« February 2006 | صفحه اول نامهها | April 2006 »
March 28, 2006
هسته انرژی زا
راستی دقت کردی که چقدر راه برای مردن وجود داره؟
جنون گاوی، وبا، آنفولانزای مرغی، جنگ و...
| نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
March 26, 2006
دانستنيها
از خواب كه بيدار شد مشغول خوردن شد هي خورد و خورد تا به يه ديوار سفت رسيد، ديواري كه جنسش اصلا مثل اون تونلي كه ايجاد كرده بود نبود. ولي اون نترسيد و با اراده سعي كرد ديوار را به هر ترتيبي كه بود از بين ببره، چون حتم داشت كه پشت ديوار به روشنايي ميرسه!
هي ديوارو با دندونهاش گاز گاز كرد ولي نتيجه اي نداشت. يكمي نشست و بعد با بدنش هي به ديوار هل داد تا اينكه ديوار سفت و محكم، يكمي شل شد. بعدش شروع كرد به كندن ديوار.
نور! نور!
حالا كرم ديگه توي خونش زنداني نبود بلكه داشت دور تا دور كره اي كه قرمز رنگ بود و احتمالا اسمش اونطور كه توي كتابها خونده بود، « سيب » بود، حركت مي كرد.
توي اين سيب گردي كه انجام داد متوجه شد كه سيب در قطب شمال يك زائده اي با جنس سخت داره كه با توجه به اون چيزي كه توي كتابها خونده بود حتما جنسش بايد چوب باشه . بعد از يك سفر علمي كوتاه كه 1ساعت طول كشيد، فرورفتگي اي را در قطب جنوب پيدا كرد كه توش پر بود از كركهايي كه بي شباهت به كرك هاي بدنش نبودند ولي هر چي توي كتاب معلومات علميش گشت، نفهميد جنسش چيه!
چند روز كرم روي سيب نشست و شبها به قلب سيب رفت چون مي دونست اونجا گرمتره.
وقتي كه هوا براي لحظه اي روشن ميشد به اطراف نگاه كرد و فهميد كه اطرافش پر از گوي هاي رنگارنگه كه به احتمال زياد اسم اون كه نارنجيه بايد پرتقال باشه و اونكه زرده بايد ليمو باشه و اونيكه قهوه اييه، بايد كيوي باشه ولي هر دفعه كه ميومد بره روي ميوه هاي ديگه و مزه اونها را بچشه، خورشيد سريع غروب ميكرد. هر چي توي كتابش گشت كه ببينه اين كجاي زمينه كه بيشتر موقع سال، شبه، متوجه نشد!!
خلاصه يكروز كرم توي تاريكي رفت به دنبال حقيقت تا ببينه اين ويتامين ث كه اينقدر در كتاب در مورد خاصيتش نوشته شده چيه و چه مزه اي ميده.
رفت و رفت و رفت و رسيد به يكي از ميوه ها و چون تاريك بود نفهميد چيه ولي وقتي اومد ويتامين ث را كشف كنه، با چيزيكه بعدا فهميد الكله و توي پوست مركبات وجود داره، مست شد و اين مستي سبب شد كه با توان بيشتر و بي هيچ ناراحتي اي، تا مغز ميوه را بخوره. حالا كرم كوچولوي ما ديگه خيلي هم كوچولو نبود و حسابي تپلي شده بود. از اين ميوه خيلي خوشش اومد چون برخلاف پوستش، توش خيلي شيرين بود از سيب هم شيرين تر. كرم به اين نتيجه رسيد كه ويتامين ث خيلي چيز خوبيه و براي همين رفت تا بقيه ميوه ها را هم امتحان كنه تا هم سير بشه و هم به عنوان يك سفرنامه نويس توي كتاب تاريخ كرمهاي دلاور ثبت بشه و هم بفهمه كدوميك از ميوه ها پرتقاله،كدوم يكي ليمو و كدوم يكي كيوي!
پس رفت و رفت و رفت تا رسيد به يه ميوه ديگه و سريعا پوستشو گاز زد . اين ميوه جديد برخلاف ميوه قبلي، پوستش خيلي مستش نكرد ولي باز بهش انرژي داد كه بتونه تا مركز ميوه برسه ولي كرم از اين ميوه خيلي خوشش نيومد و سريعا از داخل اين ميوه خارج شد چون اين ميوه يك مزه اي ميداد كه البته توي كتاب در مورد اين مزه، اصطلاح تلخي به كار رفته شده بود. كرم با حالت انزجار از مزه تلخ كه توي دهنش بود و با اميد به اينكه مزه ميوه بعدي خوب باشه به سمت ميوه سوم حركت كرد. اول كه به ميوه رسيد فكر كرد كه اين ميوه نيست بلكه يكي از كرمهاي بزرگ فاميله چون كه بدنش مثل بدن كرم، مخملي بود ولي اين فكر نبايد مانع پيشرفت كرم تپل ما مي شد و براي همين كه وقت كرم ما هم تلف نشه، يك گاز محكم از بدن اون شيء كه نميدونست چيه گرفت و اين حقيقت براش روشن شد كه بله به ميوه سوم دست پيدا كرده. البته توي دلش به اين هم فكر مي كرد كه اگه خداي نكرده اون يك كرم و البته از بزرگان فاميل بود بايد چه خاكي به سرش مي ريخت؟؟؟!!!
كرم از مزه اين ميوه سوم خوشش اومد ولي چيزي كه اونو اذيت كرد، دونه هاي سياهي بودند كه توي دل اون ميوه وجود داشتند و كرم احساس كرد كه اين دونه ها ممكنه باعث اسهالش بشن و بنابر اين سريع به سمت خونه خودش حركت كرد و همين كه رسيد به خونش، چشمتون روز بد نبينه، همونطور كه فكر مي كرد دونه هاي ميوه مخملي باعث اسهالش شدند و خونه اش را به گند كشيد. خلاصه كرم اومد بيرون كه يه نفسي تازه كنه و بوهاي بعد از خونش برن بيرون كه ديد آفتاب شد و در همين حين ، دستي اومد و سيبو حركت داد و بعد هم يك چيزي به نام انسان( البته با استناد بر كتاب)، سيب و در واقع خونه زندگي كرمو بلعيد!
• من كه نفهميدم آخر سر كرمه فهميد اين ميوه ها كدوم به كدوم بود يا نه؟!
• واي كرم اسهالي مست توي دهن آدم، چقدر چندشه!
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
March 22, 2006
نوروز
توي نوروز ميگي عوض شو و سعي مي كني كه رفتارتو حداقل توي اين چند روز عوض كني و البته اگه توي همين 13 روز ببيني كه اين رفتار جديدت نتيجه ميده، كم كم اين رفتار برات ميشه منش.
سعي مي كني كه همه چيز فراموش بشه و دوباره همه چيز از اول ساخته بشه ولي توي واقعيت اينطور نيست يعني اگر تو توي مغزت صورت مساله را پاك كني، الزاما اون مساله در بيرون از ذهنت پاك نميشه ولي اغلب ما آدمها سعي مي كنيم كه با تمام نيرو، همه اطرافمون همون چيزي باشه كه دلمون مي خواد. شايد يكي از دلايل غر زدن خانومها هم همين مساله باشه. با تكرار بينهايت حرفها و كارهامون سعي داريم كه به طرف مقابلمون ( البته در زندگي مشترك) بقبولونيم كه بايد دقيقا همون چيزي باشه كه ما دلمون مي خواد و ما انتظار داريم . و معمولا هم جواب نمي گيريم.
اين چيزها را نوشتم كه بگم همه آدمها خوب هستند ولي هر كدوم با اخلاق و حركات و رفتار منحصر به فرد خودشون باعث مي شوند كه به نظر ما خوب يا بد جلوه كنند. يه آدم خوب الزاما يك محصل خوب نميتونه باشه وبالعكس. هر كدوممون توي جايگاهي كه قرار ميگيريم و نقشي كه توي زندگي ايفا ميكنيم به عنوان يك آدم خوب يا يك آدم بد شناخته ميشيم.
| نامههاي شما(6) | لينكها به اين نامه
March 21, 2006
تبريك
سال نو مبارك!
سلامتي، كامروايي و شادكامي را برايتان آرزومندم.
خودمو خيلي كشتم ولي اس ام اس به هيچ كس نرسيد!
همه آدمها توي دلشون كلي آرزو وجود داره، خدا كنه كه تو دوست عزيز وبلاگي، به همه آرزوهات برسي و امسالت از سال پيشت خيلي خيلي بهتر باشه!
از صميم قلبم هم سلامتي همه مريضها را از خدا خواستارم.
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
March 17, 2006
رويش1
*ديروز تازه قره ماشي كه خيس كرده بودم جوانه زده، امروز ديگه قره ماشها در استخر نيستند بلكه لاي يك پارچه مخفي شدن.
نحيف را صدا مي كنم تا ببينه نيش زدن يك دونه چقدر قشنگه و بعد يواش پارچه را روي جوانه ها مي كشم.
*در عين ناباوري به باور مي رسي و چقدر قشنگه! بالاخره به دستش آوردم!
*مي خوام بازم مطلب بنويسم ولي نحيف بعد از عمري يك چاي ريخته و هي صدام مي زنه كه بيا چايي.
| نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
March 12, 2006
روزمره گي( بانك)
با زنگ ساعت روي تخت ميشينم. مثل ماشين كوكي ميرم به سمت آشپزخانه و غذاي نحيف را داخل ظرفش مي ريزم تا مبادا يادش بره كه ببره.
دستشويي رفتنو خيلي دوست دارم چون هم آدم سبك ميشه و هم تميز.
با چشمهاي پف كردم به آيينه نگاه مي كنم و. با خودم فكر مي كنم كه آنا چه كار خوبي كرده كه همه جونشو تاتو كرده و صبح كه از خواب بيدار ميشه قيافه اش قابل تحمل تره.
كارهاي امروزم را مرور مي كنم: آزمايشگاه، بانك، بانك، بانك، بانك، بانك، بانك، خونه مامانم اينا، ناهار، يه قيلوله براي تجديد قوا و.....
2 ساعت توي صف بانك صادرات موندن امونمو مي بره ولي چيكار ميشه كرد؟ آخرش هم كه نوبت من ميرسه، كارمند محترم بانك، دسته هاي 500 توماني را داخل دستگاه پولشمار ميذاره كه تقديم من كنه و من هم با نشان دادن جيب هام نشونش مي دم كه يعني جا ندارم و تو رو به خدا درشت بده. دختر پر سر و صداي ديگري همراهي ام مي كند و باجه دار ناچار دو دسته 100 توماني ميدهد كه آلودگي صوتي را كم كند.
10 دقيقه بعد در بانك سپه كه چسبيده به بانك صادرات است هستم تا قبوض تلفن و آب را پرداخت كنم. مثل آدمهاي بي تمدن مي رم به وسط جمعيت كه با ديدن بيل بيلك ها مي فهمم كه بايد شماره بگيرم. خيلي خوشگل همه جا را نگاه مي كنم ولي اثري از شماره گير نمي بينم. مرد خوش قيافه و صد البته خوش پوشي ميگه كه بيا اينجاست. روي دستگاه يك دكمه (پاور) و هفت دكمه لمسي قرار دارند. نمي دونم بايد كجا رو فشار بدم! آقاي مذكور راهنمايي ام مي كنه كه دكمه يك را فشار بده و بعد كاغذ را بكش بيرون، آقاي مذكور كه البته ميانسال هم هست به همه همين راهنمايي را مي كنه.
به آقاي مذكور مي گم كه خوبه شما متصدي اين دستگاه بشيد. قيافه اش در هم ميره و مي گه كه من با اين همه سابقه شركت داري حالا بيام متصدي دستگاه نوبت گير بشم؟
ميگم مگه بده؟ توي اين زمونه بيكاري و بي پولي، داشتن كار اونهم توي بانك و مهمتر از اون توي خيابون ميرداماد خيلي كلاس داره.
خنده شيطنت آميزي ميكنه و ميگه: حق با شماست.
هر دو تا مون از توي صف وايسادن خسته ايم (البته هر 30 نفري كه اونجا بوديم خسته بوديم) ولي من بيشتر از تو. تو اگه يك ربعه توي صفي، من دوساعت و ربعه كه توي صف اين بانكها وايسادم. قبض هاي تلفن و آب را از توي پاكت در ميارم و دو سه بار پولشو ميشمرم مبادا كه كم بياد. هر چي سرك مي كشم، خبري از دستگاههاي پول شمار سيار در فضاي بانك نمي بينم.
به مامان زنگ مي زنم تا بگم از 12:30 هم دير تر ميرسم.
مرد مذكور به طرفم خم ميشه و كاغذي بهم ميده و من هاج و واج ( مثل هميشه ) بهش نگاه مي كنم. خيلي خوشحال ميشم كه يكدفعه مامور بانك مياد و كاغذو ازم ميگيره و ميده به مرد و خطاب بهش ميگه: پيش خودتون بمونه. اول ببينيد كه دستگاه كار ميكنه و بعد نوبتتون را بديد. از كار مامور ناراحت ميشم چون اگر مرد بر ميگشت، من حتما شمارشو بهش بر مي گردوندم و منتظر نوبت خودم ميشدم. از توي بانك صداي دستگاه عابر بانك شنيده مي شد. بعد از يك ربع، مرد مذكور شماره در دست به سمتم مياد و شماره را به من ميده. خيلي خوشحالم و ازش كلي تشكر مي كنم. به شماره پسركي كه پهلوم نشسته نگاه ميكنم، حالا من از اون 10 شماره عقب تر نيستم كه هيچ، بلكه 10 شماره جلوترم.
باز هم منتظرم و بالاخره باجه شماره 5 ميگه 284 و من شادمان به سمت باجه ميرم و پول قبوض را پرداخت مي كنم.
مامان ميگه هيچ چي نمي خوام فقط سبزي بخر. اول وسوسه ميشم از اين سبزيهاي بسته بندي كه مشتر ي دائمش هستم بخرم ولي بعد فكر مي كنم كه اگر برم سر چهار راه مي تونم هم سبزي كيلويي بخرم و هم برم اداره برق تا قبض مشكل دارم را درست كنه، چون امروز آخرين فرصت پرداختشه.
سبزي، قارچ، گوجه، خيار، كلم قرمز در دست و كوله پشتي بر دوش با استشمام بوي كباب، زنگ خونه مامانم اينا را ميزنم. حالا مهسا هم رفته و حتما سر كلاس مشغول تحصيل علم است.
به جز قبض موبايل نحيف، همه قبوض پرداخت شده. تبليغ بانك سامان در ذهنم است. حتما ميرم و توي بانك سامان حساب باز مي كنم تا راحت بشينم خونه و از اينترنت، قبوضم را پرداخت كنم.
فمينيسم كيلويي چنده؟
خلاصه پله هاي اداره را بالا و پايين ميرم و كارم درست ميشه و 5 دقيقه بعد بانك تجارتم تا پول قبض برق را پرداخت كنم. ساعت 13 است و بانك خلوت. نفس راحتي ميكشم. خيلي دوست دارم براي دختري كه مسئوول باجه است عيدي بخرم چون خيلي بادقت و باسرعت كار ميكنه. از پله هاي بانك كه پايين ميام توي اين فكرم كه چطور من كه ديشب ساعت 3:30خوابيدم هنوز خوابم نمياد.
| نامههاي شما(10) | لينكها به اين نامه
March 10, 2006
بامرام
توي صندوق پستي الكترونيكي را داشتم خانه تكاني مي كردم كه به متن زير كه توسط يكي از دوستاي «اوركاتي» نوشته شده بود بر خورد كردم.
به اين فكر مي كنم كه واقعا اين پاكستاني ها اينقدر بامرام هستند كه بخوان دوست اينترنتي خودشون را دعوت به عروسي خواهرشون كنند؟
Hi,
My Dear FRIEND,
GOOD DAY,
how’ are you and your all family members?
What about your days?
Dear, I’m inviting you in Pakistan for participating
On my sister Wedding ceremony.
Would you like to visit Pakistan?????
If you can then arrange your visit program in April 2006,
Your participation in this ceremony will be a great pleasure for me and my family.
I’m waiting for your response...
hope see you very soon...
Waiting for you here (in Pakistan)....
Take very special care of yourself n love to all...
GOD BLESS you, your sweet family and friends 4ever.....
Byeee byeeee...
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
March 09, 2006
بهارانه
*عيد داره مياد ولي سهم من و تو و ما از زندگي چيه؟
عيد داره مياد ولي تو هنوز خوابي!
عيد داره مياد ولي هنوز ترك ديوار درست نشده.
عيد داره مياد ولي هنوز بيمارستانها پر مريض هستند.
عيد داره مياد ولي هنوز تو حقوقتو نگرفتي.
عيد داره مياد ولي هنوز تو يه كارتن خوابي.
عيد داره مياد ولي هنوز ليفهاي بافته شده ات فروش نرفتند.
عيد داره مياد ولي هنوز سقف تو چكه ميكنه.
عيد داره مياد ولي هنوز بچه تو گشنه است.
عيد داره مياد ولي هنوز تو نمي توني نون بخري چه برسه به آجيل و ميوه و شيريني.
عيد داره مياد و من هنوز مثل سال پيش ميگم:
عيد آمد و ما لختيم هر شب به بابام گفتيم ....
*هر روز كه ميرم بيرون بيشتر متوجه ميشم كه اين چاقي گلابي در خانومهاي ايراني بيشتر از هر كشوري به چشم مي خوره. مرده شور اين نوع چاقي را ببرند. البته از يك جهت ديگه هم خوشحال ميشم كه مي بينم تنها نيستم و اين مريضي اپيدمي است.
*يه تقلب كوچيك ميكنم. به خدا خيلي كوچيك بود. اصلا به چشم نيومد!! نگو كه اشتباه كردم. ديگه مجالي نيست كه بخوام جبرانش كنم. باور كن كه به هيچ احد و الناسي مربوط نمي شه، فقط به خودم برميگرده.
| نامههاي شما(6) | لينكها به اين نامه
March 08, 2006
سياه و سفيد

بيست و چهار سال پيش، 28 آبان ماه يه دختر سفيد و تپل و تو دل برو به دنيا اومد، سه روز بعد از اون هم يك دختر سياه و لاغر و نحيف به دنيا اومد.اين دوتا دختر كه دختر دو تا خواهر بودن هر روز بزرگ و بزرگ و بزرگتر شدند. فاميل بين اونها خيلي تبعيض ميذاشتند و دختر سفيد و تپل مپل را خيلي بيشتر از دختر سياه و لاغر تحويل مي گرفتند.
دختر سياه كه ديد دختر سفيد خيلي عزيزه، تصميم گرفت تپل بشه، بلكه اونهم توي چشم فاميل باشه. خلاصه كه دختر سياه چاق و چله شد ولي هيچ چيز تغيير نكرد بلكه بدتر شد و از اون به بعد انگ شلختگي و دست و پا چلفتي هم بهش زدند. اين موضوع تبعيض انقدر رنگ عوض كرد كه دختر سياه حتي وقتي كه توي المپياد شيمي توي منطقه رتبه آورد به هيچ كس نگفت، مبادا كه كسي حرفشو باور نكنه! خلاصه كه دختر سياه هيچ تلاشي نكرد كه بخواد خودشو اثبات كنه بلكه به درس و مدرسه چسبيد.
پيش دانشگاهي دو تا دختر خاله كه تموم شد، دختر سفيد شوهر كرد و به خونه شوهر رفت و دختر سياه هم به دانشگاه رفتن و كار كردن مشغول شد. اون موقع از اونجايي كه فاميل مادري دختر همه كسبه بودند و بالطبع پولدار، كار كردن زن را زياد خوب نمي دونستند ولي دختر سياه بدون هيچ تفاوتي به كساني كه زياد در موردش خوب و درست قضاوت نكردند، وارد دانشگاه شد. اونهم چه دانشگاهي؛ دانشگاه هنر!!!!
خلاصه سياه از اينور و اونور ميشنيد كه ميگفتند اين دانشگاهها مركز فسادند و دانشجو ها هم مفسد، مخصوصا دختر هاي دانشجو كه همه مشكل اخلاقي دارند و ....
خلاصه فك و فاميل در غياب سياه و خانواده اش، جوري با همديگه حرف مي زدند كه رنگ موهاي سياه، اگر رنگ دندونهاش هم بشه هيچ كسي حاضر نميشه با سياه ازدواج كنه!!
سياه، سال اول، ترم دوم دانشگاه بود كه دوست برادرش بهش ابراز علاقه كرد و سياه هم بعد از 9 ماه تازه جواب داد كه حالا مي تونيد با خانواده تشريف بياريد خواستگاري!!
تازه سياه با جناب نحيف نامزد شده بودند كه از هر طرف شنيده شد كه سياه و نحيف با هم دوست دختر و دوست پسر بودند و حالا مجبور به ازدواج شدند!!
سياه چون با پسرها بزرگ شده بود و توي بچه گي اش كلي دوست پسر داشت و راحت مي تونست با پسرها ارتباط برقرار كنه هيچ وقت خلاء نداشت كه بخواد دوست فابريك پسري باشه . و اين همون چيزي بود كه فقط مادر و پدر و برادر سياه مي دونستند و البته مسئله ديگه اين بود كه سياه براي خودش و خانواده اش خيلي ارزش قائل بود.
خلاصه الان كه سياه 24 سالشه، ازدواج كرده و توي كار و زندگيش به لطف خدا موفقه! و دختر خاله تپلش هم الان يه پسر گوگولي داره و اونهم خدا را شكر در زندگيش موفقه.
تپل سفيد، تبديل به يك مادر خانه دار شده و از زندگيش راضيه.
سياه تپل، تبديل به يك زن اجتماعي شده و از زندگيش راضيه.
سياه تقريبا فكر مي كنه كه نظر سنتي خونواده مادرشو عوض كرده.
الان ديگه توي خونواده مادر سياه، درس خوندن و سر كار رفتن، امتياز مثبت به حساب مياد.
در بالاي متن، عكس پسر (9 ماهه) دختر خالمه ( همون تپل سفيد) كه اومده بودند خونه ما.
| نامههاي شما(10) | لينكها به اين نامه
March 05, 2006
گرگها

در مورد پست قبلي بايد بگم كه مطالب اوليه هيچ ربطي به نحيف و زندگي مشتركمون نداشت و اصلا هم نحيف كار خلافي نكرده. يه شكايت بود از روزگار.
در مورد زنده به گور كردن دخترها هم واقعا به اين نتيجه رسيدم و هيچ شكي هم توش نيست مگر اينكه به غير از اين قوم عربي كه من باهاشون آشنايي دارم و خيلي هم كينه جو هستند، عربهايي را بهم معرفي كنيد كه به آدميزاد شباهت داشته باشند. نمي فهمم اينها كه نمازشون شايد يك ساعت طول بكشه و هر روز خدا هم قرآن مي خونند، وقتي يكي از اونها بي جهت ( نادون ترينشون سر دستشونه!) مثل بچه هاي كوچولو باهات لج ميكنه، يكي ديگه از اونها اگر تو رو توي خيابون ببينه روشه بر ميگردونه كه اصلا من تو رو نديدم. هيچ وقت نتونستم همچين آدمهايي رو بفهمم. خب حالا اگه آدم واقعا كاري كرده باشه بهش بر نمي خوره ولي وقتي هيچ كاري نكردي
و هيچ توضيح هم نمي دهند كه براي چي لشكر كشي مي كنند آدم حرص مي خوره.
حالا قضاوتش با خودتون!
تازه هفته پيش هم يكي از آن عربها را ببيني و او هم با اين كه چشم در چشم بوديد، خيلي راحت خودشو به نفهمي بزنه كه يعني من نديدمت! البته اساس اين خانواده همينطوره، يعني يكطرفه به قاضي ميرن و يكدفعه همه ايل و تبار ترشيده، گارد مي گيرند! خدا قسمت گرگ بيابون هم نكنه!
مثل همين چند وقت پيش كه الكي با ما قهر كردند و من هم كه رفتم پيششون آشتي باز هم هيچ نتيجه اي نگرفتم. فكر كن كه يكي بي خودي ارتباطشو باهات قطع كنه و تو هم كه از قهر بودن هيچ خوشت نمياد، براشون كيك ببري و بعد سه چهار بار بري خونشون كه آشتي كني( يعني اين طور فهميدي كه قهرن و تو مثل هميشه بايد نيم من بشي و آشتي كني). بعد از اين هم كه ميري ميگن ما كه با تو قهر نبوديم!! حالا فكر كنم يك ماه ونيم از آشتي كردن( درست تره كه بگم از سبك شدن من ميگذره ) من مي گذره ولي دريغ از يك تلفن كردن و آمدن آنها به خانه مان.
| نامههاي شما(9) | لينكها به اين نامه
March 03, 2006
علفزار
*چه كسي ريشه هاي مشترك عشق ما را هرس كرد؟
چه كسي در چمنزار چشم تو علف هرزه كاشت؟گويي مي خواست تا سال ديگر خود را تكرار كند! دلم هنوز همان نگاه ها را مي خواهد.
چه كسي حسرت با هم بودن را در دلمان گذاشت؟ دور اما نزديك.
شكستن بلور ذهنت را باور ندارم.
تو غريب قريب مني، بودي و هستي.
بغض گلويم را گرفته، حتي قلمم نيز در به سختي نفس مي كشد.
وجودم از آه لبريز شده. اي عزيز دوست داشتني.فقط بگو چرا؟
به چه كسي مي شود شرح محبت و عشق تو را داد؟و آيا كسي باور مي كند كه رنگش چقدر آبي و زلال بود؟
وداعمان يادت مي آيد؟
مي گويند نگاهت را دزديده اند. بگو كه دروغ است.
مگر قرار نبود كه بتازيم؟ شايد هم نبود. شايد هم يادمان رفت يا شايد تو يادت رفت؟آري تو يادت رفت و وقتي كه پرسيدي ديگر دير بود.
مي گويند آتش نگاهت گرم كه نمي كند هيچ، بلكه مي سوزاند.
بيا و بگو كه دروغ گفته اند.
هنوز هم در گوشه امني مي شود زنده بود. هنوز هم در اين شهر كثيف مي توان نفس كشيد، پس بكش و بمان.
اگر جواب دلتنگي مان اين بود پس جواب نزديكيمان چه ميشد؟
فقط افسوس و آه.
راستي سرنوشتت را خودت ورق زدي؟
* دمي با حافظ:
دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو ای ره رو خواب آلوده
شست و شويی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
به هوای لب شيرين پسران چند کنی
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پيری و مکن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبيعت به درآی
که صفايی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عيبی نيست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
* توي اين بي حال و حوصله گي ام، ياسمن ( فكر كنم دوست موشي جونمه) در كامنتي برام نوشته كه الهي تا قيامت زنده باشي!
روزگار عجيبيه، همونطور كه قوم ظالمين نمي خوان من زنده باشم همونقدر يا بيشتر هم آدمهايي هستند كه دعاي خير براي آدم مي كنند. راستي من تو اين موندم كه اين قوم ظالمين واقعا آدم هستند؟ و هر چه بيشتر به اين موضوع فكر مي كنم مي بينم كه واقعا زنده به گور كردن دختران عرب خيلي كار درست و پسنديده اي بوده، البته از شواهد معلومه كه اونها بصورت گزينشي اين كار را انجام مي دادند مگرنه نسلشان ور مي افتاده.
دستانت را به من بده تا با هم و براي هم غيرتي شويم.