.
آره تا وقتی که کبریت خاموشه، مهر استاندارد داره و بی خطره ولی وای به حالت که بخوای یه تکونی به خودت بدی و روشن بشی، اونوقت میگن خطرناکه !
خلاصه یک کلاغ چهل کلاغ میشه که از این کبریت دوری کنید چون باعث انفجار میشه.
*آدم خوبی بود.
آرزوهایش بر امیدواریش می چربید.
تا آخر عمر آرزو کرد.
تا آخر عمرش امیدوار نبود و منفی بافی می کرد.
تا آخر عمرش حسرت خورد.
تا اینکه به علت حسودی به کسانی که کمی به سمت آرزوهایشان حرکت کردند و امیدوار بودند، مرد.
با شنیدن خبر مرگش، همه گفتند که آدم خوبی بود. راستی بود؟
*همه میگویند که من فالگیرم و حرفهایم درست از آب در می آید!
من فقط میگویم:
امروز یک اتفاق افتاد.
دیروز هم همینطور.
فردا هم به همچنین!
*صدایی می آمد و بعد آرام آرام محو میشد، بعد از مدتی دوباره صدا قوت میگرفت. زن می دانست شوهر چه کار می کند ولی ایکاش نمی دانست و نمی فهمید.
* یک کرم خاکی سرش را از خاک بیرون کرد تا نور را ببیند. از خیلی ها شنیده بود که رفته اند تا به نور برسند. همیشه فکر میکرد از خانه اش تا دیدن نور خیلی راه باید برود ولی بعد از اینکه چشمش را نور زد فهمید که فقط به اندازه یک بند از خانه اش بالاتر آمده. خوشحال شد که می تواند هر روز بیاید و یک ثانیه ای حمام آفتاب بگیرد تا پوستش جلا پیدا کند. الان صد سالی میشه که دیگر کرم به روی خاک نیامده چون مرد، همان شب مرد. از دیدن نور مرد. از اینکه طاقت نور را نداشت. کی میدونه شاید موش کور و کرم خاکی با هم فامیل باشند چون مرامشون یکیه!
*تلویزیون میگه که اکثر قرصهای لاغری از مواد مخدر هستند.پس شعار چاق ها از این به بعد این میشه: چون نمی خوام معتاد بشم لاغر نمی شم.
میبینی واقعا این اخبار علمی تلویزیون هم غیر علمیه، چون نمیدونند که آدمهای چاقی مثل من خیلی وقته که معتادند و اگر معتاد به خوردن نبودیم که چاق نمی شدیم.

| نامه‌هاي شما(8) | لينك‌ها به اين نامه

January 26, 2006

اینترنت برای همه؟؟!!

امروز برای چندمین بار داشتم سعی میکردم که عکسهای روزنامه را در سایتش بگذارم ولی نشد. همینطور که مشغول انجام وظیفه بودم دیدم حالا که دارم از اینترنت استفاده میکنم یه سری هم به وبلاگ ها بزنم مخصوصا اون وبلاگهایی که بیننده زیادی دارند. یک اسمی به نظرم جالب اومد اسم خیلی رمانتیکی بود و به نظر میرسید که از این وبلاگهای دخترانه باشه، خلاصه که چند تا پنجره باز کردم و منتظر شدم که متنشون بیاد. خیلی جالب بود 6تا از 10 پنجره ای که باز کردم حاوی مطالب و تصاویر سکسی بود و جالبتر این بود که به طرز ناشیانه ای چیزهایی را توصیف کرده بودند که مطمئن هستم که اگر طرف پسر باشه، حتی تجربه یک ماچ را هم نداشته باشه چه برسه به چیزهای دیگر، ولی با تصاویری که توی همه جا میشه پیدا کرد وبلاگشو پر کرده و البته پر بیننده هم است. نکته ای که من بهش فکر می کنم اینه که خیلی ها تصورشون از وبلاگ یک اتاق خالی یه که می شه توش همه غلطی کرد و همه چیزی نوشت .
این اتاق مال خونه ای به اسم اینترنته که همه سنی توش رفت و آمد می کنند و اگر تو میخواهی عقده هاتو خالی کنی و جایی در دنیای واقعی نداری و نمی تونی بری توالت، حداقل اسم وبلاگتو یک اسمی در رابطه با اون مطالبت بذار، البته می دونم چرا اسمشو یک اسم معمولی میذاری چون میدونی که دیر یا زود فیلتر میشه ولی نترس اینقدر فیلتر شکن ریخته که خیلی هم خوب کار می کنند و آدمهای زیادی به هر طریقی که باشه خودشونو به آب و آتیش میزنند که با این چیزهای مجازی یک گره ای از مغز مریضشون باز کنند. البته این دسته از آدمها هیچ کدومشون شاخ و دم ندارند و توی اطرافمون زیاد میبینیمشون و ایرادی که میشه بهشون گرفت اینه که توی مسئله سکس اکثرا ضعف دارند ولی دلیل نمیشه که بخوان این خونه را تبدیل به توالت عمومی کنند چون در حال حاضر الان از هر سنی( مثلا ازمامان من گرفته تا موشی که 14 سالشه) و هر طبقه ای همه از اینترنت استفاده می کنند پس لطف کنید که روی در توالتتون بنویسید (WC) و خونه را تبدیل به توالت عمومی نکنید.


| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

دومین شب دختر مامان

امشب هم مثل دیشب دختر مامانم هستم. نحیف در میانه به سر می برد. خوشم میاد که دیگه شبها زود میخوابه و نمیتونه « ام بی سی 2» نگاه کنه!
امشب رفته بودم خونه مادر شوهرم اینا. بهم کادوی تولدمو دادن؛ یک بلوز ویک شال. شب هم مجبور شدم به خاطر کارهای روزنامه برگردم خونه مامانم اینا. امروز من توی خط روزنامه- خونه و برعکس مشغول به فعالیت بودم.
توی راه برگشتن شانس اوردم که فریور و پرستو و بابام رفته بودند جشنواره مگرنه مثل امروز بودم که زود بیدار شم و بیام خونه مامانم اینا. البته از اونجایی که من بدشانسم وقتی که اومدم عکس های رونامه را درست کنم دیدم که فتوشاپ فریماه کار نمی کنه یعنی در واقع تاریخ انقضاش گذشته الان هم که ساعت 2:15 دقیقه صبحه مجبورم که بیدار بمونم و بقیه کارهامو انجام بدم.
دلم برای نحیف تنگ شده. راستی چرا این مردها چیزی به اسم دلتنگی را نمی فهمند؟
روحم احتیاج به استراحت داره.
موقع برگشتن به خونه اتوبان پوشیده از مه بود. از هوای مه آلود خوشم نمیاد.

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

January 23, 2006

آوازه خوان

*امروز بعد از اینکه با ندا ضایع شدیم، راه برگشتن به خونه را پیاده آمدیم. خیلی با حال بود؛ همه اتوبان را خلاف جهت طی می کردیم، البته این بزرگراه یا در واقع همان میدان قدیمی خودمون هنوز راه اندازی نشده!
خیلی خوب بود حس خیلی خوبی داشتم. به چند سال پیش که نگاه می کنم میبینم که انرژیم تحلیل رفته یا شایدم درستش این باشه که بگم تنبل شده ام.
*عصری که داشتم خونه مامانم اینا آواز می خوندم مامانم و فریماه گفتند که تورو به خدا نخون!!!!!!! مامانم گفت که بچه کوچیک که نیستی که حرف گوش نمی کنی؟؟؟×!!!! اگر میگم که نخون یعنی نخون!
منم خیلی بهم برخورد و هیچی نگفتم و اومدم توی اتاق فریماه مشغول تایپ کردن برای وبلاگم شدم، آخه به نظر خودم خیلی هم بد نمی خوندم!!!
*قرار بود که مامانم دیروز زانوش را عمل کنه که نشد و احتمالا فردا معلوم میشه که کی باید عمل کنه.
*فردا نحیف میره ماموریت و من بازهم دختر مامانم میشم. امیدوارم که نحیف توی میانه از سرما یخ نزنه!
*تهدید های من توی وبلاگم هم نتیجه بخش بود و نحیف بهم پول داده که برم برا ی خودم کادو تولد بخرم. حالا موندم چی بخرم!
*نمیدونم چرا این چند روزه اینقدر« ام بی سی 2 » داره فیلم جنگی نشون میده؟
*جمعه بالاخره خونم پرده دار شد و بطور کلی قیافه خونه عوض شده. البته بماند که نحیف کلی غرغر کرد تا میل پرده بزنه، البته کمک فریور را هم نمیشه نادیده گرفت.
*جشنواره فیلم و تاتره ولی من حال و حوصله ندارم که بخوام برم ببینم چه خبره . یاد دوران دانشگاه بخیر که حتی روی زمین هم حاضر بودیم بشینیم تا یه تاتر ببینیم.

| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

January 20, 2006

گزيده هاي تكراري قسمت دوم

*او زنبور عسل احمقي بود كه از باغ گل مي گذشت ولي روي گل خرزهره مي نشست و وقتي كه شهدش را مي چشيد، روي گلهاي باغ عسل مي ساخت.خيلي خر بود ، نه؟ شايدم خودشو به خريت مي زد!

*امروز آنقدر نحيف كار كرده كه دارد تلف مي شود ( البته خداي نكرده ، زبونم لال).

*عسقر مي آيد.

عسقر شبها مي آيد.

عسقر شبها دير مي آيد.

عسقر شبها با ماشين مي آيد.

عسقر شبها خسطه مي آيد.

عسقر شبها با دل گشنه مي آيد.

عسقر شبها به اينطرنت متسل مي شود و ميلهايش را مي خاند و وبلاگحايش را عاپ ديط مي كند.

عسقر شبها نمي خابد ولي كنار كامپيوطر مي ماند ، شايد هم كنار آن مي خابد! چه كصي مي داند؟؟؟

راستي عسقر نوشابه انرژي زا مي خورد؟؟ اگر مي خورد چح ماركي مي خورد؟منم مي خام.

*ماهي كوچك قرمزم !
ماهي قرمز كوچكم در تنهايي و دلتنگي اش گم نخواهد شد ، اما من چرا .

ماهي قرمز كوچكم گرماي اشكهاي روي صورتش را لمس نخواهد كرد ،‌ اما من چرا .

ماهي قرمز كوچكم دل شكسته نخواهد شد ، اما من چرا.

ماهي قرمز كوچكم معني بي محلي را نخواهد فهميد ،‌ اما من چرا .

ماهي قرمز كوچكم وبلاگ ندارد ، اما من چرا.

دلم آنقدر گرفته است كه حتي با گريه كردن هم راحت نمي شود ، نمي دونم شايد احتياج يه چنته يا لوله بازكن صاف داشته باشد .

سرما در گزما ، گرما در سرما ! اشتباه نكنيد اين تبليغ كولر گازي نيست ، بلكه احساس دو گانه اي است كه در درونم حس مي كنم

*دونده
از ماشين زمان جا مانده ام و هر چقدر كه سعي مي كنم نمي رسم !

بله ،‌ نمي رسم .

نمي رسم به خاطر اينكه به جاي دويدن فقط سعي مي كنم !

و آنهايي مي رسند كه مي دوند


*دلم آنقدر از كارهايش گرفته كه مي خواهم داد بزنم و بگم آخه احمق جون چرا اين كارهارو مي كني ؟ آدم شو!
من فریاد می زنم ،‌ او چه مي كند؟

من اميدوارم ،‌ او چه؟ ( چرا دروغ بگم ؟من نا اميدم )

هر روز تارهاي بافته مغزم را با دست خراب مي كنم و دوباره شب مي شود و روز ازنو روري از نو ـ نه اشتباه نشود اين اسم نمايشنامه داريوفو نيست ـ اين خود سرنوشت "سه خواهر چخوف "است . شايد هم "در انتظار گودو".

پس اين منجي كي مي آيد ؟ چه كسي كمك مي كند كه فكر عوضييمان را درست كنيم ،‌ فقط يكي باشد كه بگويد اشتباه مي كنيم و ما هم بفهميم اشتباه مي كنيم ( البته اگر غرور مان اجازه بدهد).

| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

January 19, 2006

كي ميشه راحت نفس كشيد؟

يكي بگه چجوري ميشه از شر اين افسردگي احمقانه خلاصي پيدا كرد. دوباره بي حوصله شدم، دوباره شبها نمي تونم راحت بخوابم. مني كه تا سرمو مي ذاشتم رو بالش خوابم ميبرد،‌ حالا به زور بايد بخوابم. قبل از به خواب رفتن هم كلي فكرهاي مسخره مياد تو ذهنم و يك كمي گريه و بعد خواب، فكر كنم يك ساعتي بايد مغزمو سوهان بكشم و بعد بخوابم. ديگه خسته شدم از اين افسردگي، از اين فكر هاي مسخره كه با وجود خستگي زياد باز به سراغم ميان. چي ميشه من هم بي دغدغه اينكه چطوري ميميرم، زندگي چي ميشه، اطرافيانم چي ميشن به خواب برم؟ نمي گم كه بي فكر بشم، ميگم كه از شر اين افسردگي رها بشم. تمام سعيمو كردم كه از افسردگي فاصله بگيرم ولي نميشه. فكر كنم اگر همينطوري ادامه پيدا كنه ديوونه بشم و راهي تيمارستان. نحيف چند روز پيش از جنگ حرف مي زد، من گفتم جنگ خوبه،‌ من جنگو دوست دارم چون آدمها همگي با هم ميميرند و قال قضيه كنده ميشه و آينده هر چي ميخواد بشه، بشه.
روز به روز دارم چاق تر ميشم. مثل يك بشكه شدم البته خيلي نافرم تر.
نگرانم. نگرانيم با گريه كردن تموم نميشه بلكه بيشتر ميشه. خدايا خودت كمك كن. خدايا خودت ميدوني كه تو قلبم چي ميگذره. خدايا خودت ميدوني كه چقدر دوستش دارم. خدايا خودت خيلي چيزها رو مي دوني كه نميتونم بنويسم. خدايا سلامتيشو ازت مي خوام. برام دعا كنيد.

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

January 18, 2006

لااله‌الا‌الله بر سر كودك سوداني

العربيه: يك پزشك سوداني از وجود عبارت «لا اله الاالله محمد رسول الله» بر روي سر كودكي كه در يكي از بيمارستان‌هاي روستايي اين كشور متولد شد، خبر داد.«منتصر طيب ابراهيم» متخصص بيماري‌هاي زنان و زايمان در بيمارستان روستايي « ام شوك» واقع در ايالت «نيل آبي» واقع در كيلومتري 450جنوب شرق خارطوم گفت: «وقتي پرستار اين خبر را به او داده و او نيز عبارت مذكور را كشف كرده، شوكه شده است. »روزنامه «اخبار اليوم» چاپ خارطوم روز گذشته تصوير سر اين كودك را كه عبارت «لااله‌الاالله» و در زير آن «محمد رسول الله» نقش بسته، به ‌چاپ رساند.اين پزشك در ادامه مي‌گويد: «مادركودك كه بچه خود را «صلاح» ناميده، در دوران بارداري متحمل درد و رنج‌هاي زيادي شده است و اخيرائ براي هشتمين بار به بيمارستان منتقل شده بود تا تحت مداوا و درمان قرار گيرد. وضع حمل طبيعي براي مادر كودك غيرممكن بود لذا اين زن تحت عمل سزارين قرار گرفت. با توجه دادن مادر و پرستار آنگاه متوجه شدم كه آنچه آنان مي‌گفتند زائيده و چين و چروك‌هاي پوستي نيست. من پس از معاينه و بررسي دقيق، عبارت لااله الاالله محمد رسول الله را ديدم كه ناگهان بدنم به لرزه افتاد، حالت عجيبي به من دست داد بعد گريه كردم و پس از تهيه يك دوربين از آن كودك عكس گرفتم. »وي گفت :« پس از دقت بيشتر، لحظه وضع حمل يادم آمد كه سر جنين به خاطر تقدس اسم جلاله به طرف پايين گردش نكرده بود تا وضع حمل به صورت طبيعي صورت نگيرد.»


كش رفته شده از روزنامه سرمايه

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

يك مطلب از روزنامه سرمايه

27 دي، روز درگذشت اليور‌هاردي بود.يكي از سلاطين خنده دنيا.مردي چاق با سبيل‌هاي كوچك همراه دوست لاغرش سال‌ها توانسته بود خنده را به ميان مردم بياورد.
استن لورل و اليور‌هاردي در اوايل دوران سينماي ناطق گروه دونفره‌شان را تشكيل دادند هر دو كارشان را از تئاتر شروع كرده بودند.
ديويد تامسن در زندگي نامهء كوتاهي كه دربارهء اين دو نوشته است، جلوي نام اليور‌هاردي نوشته است: «به استن لورل مراجعه كنيد» پس به سراغ استن لورل مي‌رويم كه در گروه «فرد كارنو» همكار چاپلين بود و از طرف «هال روچ» در سال 1917 استخدام شد. در سال 1927 «روچ» لورل را به همكاري با‌هاردي تشويق كرد.
اين دو كمدين با سوال و جواب‌هاي احمقانه و گاه تحسين برانگيز خود، ناله و زاري‌هاي استن و فريادهاي خشمگنانه و دردآلود اليور از صدا و دروان ناطق به نفع خود استفاده كردند.
اين دو در آثار مشتركشان نقش دو دوست علاقه‌مند به هم را بازي مي‌كنند كه در عين حال با يكديگر نابرابرند و در برابر وحشيگري دنياي حاكم بر پيرامونشان با قدرت مي‌رزمند. اليور‌هاردي هميشه عاقل تر است و دانا تر اما با اين حال او هم به اندازهء همراه و دوستش شكست مي‌خورد.
چاقه و لاغرهء سينما با كمدي‌هاي اسلپ استيك و داستان‌هاي ساده‌شان سال‌هاست كه براي مردم دنيا جزو محبوب‌ترين‌ها هستند. سري جديد فيلم‌‌هاي آن‌ها نسخه‌هاي بازسازي شده و رنگي شده باشند. آيا باورتان مي‌شود كه آنها 105 فيلم با هم بازي كرده‌اند و اين دوستي اشان ادامه پيدا كرده است. فاصله‌اي باورنكردني با ديگر زوج‌هاي هنري در فيلم‌ها دارند. بود ابوت و لو كاستلو 36 فيلم با هم بازي كرده اند، دين مارتين و جري لوئيس 17 فيلم و كاترين هيپبورن و اسپنسر تريسي 9 فيلم.
همين مرداد ماه بود كه ايسنا خبري را از شورت فيلم داد كه فيلمي ناياب از لورل و‌هاردي به زبان آلماني در روسيه پيدا شد.
اين فيلم 40 دقيقه‌اي كه «شبح در نيمه شب» نام دارد نخست بار در پنجم ماه مه ‌1931 در آلمان بر پرده سينما رفته و با استقبال خوبي روبه‌رو شده بود.
ناياب بودن فيلم از اين نظر است كه استن لورل و اليور‌هاردي در آن به زبان آلماني صحبت مي‌كنند. همچنين همه بازيگران نقش تكميلي آلماني هستند. در سينما هنرپيشگان بسياري به زبان‌هاي ديگر ايفاي نقش كرده‌اند كه البته بيشتر اين فيلم‌ها جزو آثار ناياب هستند و با اين كه در آن سال‌ها سينما ناطق شده بود امكان دوبله فيلم‌ها وجود نداشت.
اما شايد اگر دوست داريد در اين تعطيلات آخر هفته به سلامتي خود توجه كنيد علاوه بر فيلم زيباي «رژهء پنگوئن‌ها» كه در روز عيد غدير نمايش داده مي‌شود مي‌توانيد از فيلم‌هاي ويدئويي اين دو استفاده كنيد زيرا كه بر اساس نتايج يك تحقيق، تماشاي فيلم‌هاي كمدي به‌دليل كمك به روان شدن جريان خون، براي قلب خوب است.
يك گروه تحقيقاتي از دانشگاه مريلند در آمريكا از 20 جوان سالم خواسته است 15 تا 30 دقيقه فيلم غم‌انگيز و خنده‌دار را به‌طور جداگانه تماشا كنند. هنگام تماشاي فيلمي نظير چيزهايي در مورد مري جريان خون در همه شركت‌كنندگان روان‌تر شده و تنها بر يكي از آنها بي‌تاثير بوده است. محققان مي‌گويند نتيجه به‌دست آمده، با يك دورهء درمان از طريق مصرف داروهاي قلبي برابر بوده است. .

| نامه‌هاي شما(0) | لينك‌ها به اين نامه

January 14, 2006

نظر سنجي

به نظر شما توي عكس زير، تخم مرغ ها براي چي ناراحتند؟ براي اون تخم مرغي كه شكسته يا براي خودشون كه به اين سرنوشت دچار ميشند؟

| نامه‌هاي شما(8) | لينك‌ها به اين نامه

January 13, 2006

من اين عكسو كش رفته ام!

تخم مرغ.jpg

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

January 12, 2006

گزیده های تکراری

توي مدرسه فقط ۱ روز توي صف وايسادم؛ چون هميشه جزو تاخيري ها بودم. اون يه روز هم فقط به آسمون و شكل ابرها نگاه مي كردم. عاشق اون روزهام. همدستي من و مامانم براي روزهائيكه مشقهامو ننوشته بودم ومامانم مي اومد و اجازمو مي گرفت تا زود برم خونه و منفي نگيرم.
از اون موقع فقط از طناب بازي نفرت دارم .
*اي كاش به اول برگرديم .همونطور با هم باشيم و بمونيم. من عاشق بچگي ام هستم ؛ پا برهنه بدوم و آغوش اون مرد وبعد بوي نفت راه پله ! آره ،من عاشق اون زمانم . عاشق اون كتلتهايي كه با خاك رس درست مي كردم و عصري كه مي ذاشتم خودشو بگيره ، يكي اومده بود و اونارو دزديده بود. دلم براي مورچه ها ، گلهاي بغل خونه ، گلبرگهايي كه لاك انگشتم مي شدند، دوچرخه سواري ، ركاب زدنهاي تند و پي در پي و آخرش پرت شدن از دوچرخه ( لذت خركي) ، دوستام ، كار خرابيهاي دم در خونه، رفتن برق و سايه بازيها، ترسم از تاريكي، بالا پشت بوم رفتن و ديدن ستاره ها و فكر اينكه آخرش به اونا دست مي زنم ‌ـ واي كه چقدر عاشق آسمون شبم ـ تنگ شده.
*دریا، كشتي ، يك نفر روي عرشه كشتي ، آسمان ( غروب )
اينها شايد تنها چيزهايي باشد كه از جزيره مي شود ديد!
نسيم مي وزد و من ،رها ، آزاد و بدون هيچ حصاري حسش مي كنم .
نفس مي كشم ؛ عميق‌ ، عميق و عميق تر.
احساس مي كنم كه خيلي سبك شدم.
پله ها رو آروم ‌آروم ميرم پايين .
دود و سر و صدا با هر قدمي كه بر مي دارم بيشتر مي شود و نور كمتر!
آرنج هايش روي ميزه و دستاش روي صورت.
من: حالت بده؟
؟؟:
من:( دستاشو از روي چشمهاش كنار مي زنم .) بهت گفتم خيلي نخور!
؟؟:
( اشك توي چشمهاش حلقه زده !)
من:دوست ندارم اينطوري ببينمت .
؟؟:
( گريه مي كند.دست هام بي حس مي شن،‌دستمالي از كيفم در ميارم و بهش مي دم. حالا گريه هر دوتامون)
؟؟: تنهام بذار!
من: نه !
؟؟: چرا؟
من: نمي تونم !
؟؟: دروغ مي گي!
من : نه ! نه!
؟؟: پس چرا اسممو نمي گي ؟ شرمت مي ياد؟
من : نه ! نه‌ !
؟؟: دروغ مي گي!
{ ۲۰ دقيقه سكوت مرگبار}
؟؟:خوبي؟
من: آره.
؟؟:ببخشيد.
من: برو گمشو ،‌ اينطوري با من حرف نزن !
؟؟: ممنون كه باهام اومدي.
من:اتفاق مارو همسفر كرد.
؟؟:ولي تو خودت خواستي و اومدي.
من: نمي دونم . من خيلي وقت پيش از اين خواسته بودم ، تو نمي خواستي !
؟؟: مي خواستم ، ولي نشد. تو كه مي دوني.
من:مي دونستم ، الان ديگه يادم نمياد، يعني نمي خواستم ديگه بهش فكر كنم.
؟؟: ولي من به فكرت بودم.
من : غلط كردي!
؟؟: خيلي پير شديم؟
من :نه !
؟؟: پس پاشو...
من : نه !
؟؟: چرا؟
من : نمي تونم اون تو نفس بكشم.
؟؟: برم ناراحت نمي شي؟
من: (چه سوال احمقانه اي) نه!
دریا، كشتي ، يك نفر روي عرشه كشتي ، آسمان ( شب )
اينها شايد تنها چيزهايي باشد كه از جزيره مي شود ديد!
نسيم مي وزد و من ،رها ، آزاد و بدون هيچ حصاري حسش مي كنم .
نفس مي كشم ؛ عميق‌ ، عميق و عميق تر.
*كابوي تنهاي متفكر ،‌ آخرين جرعه نوشيدني اش را سر مي كشد ،‌ كلاهش را از روي ميز چوبي بر مي داره ، حسابشو تصفيه مي كنه و از در بار خارج مي شه ، اسبشو زين مي كنه و مي ره . آنقدر دور مي ره كه توي غبار محو مي شه!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

January 11, 2006

يكسال و يك روزگي وبلاگم

ديروز تولد وبلاگم بود( البته با احتساب سن وبلاگ قبليم. عكس هم از جشن تولد ميذارم كه ببينيد جشن هم گرفتم!البته ميخوام چند تا از مطلبهاي قبليم كه دوستشون دارمو هم دوباره بذارم.

pooh happy birthday.jpg

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

حاملگي

شكمم هر روز بيشتر بالا مي‌ياد.
نمي‌دونم چرا، غذامو كم كردم ولي تاثيري نداره.
الان جواب آزمايش دستمه تا ببرمش پيش دكتر.
پله‌ها را مثل پنگوئن بالا مي‌روم.
مطب خيلي شلوغه.
صداي جيغ زنهايي كه مي‌رن توي اتاق دكتر را مي‌شنوم.
همه يه جوري منو نگاه مي‌كنن؛ نگاه مي‌كنند بعد با بغل دستيشون پچ پچ مي‌كنند و نگاه مهرآميزي به من مي‌كنند.
برگه آزمايش توي دستم مچاله شده، صداي موبايلم در اومد.
نحيفه!
من: بله.
نحيف: الو سلام، خوبي؟
من: سلام، مرسي. تو خوبي؟
نحيف: كجائي؟ چقدر صدا مي‌ياد؟
من: سر كارم، راديو روشنه.
نحيف: خب، مي‌خواستم بگم امشب با شير و پلنگ و عقاب مي‌ريم بيليارد.
من: (توي دلم :بميري ايشالله)باشه! خوش بگذره ، پس من خودم مي‌رم خونه.
نحيف: خداحافظ موشي.
من: خداحافظ (بري برنگردي، خبرت بياد)
گوشيمو قفل مي‌كنم مي‌ذارم تو جيبم.
صداي خانم … : واي چقدر سنش كمه!
صداي خانم … : خوب ديگه فاصله سنيش با بچش كمه!
بالا گرفتن صداي خانمها: ور ور ور، زر زر زر، ……...
همه يه گوش پيدا كرده اند و حرف مي‌زنند به غير از من.
احساس مي‌كردم دستام آويزونند و براي همين مي‌ذارم روي شكمم.
منشي: خانم جيگر طلا!
من: بله!
منشي: بفرمائيد تو.
من: مرسي.
يه زن كه داره وا مي‌ره از اتاق دكتر مياد بيرون و با چشماش به من مي‌فهمونه كه پدرت در مي‌آد.
در مي‌زنم.
خانم دكتر: بفرمائيد تو.
من: سلام.
دكتر: سلام، بفرمائيد.
البته من با خودم اون گواهي را كه يكي از دوستان حنيف مي‌گفت همراه داشتم ولي به دردم انگار نمي‌خورد.
آزمايش را مي‌دم دستش.
من: بفرمائيد.
دكتر: تبريك مي‌گم. مامان شدي، الانم 3 ماهه هستي.
من: مامان؟؟ سه ماهه؟؟

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

January 09, 2006

من

• ميخوام دلمو به دريا بزنم.
• ميخوام برم پيش همونايي كه باهامون قهر كردن.
• ميخوام بگم كه من منم، اونيكه ترس از نيم من شدن نداره منم.
• ميخوام بگم اگر مادري با بچه اش قهر كنه يعني اينكه اجازه ميده همه بچه هاش با هم قهر كنن.
• ميخوام بگم كه اصلا بلد نيستم قهر كنم.
• ميخوام بگم كه دلم تنگ ميشه.
• ميخوام خودم بمونم.
• ميخوام بگم من يك اصلاح طلبم.
• ميخوام بگم نيم من ميشم كه تو يكوقت خداي نكرده نشكني.
• ميخوام بگم كه ببيند هيكل من چقدر بزرگ شده.
• ميخوام بگم كه اشتباه گرفتيد ولي قطع نكنيد،‌ شايد بتونم راهنمايي تون كنم.
• امروز ميرم و سعي مي كنم كه نخندم، هر چند كه مي دونم نيشم همينطور باز ميشه و دهنم چفت نميشه. خدا كنه مطلب بعدیمو كه مي نويسم، با رضايت و خوشحالي بنويسم. آخه من نمي دونم اگر بهم كم محلي و بي توجهي كنن، چيكار كنم.
• چند روز پيش رفتم به وبلاگ نحيف سر زدم و يكدفعه شوكه شدم تا اون حدي كه ببينم آدرسش درسته يا نه، آدرس درست بود ولي هر چي فكر كردم نفهميدم چرا يه عكس سكسي از فيلم سيمون با بازي آل پاچينو ( عشق زشتم )، گذاشته بود و اين در صورتي بود كه از اون فيلم عكس هاي ديگه اي بود كه مي تونست اونها را بذاره. خلاصه هر چي من و پرستو بهش گفتيم _ چون همه مون خونه مامانم اينا بوديم_ كه اين عكس چيه و برش دار. مي گفت : خب چه اشكالي داره! نمي دونيد داشتم آتيش ميگرفتم،‌ يكي به اين آيكيو طلايي بگه كه بابا جون اون هنرپيشه در واقعيت كه ديگه از افكتهاي كامپيوتري درست نشده_ مثلا يه كارتون سكسي بذاري تو وبلاگت وبگي كه اين نقاشيه و اشكالي نداره. خلاصه من و پرستو سانسورچي وبلاگ هم شديم! البته داش فري هم همش طرفداري از نحيف مي كرد و وقتي هم كه نحيف تصميم گرفت عكسو عوض كنه،‌ عكس هاي لختيو انتخاب مي كرد و هي مي گفت اينو بذار. خلاصه كه شوهرو راضي كرديم ولي فريور راضي نمي شد.
• ماندانا مي خواد براي ادامه تحصيل بره خارج، وقتي داشتيم با هم حرف مي زديم،‌ بغضم گرفت ولي خودمو كنترل كردم. آخه ماندانا يك عضو بلند پايه گروه ژانگولريمونه! البته بماند كه الان يك سالي ميشه كه همديگرو نديديم ولي ذره اي از صفا و صميميتمون كم نشده.
• راستي يادت ميايد آنوقت ها چقدر سرت شلوغ بود؟ حتي وقت جواب دادن به من را نداشتي. هر وقت كه زنگ مي زدم مادرت مي گفت كه خسته مياد و يك ليوان شير مي خوره و مي خوابه و دوباره صبح زود ميره سر كار. توي دلم گفتم چه باكلاس. هميشه جذاب و دلنشين. حالا هم كه سنت بالا رفته هنوز هم با كلاس،‌ جذاب و دلنشيني. نمي دونم شايد هم تو خونه بودي و بهم داشتي مي خنديدي و به اون بنده خدا ميگفتي كه يكجوري دكش كن. حق داشتي،‌ ميدونستم كه چقدر مزاحم داري و داشتي، مزاحم هايي كه هر كدوم يه جوري ميخواستند كه خودشونو بهت بچسبونن. ولي من مزاحم نبودم. وقتي گفتند خانومت توي دانشگاه ما درس مي خونه، خوشحال بودم كه مزدوج شدي. الان كه فكر مي كنم حتي نمي تونم يك دقيقه خودمو جاش بذارم. بايد خيلي صبور باشه چون زندگي كردن با تو خيلي سخته. اين حرف و در بارهيكي شبيه به تو هم زدم، از زندگيش خبر دارم و حرفم درست درآمد.
• بچه اي در شكم گرم و خون آلود و پر صداي مادرش ميميرد و من ميگويم كه خدايا چقدر دوستش داشتي كه اين دنيا را نديده برگردونديش و برديش به يه جاي خوب كه ديگه اونجا گريه نمي كنه. البته بچه هنوز بچه نشده بود و فقط نقطه حرف ب آن نوشته شده بود،‌ حتي پررنگ نشده بود.
• راستي هنوز نحيف براي تولدم هيچ كادويي نخريده.( فكر مي كنم دو دره كرده ولي من هنوزم اميدوارم)

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

January 08, 2006

چه جوری ممل به اینجا رسید- قسمت دوم!

خلاصه توی راه برگشت از مدرسه، ممل یکدفعه جلوی دوستاش وایستاد و گفت: مرده شور این مملکت و ببرند که توی آموزش و پرورشش نمیشه از آزادی بیان و اندیشه حرف زد. باید اصلاحات را زنده کرد و جامعه مدنی و ....
همه بچه ها هم دست زدند و ممل رو تا خونه مشایعت کردند.
خوشحالی ممل زیاد دوام نداشت. شب بعد از اینکه ممل با آب و تاب داشت برای باباش میگفت که چیکار کرده، یک کشیده آبدار نوش جان کرد. باباش گفت که مگه هر چی تو خونه گفته میشه تو باید بلغور کنی؟؟
از اونجایی که گریه ممل بند نمی اومد باباش برای دلداری گفت: ببین این جریان اصلاحات که من دارم تاریخشو می نویسم الان نزدیک به صد سالی میشه که مرده و دیگه کسی از اون یاد نمی کنه و کسی از افتخاراتش نیست که بگه جدش توی اون دوران جزو اصلاح طلبان بوده، حالا تو داری شعارهای اونارو تکرار می کنی؟؟
ممل یاد جد بزرگش که اکبر گنجوی بود افتاد و دوباره گریه کرد و گفت خون پدر بزرگ چی ؟ باید پایمال بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پدر سکوت کرد و دوباره مشغول نوشتن تاریخ شد البته دیگه چیزهایی که می نوشت برای هیچ کس نخوند تا ممل سیاسی نشه! هر چند که ته دلش می خواست که اصلاحات را زنده کنه!
ممل فردای اون روز به مدرسه نرفت و به جاش نشست توی خونه و از اتاقش هم بیرون نیامد و از اون خط تلفن هم نهایت استفاده را کرد و بعد از کلی تایپ کردن به اینترنت وصل شد و هر چی که دلش می خواست در مورد اصلاحات و پدربزرگش بگه را در شکم یک وبلاگ به اسم پدر بزرگ گرامیش ریخت و بعد هر چه تایپیده بود را پاک کرد تا دیگه کتک نخوره و یک جوری هم حرفشو زده باشه!
تمام فعالیت های سیاسی ممل به همین جا ختم شد.
ممل که 16 سالش شد مامانش بهش گیر میداد که باید نماز بخونی، درس بخونی. هر وقت هم که تلفن بی صدایی میشد رو به ممل می گفت که نمی دونم این کیه که از صدای من خوشش نمیاد و ... .
ممل خودش می گه که اصلا توی خط خانوم بازی نبوده و تخصص توی دختر بازی داشته و چند دفعه هم خیلی محترمانه از دختر هایی که خوشش میومده می خواسته که بیان خونشون و اونها هم می اومدند و چون می دیدند که ممل از اصلاحات و دموکراسی و حقوق بشر و این مایه حرفها میزنه و گاهی هم اون سایت پدر بزرگ اصلاح طلبشو نشان میداده، پیش خودشون فکر می کردند که ممل روشنفکره و کاری به کارشون نداره و تقریبا این رفت و آمد خانگی تبدیل به یک عادت شده بود حتی وقتی ممل دچار تحول درونی شده بود و به قول معروف خروس شده بود، باز هم دخترها بی هیچ تغییر روشی می آمدند و می رفتند. البته مادر ممل با همه تیز بازی هاش نفهمید که ممل کسی را میاره خونه.
ممل توی 18 سالگی دوباره گریه کرد. اونهم چه گریه ای و این دفعه بخاطر این بود که دانشگاه قبول نشده بود و مجبور بود بره سربازی ، اونهم تایباد. خلاصه مامان و بابا و برادرها و خواهرهای ممل ( که به علت غیرت بالای ممل تا حالا ازشون حرف نزده بودیم) هم کلی گریه کردند و با ممل در حالی که سوار کامیونی که سربازها مثل گوسفند توش جا گرفته بودند می شد، خداحافظی کردند.
ممل به خاطر فرارهای مکرری که داشت ( تقریبا هر هفته یک بار) چهار سال توی تایباد موند. البته بیکار نمونده بوده و یکی از دخترهای افغانی ای که توی مشهد بوده و شبیه دوست دختر منصور بوده را صیغه می کنه و بعد از سه سال با زن و بچه هاش میاد تهران و خلاصه دوباره زیر مشت و لگد باباش له میشه و دوباره گریه میکنه. دلیل کتک خوردنش هم بی اجازه زن گرفتنش نبوده بلکه همش به خاطر اون سوغاتی لعنتی ای بوده که ممل برای باباش آورده بوده؛ بابای ممل وقتی 50 سالش شده بوده همیشه می گفته که تریاک برای 50سال به بالا دواست. این ممل خنگول قصه ما هم به خاطر فرط علاقه به باباش، یک کیلو تریاک ناب از لب مرز برای باباش میاره!
دعا کنید این بچه ششمیش که توی راهه، مثل خودش نشه و همون موقع که به دنیا میاد و میزنند پشتش، گریه کنه!
ممل می گه خوب شد که من این کتابو خوندم مگرنه زمین پر از بچه های من میشد! ممل خوشحال بود که بچه هاش داشتند بزرگ می شدند.
بچه های ممل روی سر و کله همدیگه بالا و پایین میرفتند و ممل و زنش هم پیش هم بودند و هرهر و کرکر می کردند. یک روز که زن و شوهر با هم خلوت کرده بودند به این فکر افتادند که یک مهدکودک بازکنند تا هم کار داشته باشند و هم بچه هاشون دورشون باشند.
جالبی قضیه این بوده که هر کدوم از بچه های ممل که به دنیا میومدند مثل خود ممل، اول خیلی جدی پاشونو گذاشتن توی این دنیا و اصلا گریه نکردن و بعد از یک ساعت، تمام بیمارستانو روی سرشون گذاشتن.ممل خودش اعتراف می کنه که دلیل هی بچه دار شدنش این بوده که میخواسته ببینه کدوم یکی از بچه هاش مثل خودش به دنیا نمیاد تا توی تربیت کردنش بکوشه. خودش میگه که آدمهای استثنایی سرنوشتی مثل هم دارند، خلاصه این ماجرای کار پیدا کردن ممل بود و اینکه اون چجوری به این شغل شریف دست پیدا کرد.
مادر ممل نسبته به زن ممل خیلی ترحم نشون میداده چون بچه سوم ممل در راه بوده! خلاصه ممل وظیفه پدری را ادا می کرد تا اینکه بار چهارمی که داشت پدر می شد، باباش محکم زد توی سرش و گفت میدونی داری چیکار می کنی؟آخه من خرج چند نفرو باید بدم؟ و ممل که سخت تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت باید چیکار کنم و باباش یه کتاب تنظیم خانواده بهش داد!

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

January 06, 2006

يه پنجشنبه

*به پرتقال قول ميدم كه مطلب بعديم، قسمت دوم ممل باشه!
*امروز براي اوناييكه باهامون قهرن يه فال گرفتم كه براي شما هم مي تايپم. خدا خودش مي دونه كه اصلا از قهر كردن خوشم نمي ياد و هيچ وقت هم قهر نمي كنم، ولي نمي دونم چطوري بعضي ها قهر مي كنن. خلاصه با اين حال كه من هيچ كاره بودم ولي انگار همه كاسه كوزه ها سر من شكسته.
برداشتتونو اگر از اين فال بنويسيد ممنون ميشم.
فال:
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم
هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چوگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
بكام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فكر خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا د رخانه سروي هست كاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشكر از خوبان بقصد دل كمين سازند
بحمدالله و المنه بتي لشكر شكن دارم
سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مكن عيبم ز ميخانه
كه من در ترك پيمانه دلي پيمان شكن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده برهم نه
كه من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليكن
چه غم دارم كه در عالم قوام الدين حسن دارم

*به غير از پنجره آشپزخونم، همه پنجره هام صاحب پرده شدند.
*20 ديماه هم تولد دارم، تولد وبلاگمه!
* تو مهربان ترين واژه اي هستي كه تا به حال تجسم يافته اي، در هيچ كجا نديده ام كه واژه ات تجسم كامل بيابد. دوستت دارم؛ مادر.
* ديروز يه نيروي عجيبي داشتم از خواب كه بلند شدم گفتم بايد زنگ بزنم. همين كارم كردم؛ زنگ زدم به دوست جونم ديدم اشغاله، بعدش زنگ زدم به رئيس سابقم( ديكشنري متحركو ميگم نه جفرسونو) و تولد پسرشو تبريك گفتم. بعدشم زنگ زدم به دوست جونم و 25 دقيقه باهاش كلي حرف زدم( همين كاراست كه باعث ورشكستگي ايران خودرو ميشه).
با دوست جونم ( نسرين) خيلي راحتم، از اون آدمهايي كه محرم دل آدمه و وقتي حرفتو ميشنوه انگار كه آرامش بخش بهت مي خورونه و كلي آروم ميشه. توي محيط كاري از اينجور آدمها كم پيدا ميشن، معمولا بيشتريها به چشم رغيب به آدم نگاه مي كنن و يا اصلا باهات پدر كشتگي پيدا ميكنن.
* ديشب احسان اومد خونمونو به من و نحيف كادوي تولد داد؛ به نحيف يه پليور قشنگ و به من هم يه سرويس تيتانيوم خيلي قشنگ با نگين سرمه اي. دستش درد نكنه. كلي هم از جفرسون حرف زديم. جفرسون از اون دسته آدمهايي كه خيلي خوب و مثبت هستند ولي رفتار و برخوردشون زياد جالب نيست،‌ شايد آدم از دستش دلگير شه ولي خوبي ذاتيش و حسن نيتش، زود رفتارشو از ذهن آدم پاك مي كنه.البته من فكر مي كنم اين تناقضي كه توش وجود داره مال ترك بودنش باشه!

| نامه‌هاي شما(8) | لينك‌ها به اين نامه

January 02, 2006

دلم تنگه،‌ دلت سنگه!

سردرد عجيبي دارم. نمي دونم براي شما هم پيش اومده تا حالا يا نه كه مي خواهيد بريد يه جايي كه دلتون باز شه ولي برعكس،‌ دلتون حسابي ميگيره،‌ البته بي هيچ دليلي. من خودم خيلي به انرژي هايي كه آدمها به هم ميدهند معتقدم. امروز رفتيم خونه يك عزيز ولي نفهميديم مريض بود يا اينكه باردار؟؟!! البته فكر كنم عمل كرده بود چون به نظر رنجور ميامد. شايد هم علت سردردم همين باشه،‌ فكر مي كنم بيشتر انرژيم ته كشيده.
امروز رفتم دانشگاه،‌ چه روزهايي داشتيم يادش بخير. من دلم باز دانشگاه مي خواد. باز درس،‌ باز مدرسه،‌ باز هم چيزهاي تازه و جديد يادگرفتن،‌ باز شيطنت، باز سلف دانشگاه با اون بوش،‌ با اون غذاهاي سگيش،‌ دلم يا جاي تازه ميخواد كه بازهم يادبگيرم. باز هم شب امتحان مي خوام. باز هم ژوژمان مي خوام. استادهاي گير مي خوام. بحث سر كلاس مي خوام. دو دره كردن كلاس مي خوام. كتابخونه دانشگاه مي خوام.
چند روز پيش هم رفته بودم دبيرستانم. وقتي با ندا رفتيم از در مدرسه تو،‌ دلم پر كشيد؛‌ براي اون معلم هايي كه داشتيم،‌ براي كف جياط نشستن ها،‌ براي اعتصاب هامون بر عليه خانم شيرخدايي. براي برگه سفيد امتحان. براي نمازخونه مدرسه. براي غذا گرم كردن هاي توي مدرسه. براي هر روز سر يك سفره نشستن 150 دانش آموز يك دبيرستان. براي مريم غلامپور كه حالا غيبش زده.
براي فرزانه پورافضل. براي سميه اخوان.براي خانم پورشيرازي با اون فولكس سبزش كه بعدا تبديل به پرايد شد و حالا هم رفته خارج( من هر چي شيمي بلدم از اين گل روزگار بلدم).
براي كلاسهاي فوق العاده. براي آقاي چراغي؛ دبير محترم زبان.

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

January 01, 2006

چه جوري ممل به اين جا رسيد!

همه آدمها تويه يه جاي تنگ، گرم و تاريك كه صداهاي مختلفي مياد،‌ زندگي كرده اند ولي هيچ كدومشون يادشون نمي ياد. بعدش وقتي خواستند كه از اون جا به يه جاي ديگه منتقلشون كنن،‌ گريه كردن. البته بعضي ها هم مثل ممل اصلا گريه نكرده و خيلي جدي اومده بيرون و بعد از يك ساعت همه بيمارستانو با گريه هاش روي سرش گذاشته. ممل معتقده كه سيستم گرمايشي كه اون تو بوده خيلي خوب كار مي كرده!
البته ممل بعد از چهل روز كه به اين دنيا مشرف شده،‌ دوباره گريه كرده. البته يكي براي حمام كردنش و يكي براي ... كه در مورد دوميش ميگه عجب پذيرايي از ما شد در اين دنيا! به قول خودش گربه را دم حجله كشتند.
ممل بعد از گذشت 7 سال دوباره گريه كرد و اونهم به خاطر اين بود كه مجبور بود كه دوباره از جايي كه بهش عادت كرده بود بره به جايي كه اصلا نمي دونست كجاست،‌ ممل علت گريه خودشو اين جوري به من گفت: اونجا( مدرسه ) از خونمون خيلي بزرگتر بود و خيلي هم دستشويي داشت كه اين گريه اي كه من كردم به خاطر خوشحالي بيش از حد بود و تازه اينكه ياد گرفتم كه با دهنم هم مي تونم آب بخورم.
بعد از چند روز ممل دوباره گريه كرد البته نه بخاطر خوشحالي بلكه براي خط كش خوردن از معلم مدرسه. داستانش هم اين بوده كه معلم به ممل گفته كه مشقهات كو _ 1000 دفعه كشيدن شكل « آ » - و ممل گفته حوصله اين مسخره بازي ها را ندارم و خودتو به كوچه علي چپ نزن و به ما تايپ كردن ياد بده كه بتونيم دو كلمه چت كنيم! و معلم قصه ما هم كه اصلا نمي دونسته چت يعني چه،‌ به ممل گفته پدرتو در ميارم حالا به من فحش مي دي؟؟؟؟ و كلي خط كش و مشت و لگد،‌ نثار ممل مي كند.
ممل مي گه كه اين بخش از زندگيم خيلي عبرت آموز بود چون هم ياد گرفتم بگم: پدرتو در ميارم و همين اينكه ياد گرفتم كتك كاري كنم.
ادامه دارد...

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه