« January 2006 | صفحه اول نامه‌ها | March 2006 »

February 27, 2006

خپل صدادار

احساس نفس تنگي و خفگي دارم.
پهلو هام درد گرفتند.
( يك صداي كشدار از نوع آلودگي صوتي)
آخيش.
خوب شد اين باد گلوي كشدار بود مگرنه مي تركيدم.

| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

February 26, 2006

من اومدم( فرنوش گلدي) .با ز م من اومدم كه بنويسم

*توي اين چند روز كه وبلاگم بستري بود خيلي از حرفها توي دلم مونده كه ان شاءالله تكه تكه مي نويسمشون.
*راستي توي اين چند روز هر كسي كه توي ياهو مسنجر آن بود،‌ مغزشو ميخوردم. خب چيكار كنم من اگر حرف نزنم و ننويسم كه بايد بميرم!
*خونمون تبديل شده به يه كريستال فروشي! آقا جان تورو به خدا ميايد خونه ما كادو نياريد،‌ بابا 75 متر شده انباري كريستال! پس فردا ماليات بهمون ميبندند.با تشكر!
*اگه كسي به كار واردات آشنايي داره،‌ مي خرمش! جدي ميگم احتياج مبرم به يك مشاور واردات دارم! البته مي خرمش درست نيست، مي خوامش درسته!!!!!!!!
*امروز بايد 73 كيلو ميشدم كه شدم.نمي دونم اين كاهش چشمگير وزن به خاطر اين بي وبلاگي بوده يا .... خلاصه علتش هر چي كه بوده اين نحيف خان( كه اين جا هم طرفداراي زيادي داره،‌از پرتقال گرفته تا دانش آموز و .....) شرط رو باخته! واي جونمي جون!!! از خودم حال كردم!!!
*امروز عمه گوگولي مامانم سكته كرده، انشاءالله كه حالش خوب بشه. اين عمه مامانمو واقعا دوست دارم از آن آدمهاي نازنين روزگاره كه بايد لپهاشو بكشي. هميشه خندون و مهربون. اميدوارم كه حالش خوب بشه

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

February 18, 2006

پيشنهاد

پيشنهاد ميكنم يك سري هم به وبلاگ فريماه بزنيد!!!

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

فريماه تولد ت مبارك

امروز تولد فريماه جونم هست،‌ موشي جونم تولدت مبارك ان شاءالله كه صدساله شي، نه صد و بيست ساله شي، نه صد و بيست سال كمه،‌ الهي هزار ساله شي!
يادم مياد وقتي اين موشي كوچولوي ماماني به دنيا اومد دل تو دلم نبود كه ببينم چه شكليه. وقتي هم كه ديدم چه شكليه، دلم مي خواست زود بزرگ بشه و بتونم دستشو بگيرم و مثل دو تا آدم بزرگ با هم بريم بيرون. اونوقتها فكر ميكردم خيلي طول ميكشه كه آرزوم برآورده بشه ولي الان به فريماه كه نگاه ميكنم مي بينم كه از منم بزرگتر شده(البته از نظر قد). نمردم و به آرزوم رسيدم. سال پيش كه يكوقت ماشينو مي خواستم ببرم بيرون باهام مي اومد و شيرم هم ميكرد كه بريم بقيه كوچه ها را هم ببينم و اصلا هم نمي ترسيد و من هر چي بهش ميگفتم كه بابا جون من اونقدر هم بلد نيستم ميگفت كه برو نترس و خداييش هم خودش اصلا نمي ترسيد و خيلي ريلكس مي شست . خلاصه كه درسته ما باهم خواهريم ولي بيشتر با هم دوست هستيم. البته بماند كه خيلي وقتها هم باهاش دعوام ميشه چون خودشو با من مقايسه ميكنه( از مقايسه شدن واقعا نفرت دارم چون به نظرم هر آدمي پتانسيل هاي مربوط به خودشو داره و توي زندگي راه منحصر به فرد خودشو ميره پس مقايسه هيچ معنايي نداره ) و از همه بدتر موقعي كه دارم غذا مي خورم با لحن خيلي بدي ميگه : موشي خجالت بكش واقعا از هيكلت خجالت نمي كشي؟( اين حرف و طوري ميزنه كه يعني با اين هيكلت خاك بر سر شده اي و ما را نيز شرمنده كرده اي و من هم چون از اون دسته آدمهايي هستم كه وقتي عصباني ميشم زياد ميخورم بالطبع اشتهام بيشتر باز ميشه و بيشتر ميخورم!!!)
موشي جونم دوستت دارم هوارتا!
البته اين را هم اضافه كنم كه اين موشي ما از مواهب فرزند آخر بودن به شدت برخوردار است و در خانه پدري به شدت عزيز دردانه است و خوب جولان مي دهد و البته با همراهي مادر گرامي ام،‌وكيل مدافع نحيف هم مي باشد و هر چه من از نحيف بگويم،‌ مي گويد كه حق با نحيف هست. حتي اگر بگويم كه نحيف سر من را كنده! خلاصه كه خدا شانس بدهد!
موشي جونم خوب جولان بده و از فرصت هات استفاده كن كه وقتي شوهر كردي من هم حالتو بگيرم!

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

February 17, 2006

متغيير

درد را با تمام وجودم حس مي كنم ولي آخر چرا؟ تو چرا؟ تويي كه پيام آور عشق بودي؟ تويي كه مهربان بودي؟ سرما وجودم را مي گيرد ولي آخر چرا؟ تويي كه عشق راز ماندگاري ات بود تو چرا فراموش كردي؟
نمي دانم و نمي توانم چيزي بگويم.
راستي زندگي چه بازيهايي دارد.
گفتند :
قلب هزار ماهی مرجانی
در برکه های زنده گی افسرد
اکنون به سایه در شب آن هول
هول عظیم فترت
دیگرچه اعتباری !( دكتر رازق رويين)

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

February 16, 2006

دومين كادو

رعد.jpg
*ديروز واقعا سوپرايز شدم 2تا سوپرايز در آن واحد؛ يكي از دست دادن كار نحيف و ديگري خريد يك كادوي مشتي باز هم توسط نحيف. نحيف يا كادو نمي خره نمي خره كه جون آدمو به لبش برسونه يا اينكه يكدفعه آدمو سوپرايز ميكنه.
*تشكر اختصاصي از نحيف عزيزم.
*البته باز هم از شوهر قشنگم تشكر مي كنم.
*باز هم تشكر.
*واقعا خيلي نديد بديد بازي دارم در ميارم ميدونم و همه اينها براي اينكه بعد از دوچرخه اين دومين كادوي نحيفه كه بصورت سوپرايز تقديمم شده.
*الان كه دارم اين متنو مينويسم قلبم توي دهنمه چون كه آسمان رعد و برقهاي وحشتناكي ميزنه.


| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

February 15, 2006

سيب كيلو يي چنده؟

ap3.jpg
*در سبد عشق هيچ سيب سرخي نبود. بي زحمت ببينيد توي جا ميوه اي شما سيبي جا نمانده؟
*مرد سكوت هزار ساله اش را شكست و به زن گفت كه پوست سرش را كنده!
*راستي دقت كرديد كه هر روز سر كار هستيم؟ يا در حال درس خواندن هستيم،‌ يا كنكور دادن، يا زن گرفتن يا شوهر كردن يا بچه داري كردن يا كرايه خانه دادن يا خانه خريدن يا پول درآوردن يا دعوا كردن يا عاشق شدن يا عزا داري كردن يا عروسي گرفتن يا چت كردن يا كار كردن يا....
*من هر روز منتظر هستم تا شوهرم، عشقم بيايد
منتظر ميمانم تا بيايد
منتظر ميمانم تا پوست سرش را بكنم!
من هر روز با عشق منتظر هستم تا بيايد و خيلي عاشقانه پوست سرش را بكنم.
*لجمو در مياره وقتي ميگه كه با من راحتتره! يكي نيست بزنه تو دهن جفتشون كه مثل كاغذ ديواري بچسبند روي ديوار.

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

اربابت خونه اس؟

*زمانه نا جوانمردي است. اگر به كسي كاري نداشته باشي باز بهت كار دارن.
* باز هم حالتهاي ...عذابم مي دهند.البته كاشف به عمل آمده كه راحيل عزيزم هم همينطور است انگار كه مرض افسردگي مد شده. البته آنفولي هم مد شده و البته انگار من هم آنفولي جونو گرفتم تو بغلم. گلويم به شدت خشك مي شود و حتي نمي تونم چت كنم چه برسه كه حرف بزنم.خلاصه شايد من با يك مريضي كاملا به روز (آنفوليانو مرغيانو كه ما چون زودتر بهش رسيديم احساس خودماني بودن مي كنيم و صداش ميزنيم آنفولي) به زودي بميرم.
ديروز در يك جرني كوتاه به اتفاق مادر گرامي به كرج رفتندي و البته كلي توسط مادر گرامي ضايع شدندي و حتي به شغل شريف بليط فروشي نيز مشرف گرديدندي و در واقع به آن حالت،‌ خاك بر سري نيز گفتندي. القصه به كرج مشرف شدندي و با اتوبوس جرني خود را كامل كردندي و از آنجا كه نگارنده هميشه مورد نگاه هاي عشقولانه سربازان جان بر كف واقع شدندي،‌ بي نصيب نماندندي و باز نوازشگر چشمان سرباز اسلام شدندي كه آورده اند كه ثواب و صواب بسيار داشتندي( آي چشمت در بياد). البته اين سربازان اسلام البته بعضي هايشان را تو گويي كه مانند( ام آر آي )،‌ حتي مويرگهاي شما را نيز ديدندي چه برسد به....
از آنجا كه نگارنده و مادر گرامي تصور بر اين داشتند كه اينجا نيز مثل دهات خودشان تهران مي ماند تصميم گرفتند كه آژانس نامي را ( اين آژانس را موقعي تلمذ فرموديم كه در جعبه جادويي زياد مورد عطوفت قرار گرفت و ما نيز مصلحت در آن ديديم كه اين كلمه را كه مثل ژوژمان كمي قلنبه و سلنبه است به زبان برانيم تا مشت محكمي باشد بر دهن شيريني دانماركي ) صدا بزنيم. حال بماند كه پسرك آژانس را با سوت بلبلي به طرف ما فراخواند و ما نيز تشكر نموديم و سوار اتول قرمز رنگي به نام پيكان شديم و اين پيكان همان پيكاني بود كه ما امسال با گرفتن جشن بازنشستگي با قصد قربتا الي الله در واقع خاك برسرش كرديم و البته به همين دليل هم پاداش خوبي از مقامات ايران اتول دريافت كرديم. القصه كه اين اتول قرمز رنگ بسي ما را شاد كرد از مزاياي اين اتول مي توان به بوي گوسفند زنده كه گاري چي آن از خود تراوش مي كرد و هممچنين تماما قرمز بودن اجزاي آن اشاره كرد،‌ حتي بيلبيلكي به نام كمربند ايمني نيز قرمز بود. خلاصه ياد كاباره هاي دوره ممد وزوزه افتاديم كه تماما آكسسوار را قرمز كردي تا احساسي بس عجيب دلها را به لرزه در آورد. البته بايد متذكر باشم كه لپهاي گاري چي نيز به شدت قرمز بود.
*راستي خيلي دلم براي راننده آژانس سوخت. خيلي آدم ساده و خوش قلبي بود وقتي رسيديم به مترو با اونهمه كه ما اينور و اونور برده بوديمش،‌ با سختي گفت 2500. وقتي كه ديد مامانم بي هيچ حرفي پولو بهش داد از خوشحالي داشت پرواز مي كرد. حالا توي اين تهران لعنت شده آژانس دو قدم راه را 2500 ميگيره.
*امروز هم خنده بود هم گريه. جفتش با هم.
*راستي چرا ناف آقايون را با سكرت بازي و شيطنت بريده اند؟
*پري روز فكر ميكردم اين ولنتاين چه روز قشنگيه(براي نحيف مام و كرانچي خريدم_ اصلا ربطي به موضوع نداشت خودم هم ميدونم )ولي ديشب هر چي فكر كردم ديدم چه روز بي خوديه!!!
*حالت خفاشي بهم دست داده؛ شبها بيدارم و صبحها خواب و ملنگ!
*امشب كسيكه ازش خونه را خريديم اومد و گفت كه اربابت خونه است؟ گفتم چي؟؟؟؟؟؟؟؟ راستي آدم غول تشني مثل من ارباب داره؟ توي دلم چند تا فحش بي ناموسي و خيلي بد بهش دادم. بيچاره زن و بچه اش. مامانم راست ميگه كه با مدرن شدن زندگي آدمها هم لزوما مدرن نمي شن!

| نامه‌هاي شما(9) | لينك‌ها به اين نامه

February 13, 2006

یکی این عبدالله را بگیره!

حال تخم مرغی هنوز ادامه دارد حتی بیشتر هم شده.
اعصابم خط خطی شده، نمی دانم این عبدالله اسکندری و بچه هایش چه چیزی از جان داداش فریور ما می خواهند که هر روز میرن سر صحنه فیلم جدید مهرجویی که گریمش به عهده فریور جان ماست. حتما می خوان که فیلم فریور را از دستش در بیارن. انقدر از این کثافت کاری ها کرده اند و انقدر فیلم های دیگران را از دستشان در آورده اند که دیگر شرم نمی کنند. راستی که چقدر وقاحت و حرامزادگی می خواهد.

| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

February 11, 2006

حال تخم مرغي

*حال دوتاييمون گرفته است. مثل اينكه يكي يك كاسه پر از تخم مرغ بريزه روي سرمون. ديشب بدتر بود.
*عاشورا شب با مامانم و فريماه و نحيف و احسان رفتيم به دنبال يك جايي كه بشه يا سخنراني گوش كرد يا عزاداري ولي انگار همه جا قحطي اومده بود. عزيزي هم آدرس يك مجلس خوبو بهمون داد و ما هم بعد از كلي گشتن بالاخره پيداش كرديم ولي ساعت 10:20 بود و در خانه بسته بودِ، همگي ( البته به غير از من ) متفق القول بودند كه دارند شام مي خورند و بد است كه الان بريم زنگ بزنيم، خلاصه كه خودمون خودمونو دور زديم! از لعياي عزيز هم معذرت خواهي مي كنم كه انقدر ما سر وقت بوديم. خيلي دلم مي خواست كه بريم ولي دم در هر كسي يه حرفي زد. شانس نداريم كه حالا هم كه يكي از اين پولدارها پيدا ميشه و ما را به منزلش دعوت مي كنه،‌ هر كسي يك ساز ي ميزنه و همه با هم همدستي مي كنند تا بگن الان وقت شامه و زشته كه بريم تو.
*خيلي وقت است كه در خوابم ميايي. راستي به ياد مني؟ يا من به ياد توام ؟ به هر حال فرقي نداره حداقل آنجا بي هيچ هنجاري همديگر را ملاقات ميكنيم. هر چند كه اين بار با من دعوا كردي.

| نامه‌هاي شما(10) | لينك‌ها به اين نامه

February 08, 2006

مظلوم

*مظلوم تاريخ براي هميشه در دلها جاودان است.
*نسرين اخوان( دوست جونم توي ايران خودرو): منم دلم يك عزاداري خالص مي خواد. يه حس آسماني يه نوحه خون مثل نوحه خون بچگي هام وقتي 4-5 ساله بودم و يه چادر نقلي مي پوشيدم و با بزرگترا مي رقتم مجلس عزاداري. چه بوي خوبي داشت اون خونه هاي قديمي و چه آدماي خوش قلبي داشت اون خونه ها. كاش مي شد هر از گاهي رفت توي عالم بچگي و صفاي اون موقع ها!
امروز تو شركت عزاداري و دسته عزاداري برپا بود. بد نبود! اما بازم اوني كه من مي خواستم نبود.
هميشه يه عده خانوم مذهب نما هستند كه فكر مي كنند عنقريب به بهشت مي روند و بقيه جهنمي اند.
كاش به مسلمان بودن شناسنامه هامون دلامون مسلمون باشه

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

February 07, 2006

و خداوند عشق را آفريد

زن به عمق تنهايي هايش فكر مي كرد.
مرد هيچگاه به عمق بي توجهي هايش فكر نكرد.
كودك همواره نگران هر دو بود.
زن با حس گرماي دست مرد كه بر روي شانه هايش قرار گرفته بود رشته هاي تنيده شده فكرش را پاره كرد.
مرد به موفقيت هميشه گي اش مي باليد.
كودك همواره نگران هر دو بود،‌ زيرا مي دانست كه باز هم روزگار،‌ تكرار مكررات را به ارمغان خواهد آورد و دوباره گريه هاي پنهاني مادر را خواهد ديد. بچه اين گريه ها را حتي در شكم مادرش نيز‌ ديده بود.
...
زن از خدا عشقبازي با مرگ را طلب ميكرد.
كودك همچنان نگران بود.

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

February 06, 2006

سراغ داريد؟

محلمون پر شده از تكايا كه با چلچراغ ها و تمثالهاي امامان زينت شده اند. من كه شخصا دارم رو به انحطاط ميرم ولي خدا كنه كه كسايي كه توي اين مراسم پيش قدم ميشن يك تحول اساسي و درست هم در درونشون بوجود بياد.
يادم مياد هميشه توي ماه محرم و صفر با مامانم توي هيات ها شركت ميكرديم ولي چيزي كه هميشه منو زجر مي داد و سبب شد كه هم من و هم مامانم ديگه كمتر به اين جور مراسم ها بريم اين بود كه اغلب خانومهاي جلسه اي يك سري چيزهايي كه بهم ربط نداشت را به هم وصل مي كردند و اشك خانومها را در مي آوردند و بعد هم از صاحبخانه كلي پول مي گرفتند و مي رفتند. حضار هم كه معمولا مشكل و غمي در دل داشتند هاي هاي گريه مي كردند بدون توجه به اين كه ببينند اين خانوم جلسه چي مي گه. البته يك چيز خيلي جالب هم در برخي از اين جلسات اين است كه حتي در عيد هاي مذهبي هم به دستور خانوم جلسه اي،‌ چراغ هاي سالن خاموش مي شوند تا خانوم نوحه اي بخواند و دوباره اشك ها را جاري كنند.
يك كار ديگه اي هم كه در اين جلسات چند سالي مد شده بود اين بود كه خانوم جلسه اي مثل مجري هاي تلويزيوني و بصورت رندومي از حضار،‌ قرائت نمازشان را سوال مي كرد.
جالبتر اينه كه بعضي از همين خانوم جلسه اي ها كه در واقع به جاي روايت تاريخ يا يك مديحه و مرثيه سرايي اصولي،‌ بيشتر به فكر پول در آوردن از اين راه هستند( كه البته وقتي صحبت مي كنند فكر مي كني كه نعوذ و بالله حضرت فاطمه هستندو اكثرا با ريتمهاي شعر هاي لوس آنجلسي و كلماتي چون « خدا منو قربونش كنه» كه معمولا بايد حضار بگن: « ان شاءالله» حرفهايشان را زينت مي دهند)،‌ از خودشان حديث جعل مي كنند: مثلا در يكي از اين مراسمات خانومه ميگفت كه هر كسي كه اسمي غير از اسم ائمه و پيامبران داشته باشه،‌ موقع راه رفتن،‌ زمين لعن و نفرينش ميكنه. يا يكي ديگه به چند نفر از خانومهاي تو ي مجلس اشاره كرد و گفت: « شده كه دعا هاتون استجابت نشده باشه؟» اون خانومها هم گفتند:« بله‌، خب پيش اومده». خانوم جلسه اي بهشون گفت :« مي دونيد چرا؟ چون كه لباس آستين كوتاه مي پوشيد،‌ چون كه روسري سرتون نيست
( توي مجلس زنونه ما نمي دونستيم بايد حجاب داشته باشيم!)» خانومها گفتند خب اين جا مجلس زنونه است نبايد كه روسري سرمون كنيم كه» خانوم هم در جواب گفت كه : « اشتباه شما در همين جاست،‌ شما فقط مي تونيد در مقابل شوهرتون بي روسري باشيد و لباس خوب و نو بپوشيد و ..».
خلاصه كه آدم از دست بعضي از اين خانوم جلسه اي هاي بيسواد واقعا ميخواد خودشو به در و ديوار بكوبونه.
دلم يه مجلس عزاداري درست و حسابي مي خواد،‌ با يك سخنران آدم و فهميده نه كسي كه مردم را احمق فرض كنه. سراغ داشتيد خبرم كنيد.

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

February 05, 2006

كمك كنيد حال يكي رو بگيرم!

*بالاخره نمردم و رقص چا چا را ديدم.
*نحيف بي حوصله شده،‌ حتي وبلاگش را تعطيل كرده.
*نمي دونم چرا ديگه حوصله خيلي از آدمها را ندارم.
*حالا كه زود خوابم ميبره،‌ كابوسهاي عجيب مي بينم.
*همسايه مامانم اينا هر وقت كه منو ميبيه از حقوق نحيف ميپرسه. من نمي دونم حقوق نحيف چه ربطي به اون داره. باباي من اصلا نمي دونه نحيف چقدر حقوق ميگيره ولي اين خانوم هر دفعه كه منو ميبينه ميپرسه كه: آقا نحيف چقدر ميگيره؟ خب كجا ها كار ميكنه؟ فلان كارو كه ميكنه چقدر بهش مي دن؟ چقدر ماهانه خرج ميكنيد؟بيرون زياد ميريد غذا بخوريد؟
من كه ديگه كلافه شدم. نمي دونم درآمد نحيف به كسي چه مربوطه؟ اول فكر مي كردم كه اين خانوم به علت سنش آلزايمر داره ولي ديدم نه اصلا اينجور نيست. راستي چرا بعضي از آدمها اينطوري هستند كه ميخوان از همه زندگي آدم سر در بيارن ولي هيچكسي از زندگي خودشون هيچي نمي دونه. يادم مياد اون موقع كه مدرسه مي رفتيم يكي از بچه ها از مزه كباب تركي خيلي تعريف ميكرد ( چون اونموقع اونقدر باب نبود) و ميگفت كه خيلي مخلوطشو دوست داره. به همه بچه ها هم ميگفت كه حتما بخوريد.
خلاصه ما هم كه شكمو بوديم يكروز( دو سال بعد) خودمان را اسير شكم كرديم و تا ميدان توحيد رفتيم و كباب را به بدن زديم. فرداش كه شد رفتم مدرسه و به خانوم مذكور( يادم نمياد كي گفت مگرنه كه اسمشو حتما مي نوشتم تا حالش گرفته بشه) گفتم واقعا چقدر خوشمزه است. راست ميگفتي ها. ولي اون در جواب، قيافه مظلومانه اي به خودش گرفت و گفت كه تا حالا نه كباب تركي خورده و نه حتي ديده. خلاصه هر روز ميگفت كه از چي درست شده؟ مزه اش چطوريه؟ منم هر چي مي گفتم كه بابا خودت ازش تعريف كردي وگفتي كه خوردي،‌ قبول نمي كرد. فكر كنم فقط ميخواست اينجوري بفهمه كه كي خورده و كي نخورده.
غرض اينكه خيلي ها اين اخلاق فضولي كردن را دارند و دوست دارن از كار ديگران سر در بيارن. هر چي با خودم منطقي فكر مي كنم نمي فهمم كه دليل اين خانوم براي دونستن حقوق نحيف چيه. مگه خرجي ما با اونه؟ البته شايد هم مي خواد كمك بلاعوض بهمون بكنه كه هر روز منو چك مي كنه. جالبش اينه كه اگر حرفي بزنم كه مثلا فلان چيز را خريدم سريعا جمع و تفريق ميكنه كه خب حالا مجبور بودي بخري؟ چون تا آخر ماه خيلي مونده و نمي توني خرج و دخلت را ميزون كني. يا اگر منو ببينه كه دارم ميرم خونه مامانم اينا ميگه كه قبلش كجا بودي؟ مهمون داريد؟ اونهايي كه توي دستته چيه؟ چند خريدي؟ناهار چي داريد؟ فلان جايي كه مي خواستي بري رفتي؟ فلان چيزي كه مي خواستي بخري خريدي؟بابات كارت جشنواره گرفت؟ نحيف كي ميره كي مياد( تقريبا هر يكبار در ميان كه من را ببيند ميپرسد)؟فريورتون چي كار ميكنه؟ عروستون خوبه؟ خالت اومد خونت؟حالا كه اومد چي آورد؟ دوستت شوهر كرد؟ دوست شوهرت زن گرفت؟ حالا چرا اين زن اون نميشه؟چرا از ايران خودرو اومدي بيرون؟ حالا جاش چيكار ميكني كه بتوني پولشو جايگزين كني؟ و هزار تا سوال احمقانه كه ممكنه از يك آدم ابله بشنوي!
خلاصه كه ما از اين كارهاي به قول معروف خاله زنكي اين خانوم خسته شديم. نمي دونم اين دفعه اگر از من سوال كرد چي جواب بدم تا حالش سر جاش بياد و بفهمه كه كارش خيلي زشته؟

| نامه‌هاي شما(9) | لينك‌ها به اين نامه

February 01, 2006

روز خوب خدا

ترافیک خیابون کلافه ام می کنه. از خونه تا میدون انقلاب نزدیک به یک ساعت و نیم در ترافیک هستیم. در خیابان آزادی توجه ام به بچه ای جلب می شود که روی دوش پدرش است و پرچم ایران در دستش است. یادم میافتد که امروز 12 بهمن است و مطابق معمول همه ساله حتما راهپیمایی و رژه ای در میان بوده که اینقدر در ترافیک ماندیم!
به میدان انقلاب که میرسم نا خودآگاه روسری ام را جلو تر میکشم. به خودم میگم که ای کاش مقنعه سرم بود چون توی بعضی از میدانها و محله های تهران باید پتو پیچ باشی تا کسی بهت متلک نگه یا اینکه تنه نزنه. خلاصه دنبال پیدا کردن رنگ مورد نظرم بودم و مطابق عادت دوران دانشچویی به هر کتابفروشی ای سرک می کشیدم تا یک کتاب شکار کنم و البته هم رنگ مورد نظرم را خریدم و هم اینکه چند کتاب خریدم یکی راجع به طرز تهیه سس های مختلف بود و یکی دیگر در مورد اصطلاحات زبان انگلیسی و سومین کتاب داستان های منتخب گابریل گارسیا مارکز بود.
هر وقت که انقلاب میرم حتما برای فریماه هم کتاب میخرم. تا اونجا که یادم میاد هر وقت برای خودم کتاب خریدم برای اونهم کتابی در حد سنش خریده ام، البته همیشه اول کتاب را خودم می خونم و اگر دیدم که نکته جالبی داشت به فریماه میگم و اگر خواست برش می داره و خیلی هم خوشحال میشه و می خونش.
امروز هم کتاب اصطلاحات زبان انگلیسی رو بهش دادم امیدوارم که خوشش بیاد و ازش استفاده کنه.
پرستو امروز بهمون یک کار جدید یاد داد، خلاصه معلمیه و هزار درد سر. مثل دکترها که توی مهمونی هم مجبورن طبابت کنند. راستش مامانم هم دوست داشت که این کارو انجام بده و وقتی که یک ساعت پیش داشتم کارهامو رنگ می کردم مامانم اومد پیشم و راهنماییم کرد که کدوم رنگو انتخاب کنم، منم که فهمیدم دوست داره این کارو بکنه قلم رو دادم دستش و اونهم شروع کرد به رنگ کردن، خلاصه که خیلی ذوق کرده بود و تا من برم جواب سوالات فریماه را بدم، دیدم که همه کار را رنگ کرده. از اینکه با علاقه داشت این کارو می کرد خوشحال شدم و ناراحت شدم از اینکه اصلا موقع شروع کار هیچ فکر نکرده بودم که میشه از مامانم هم کمک بگیرم. راستی چرا ما بچه ها هیچوقت نبفهمیم؟ ( البته خودمو میگم)
خدا را شکر می کنم که زود دوزاریم افتاد و باعث دلشکستگی مامانم نشدم.
راستی عصری پرستو لطف کرد و مادر شوهر و خواهر شوهر هاشو با ماشین به گردش برد، دستش درد نکنه.

| نامه‌هاي شما(8) | لينك‌ها به اين نامه

به خانه بر ميگرديم ورژن دهاتي

*خانمهاي عزيز سر جاتون ميخكوب بشيد و طرز درست كردن بتونه را براي بار دوم از همكارم ياد بگيريد.
خانم همكار: (با مانتوي مهموني كه كلي هم روش كار شده و فكر كنم كه قيمتش حدودا 40 هزار تومان باشه) خب خانومهاي عزيز، مل و چسب چوب و آب را با هم قاطي ميكنيم. خودتون كه درست كنيد،‌ نسبت تركيبش دستتون مياد.( واقعا ممنون از راهنمايي شما خانوم هردمبيل. البته نا گفته نماند كه سر آستين هاي خانوم هم مزين به بتونه شده بود و گند زده بود به مانتو.)
خلاصه كه اين برنامه جديد به خانه بر ميگرديم شده جك. حتي برنامه خانواده شبكه سيما هم پيشرفت كرده .واقعا فكر نمي كردم بشه اون برنامه به اون خوبي رو تبديل به يك برنامه دهه 60 كرد كه مجري آشپزيش مثل احماقها حرف بزنه. شايد اون موقع كه اين برنامه توليد ميشد فكر نمي كرديم كه همون زنده بودن برنامه هم جز امتياز هاي مثبت برنامه باشه. البته با اين تغيير جديد در گروه توليد برنامه به خانه برميگرديم واقعا ميشه به استادي آقاي سپهري (كارگردان برنامه) اعتراف كرد. يادم مياد اوايل پخش برنامه به خانه بر ميگرديم،‌ صحبت خانومهاي خانه دار دور اين محور ميچرخيد كه چه برنامه خوبيه و چقدر آموزشهايي كه ميدند به درد ميخوره و خلاصه چه دكور خوبي داره و چه مجريهاي خوبي و .... و حتي اون بيت : خسته اما با لبخند به خانه بر ميگرديم
،‌ همزمان با پخش آهنگ برنامه زمزمه ميشد.
يادم مياد اون موقع كه مدرسه ميرفتم هر وقت يك معلمي خوب نبود با بچه ها جمع ميشديم و ميرفتيم دفتر مدرسه و به مدير مي گفتيم كه بابا ما از اين معلم راضي نيستيم،‌ لطفا عوضش كنيد. معمولا هم مديرها مي گفتند كه اين خانوم چند آموزشگاه معتبر تدريس ميكنه يا نمي دونم به كمتر از مدرسه تيزهوشان رضايت نميده،‌ حالا كه ما با كلي زحمت آورديمشون شما اين طوري ميگيد؟ خلاصه كه دكمون مي كردند و با احترام ميگفتند كه هيچ حقي نداري كه بخواهي انتقاد كني.
البته توي دانشگاه هم تقريبا همينطور بود. خودمون در عمل هيچ كدام از واحدهامونو انتخاب نكرديم و همه چيزها از پيش تعيين شده بود.
سري دوم برنامه به خانه بر ميگرديم هم همينطوره. از بالا دستور رسيده كه بايد اين گروه عوض بشن يا شايدم گروه اول تقاضاي مزايا كرده بوده كه اين اتفاق نيافتاده .
به هر جهت اين گروه دوم كه به طرز ناشيانه و حماقت باري ( بد تر از خونه من) دكوراسيون چيده اند و رنگها با هم تناسبي ندارند سعي مي كنه كه با برنامه ضبط شده (از ويژه گي هاي برنامه ضبط شده روتوش شده بودن است در صورتيكه اين برنامه پر است از گاف هاي عمدي مجري ها و تصوير بردار محترم. دقيقا مثل نسخه مادر فيلم عروسي!!) سلیقه بيننده اي كه مدتي به برنامه زنده و شاداب تهراني رو عادت کره بود را باید کلی عوض کردو ببردش به برنامه هاي آموزشي دهه 60.
از همه آيتم هاش هم قشنگتر اون قسمتي كه چند تا خانوم دكوراتور قراره خونه يه مادر مرده اي رو دكور بزنن. توي اين قسمت يك خانم به عنوان سر مربي يا در واقع ميشه گفت ام الفساد ( البته به معني بدش نه بلكه به معني خانه خراب كن!!) هر مبحثي كه ياد ميده را ميگه كه شما هم توي خونتون اجرا كنيد؛‌به عنوان مثال ميگه با اين بتونه همه ديوارهاتونو شكل بديد و بعد روشو رنگ كنيد و... خلاصه از پشت جعبه جادويي خانومها را شير ميكنه كه خونتونو متغيير كنيد و ببينيد كه چقدر قشنگ ميشه. به اين آيتم چند ايراد ميشه گرفت:
استفاده از برنامه هاي ماهواره خوبه ولي يك كم بيشتر دقت كنيم،‌ مثلا اگر بي بي سي پرايم‌، يا ووكس اين كارها رو نشون ميدن هيچ وقت از آموزش مستقيم استفاده نمي كنند بلكه شما با ديدن تغييري كه در خانه ايجاد ميشه،‌كاملا دروني به اين فكر مي افتيد كه خب ميشه با استفاده از اين تكنيك يه صفايي به خونه داد. ولي توي اين برنامه به نظر من زنهاي ايراني را احمقي تصور مي كنند كه بايد با آموزش مستقيم و البته با تكرار،‌ چيزي رو ياد بگيرند و حتي قدرت انتخاب رو ازشون ميگيرند و توي كلماتشون ميگن كه اين كارو حتما انجام بديد. چند دفعه از چند نفر شنيده ام كه گفتند كه آره اين كارو انجام بديم و شب هم از شوهرمون كتك بخوريم و بعد به خودمون بگيم كه اين چه غلطي بود كه كرديم.
از طرف ديگه ميشه به پوشش نامناسب خانومهاي نقاش و بتونه كار و ... خرده گرفت. به نظر من خيلي مسخره است كه خانمي با مانتويي كه به نظر مياد تازه براي جلوي دوربين خريده شده مشغول به رنگ زدن ديوار بشه و سر آستين مانتوي قهوه ايش با رنگ سفيد بشه. خوب بود كه همه شون يك روپوش سفيد تنشون مي كردندكه هم گرون نباشه و هم اينكه باعث ترويج فرهنگ پوشيدن لباس كار مي شدند و تازه بعد از اينكه روپوش كلي رنگ رنگي ميشد،‌ قشنگ هم مي شد.
فكر كنم خيلي روده درازي كردم بقيه شو توي يه پست ديگه مي گنجونم .
* زن براي آنكه تنها نباشد ميتايپيد. از تنهايي و سكوت شب مي ترسيد ولي جلوي خودش را گرفت تا نگويد دلم تنگ شده. تا نگويد كمبود دارم. اين خاصيت زنهاي شرقي است.
*راستي آن همه خواهش،‌ آنهمه بي تابي براي ديدار تازه كجا رفته؟ يعني پتينه شده ايم؟ چقدر زود!!!!
* آنهمه اسرار براي ازدواج براي چه بود؟ براي اينكه در خانه، قفس مرغ عشقي هم باشد؟ يعني خودخواهي بود يا چيزي هم معني اين؟
*زن 1چهره اي مريض دارد.
زن 2 بچه اش مريض است.
زن 3 نگران است و كيفش را از چادرش بيرون ميكشد و وقتي درش را باز مي كند،‌ چشمهايش را ميبندد و نفس راحتي ميكشد.
زن 4 به شيرين زباني هاي بچه اش كه مثل احمقها حرف مي زند مي خندد و قربان صدقه اش مي رود. مصداق مادر سوسكي كه به بچه اش مي گويد قربان دست و پاي بلوريت برم!
زن 5 موبايلش به صدا در ميآيد: سلام. قربونت برم حسن جون. خوبي ؟ داري از مدرسه بر ميگردي؟ ناهارت حاضره فقط داغش كن! فدات بشم. قربونت برم درستو بخون دارم ميام!
زن 6 دست مادرش را در ايستگاه به سمت در اتوبوس ميكشد تا پيايده شوند. دو پسر بچه زن 6 كه 7 و 5 ساله به نظر ميرسند موقع پياده شدن مادر بزرگشان مي گويند : فدات بشم! جوري اين جمله را مي گويند كه انگار تا به حال اين كلمه را از زبان مادرشان نشنيده اند و مي خواهند به مادرشان بفهمانند كه با ما اين طوري حرف بزن! ( بچه ها مثل ظبط عمل مي كردند بدون اينكه حتي لبخند بزنند)
زن 8 به من مي خندد.
زن 9 روي پله هاي اتوبوس ولو ميشود و انگار كه دارد غرق ميشود دستش را به ميله جداكننده ميرساند و همانطور چهار دستو پا پله ها را بالا ميآيد و زن 8 كه بغل دست من بود و پير بود جايش را به او ميدهد. زن 9 نصف وزنش را روي من مي اندازد.
ايستگاه بعدي زن10 مثل زن 9،‌ پله ها را بالا ميآيد،‌ ميخواهم بلند شوم كه زير زن 9 مي مانم چون فكر كرده بود كه من بلند شده ام.
زن 10 هم مينشيند. بار زن 8 را به خودش مي دهم و ميروم ته اتوبوس مي نشينم.
به اين فكر مي كنم كه روزانه چقدر زن سوار اين اتوبوسها كه شبيه طويله هر كي به هر كي هستند سوار مي شوند و هيچ كس جايش را به آنها نمي دهد. زنهايي كه عموما بعد از 40 سال همه دست و پا و كمرشان درد مي كند و صد البته به طور متوسط در هر 5كورس سوار اتوبوس شدن،‌ كيفشان زده ميشود.

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه