« March 2006 | صفحه اول نامه‌ها | May 2006 »

April 16, 2006

قورباغه

فقط با يك زبون درازي ساده، تمام اعضاي خانواده پشه را كه براي عروسي دور هم جمع شده بودند را خورد.

| نامه‌هاي شما(15) | لينك‌ها به اين نامه

April 10, 2006

بازار

با حرکت دستش بهم می فهمونه که از کنار دیوار حرکت کنم تا مبادا موتوری بهم بزنه. سر هر پیچ که میرسه به عقب بر میگرده تا ببینه که پشت سرش میام یا نه.
وقتی به حاشیه بازار نگاه می کنی به پیرمردهایی بر می خوری که اگر توی زندگیشون خیلی شانس داشته باشن، یک چرخ بزرگ دارن و در حال باربری هستند و اگر کم شانس تر باشن یک نصفه چرخ دارن که باهاش بارهای بزرگ جابجا می کنند و اگر هم بد شانس باشن در حال حمالی کردن هستن.
رسیدیم به مغازه شوهر دوست مامانم، جوون فرش را با چرخش برد داخل مغازه. 500تومن گرفت و رفت.
دلم خیلی می خواست بدونم که توی مغزش چی میگذره و به چی فکر می کنه و چه آرزو هایی داره ....
چند تا خارجی از اینکه لای جمعیت دارن له و په میشن لبخند رضایت به لب دارن و فکر می کنن که این هم از مهماننوازی ایرانی هاست. خارجی ها می رن توی مغازه چای فروشی، با شنیدن قیمتهای نجومی ای که به طرف خارجیها با لبخند پرتاب میشه، احساس بدی تمام وجودمو می گیره و توی دلم می گم آخه چرا ؟؟
چند روز پیش فریماه ویار لواشک کثیف داشت و سر همین موضوع نزدیک بود کله ما را از تنمان جدا کنه ولی بالاخره از خر شیطان پایین اومد و قرار شد من براش لواشک کثیف پیدا کنم. البته بماند که به چند تا مغازه که سر زدم و گفتم لواشک باز می خوام همه با تعجب به من نگاه می کردند انگار که ماماناشون اصلا و ابدا توی عمرشون لواشک درست نکرده اند و فقط و فقط لواشک گلین بسته بندی شده خورده اند. خلاصه تا امروز که وقتی از بازار برگشتیم یاد فریماه و لواشک کثیف افتادیم و پرسون پرسون رسیدیم به یک خانوم مسن که چند بسته لواشک خونگی توی دستش آویزون بود و البته در یکی از نایلونهای لواشک را برای تست کردن باز گذاشته بود وکنار یک مغازه خشکبار فروشی بساط کرده بود. مامانم گفت بیا این هم لواشک کثیف. پسر جوونی که صاحب مغازه بغلی گفت: خانوم خیلی تمیزه؛ من که نمیام خودمو مدیون شما کنم.
توی دلم گفتم چه آدم خوبییه، هنوز هم توی بازار آدمهای بامرام پیدا می شن. خلاصه که فریماه امروز به لواشکش رسید و البته خیلی هم خوشش اومد و با گفتن قصه پیرزن انگار لواشک براش یک مزه خاصی می داد.
همه توی بازار در حال دویدن هستند، همه مشغولن، بیشتر مغازه دارها صداتو نمی شنوند، چیزهای عجیب و غریب زیاد می بینی، همه توی بازار در حال عرضه هستند. بعضی از مغازه ها لب به لب پر هستند و برخی توشون پرنده هم پر نمیزنه. چیز جالب بازار اینه که سلیقه تمام اقشار جامعه توی مغازه ها دیده میشه؛ از بد سلیقه تا خوش سلیقه و جالبتر اینه که قیمت اجناس را که با مغازه دم خونت مقایسه می کنی، تفاوت فاحشی نمی بینی و شاید مغازه نزدیک خونت، با قیمت کمتر و احترام بیشتر جنس را بهت میفروشه.

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

April 09, 2006

بدون شرح

*بچه مو قرمز خيلي يواشكي از جعبه خرما يه خرما بر ميداره و بعد سريع با خوشحالي اي كه ميشه توي صورتش ديد ميدود به طرف پدرش. اين كار چهار بار توي بانك تكرار ميشه و هنوز نوبت من نرسيده. دلم براي دختر ميسوزه .
*خيلي وقتها ميگيم كه ما اصلا به ظواهر توجه نمي كنيم ولي خدا وكيلي چند دفعه شده كه كسي رو به خاطر قيافه اي كه داره يا تيپي كه ميزنه، مسخره كرديم؟
اون موقع كه دانشجو بودم چند تا استاد داشتيم كه قيافه و تيپشون اصلا به كارشون نمي خورد يعني يكي شبيه قصابها بود، يكي شبيه بيسوادها و يكي هم آنفدر عاشق كرگدن اوژن يونسكو بود كه شبيه كرگدن شده بود. يعني يكوقتي كه با بچه ها دور هم جمع ميشديم ميگفتيم كه اگر فلاني را بيرون از دانشگاه مي ديديم آيا اصلا به مغزمون خطور مي كرد كه طرف استاد دانشگاه باشه؟
*ديروز روز خيلي خوبي بود. بعد از يك سال رفتيم خونه يكي از دوستام كه عروسي كرده بود. خيلي خوش گذشت.
*توي خونه چند تا موجود زنده داريم: 6ماهي قرمز+ سه گلدان قشنگ كه هديه پدر جلال است ( از اون باباهاي دوست داشتني ).
*همه براي كشتن اونها نقشه كشيدن .
نحيف ميگه كه بايد بذاريم توي فريزر تا سردشون بشه و بيرون بيان و بعد هم يخ بزنن.
من كه مي گم گناه دارن، براي همين هم يواشكي همه فندوقهاي كرمو را خودم خوردم.

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه

April 06, 2006

مگه نشنیدی شرط بندی حرام است؟

دستش تنگ بود و شب عید نزدیک بود. هر چی تلاش کرد نتونست چیزی گیر بیاره تا خونوادشو سیر کنه. وقتی با دوستاش دور هم جمع شدن به این فکر کرد که مثل اجدادش شرط بندی کنه و با بردن این شرطی که توی قبیلشون مرسوم بود، برای خانوادش کاری بکنه. فکرشو بلند گفت و همه دوستاش هم قبول کردند.
شب بود.
یواش از جرز دیوار خودشو بیرون کشید، توی مغزش هی خدا خدا می کرد که شرط را ببره و بتونه سالم برگرده پیش خونوادش.
همینطور که داشت یواش یواش حرکت می کرد یکی از آدمهایی که روی زمین خوابیده بود را نشونه گرفت و رفت روی صورتش، قلبش خیلی تند میزد، از دم بینی آدم گذشت و از شانس بدش چون دماغ اون آدم خیلی بزرگ بود شاخکهاش رفتند توی دماغ آدم و آدم یکدفعه با دستش اونو از صورتش کنار زد و بعد از لحظه ای یکدفعه همه جا نورانی شد و پس از چند جیغ و صدا زدن کاکروچ، اسپری بود که روی سر کاکروچ خالی می شد. کاکروچ با تمام توان می دوید تا به دوستاش و خانوادش که منتظر بازگشت پیروزمندانش بودند، برسه
نزدیک جرز دیوار بود که دید نفسش بند اومده ولی با دیدن خانواده اش، خودشو جمع و جور کرد ولی نمیتونست حرکت کنه در همین حین بود که خانواده اش برای کشیدن اون به خط پایان به طرفش دویدند و آدم با یک پارچ نفت اونها را به درک واصل کرد.

| نامه‌هاي شما(3) | لينك‌ها به اين نامه

April 03, 2006

روح

*ميدوني بايد بازيگر خوبي بشي و سعي كني كه با تمام وجودت حس را به مخاطب منتقل كني. ميدونم كه كار سختيه، مخصوصا براي تو كه صداقت توي حركات و ذهنت موج ميزنه ولي اگر اين كارو نكني، من مجبورم دنبال يكي ديگه بگردم.
*امان از دست اين قوه تخيل كه وقتي تنها ميشي از نايلون پاره اي كه همسايه زده پشت پنجره اش ميترسي و فكر مي كني كه يه روح داره ميرقصه! واقعا كه!

| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه