« April 2006 | صفحه اول نامه‌ها | June 2006 »

May 29, 2006

دلمردگی

*توی دیگ آبجوش که انداختنت، بیخودی دست و پا نزن چون بالاخره شعله زیر دیگ وقتی که بپزی، خاموش میشه.
مغزت که داشت توی دیگ آبجوش قل قل میخورد، خودتو هیچ ناراحت نکن چون بالاخره مغزت باید بترکه.
خودتو ناراحت نکن وقتی که دیدی، گوشت و دنبه هات توی دیگ داره قل قل می کنه و یه لعاب خوب به محتویات دیگ داده.
*
• نمیدونم تو به کی میگی قربونت برم،
• نمیدونم تو برای کی توی چت شکل عاشقانه میفرستی
• نمیدونم تو برای کی دلت تنگ میشه
ولی سعی کن برای قسمتی از من نباشه، چون نمی خوام با آبجوش حموم کنم، چون نمی خوام خوابهای آشفته ببینم، چون نمی خوام توی دهنت بزنم و بهت بگم که خیلی....

*می دونی همیشه فکر می کردم زندگی خیلی ساده است. الان هم همین فکر را می کنم ولی یک وقتهایی کابوس ها انقدر ذهنتو می خورن که باورت میشه که زندگی خیلی سخت و پیچیده است.

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

May 21, 2006

خداحافظی

دست ا زکارکشیدم ، برای اینکه دیگر کاری نداشتم
وفکر کردم که زمان کوتاهی د رآن دور و بر پرسه بزنم.
گفته بودم که مثل باد غربی می وزم و می روم
و هیچکس نمی تواند مسیر زندگی ام را تغییر دهد.
برای اینکه د رگذشته هیچوقت برای ماندن آواز نخوانده ام.
هزار بار، شاید هم بیشتر، ترانه های غمگین و آوازهای خداحافظی خوانده ام
و شاید عجیب به نظر می رسد
که به سمت در نمی روم،
چون، هیچگاه برای ماندن آواز نخوانده ام.
هیچ وقت فکر نکرده ام که بتوانم این همه مدت در یک جا بند شوم
چون هیچگاه برای ماندن آواز نخوانده ام.
وقتی که همه حرف هایم را بزنم، میروم.

| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

May 17, 2006

نامه دو

شکستن دل من خیلی آسونه و ترمیم دل شکسته ام خیلی آسون تر

و تو هر وقت که دلت بخواد اونو میشکنی ولی کی باید ترمیم بشه؟
هر ک س ی ناراحت بشه زود باید دلش بدست آورده بشه ولی من چی؟

| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

May 14, 2006

جوش

توی دلت انگار آب جوش میریزن.
به خودم میگم تو چقدر ساده ای، احمقی، کودنی و...
بهش یکمی آب جوش میپاشم.
به خودم میگم تو چقدر ساده ای، احمقی، کودنی و...
آب جوشو خالی میکنم توی چاه.
به خودم میگم تو چقدر ساده ای، احمقی، کودنی و...
دوباره آب را جوش میارم.
به خودم میگم تو چقدر ساده ای، احمقی، کودنی و...
با آب جوش چایی درست میکنم.
به خودم میگم تو چقدر جیگری!
با آب جوش قهوه درست میکنم، برنج می پزم، حمام می کنم، چربی ظرفها را پاک میکنم .
به خودم میگم تو چقدر جیگری!

| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

May 13, 2006

برای مذاکره ( به یاد آقای جعفری)

دوست جون عزیزم، سلام
دلم برات خیلی تنگ شده، این جمله یک دنیا معنی داره!
با دیدن کامنت هات، خوشحال میشم که فراموش نشده ام.

| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

May 10, 2006

نامه قدیمی

یکشنبه دوم اردیبهشت سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار نه ببخشید هشتاد و پنج
بیمارستان خاتم الانبیاء – روز( ساعت 7:30 صبح) – داخلی – اتاق انتظار

تابلوی اتاق عمل را چندین بار می خونم. اضطراب تمام وجودمو پر کرده. من تنهام. صندلیهای زرشکی و دیوار های صورتی اتاق انتظار داره جونمو به لبم میرسونه. نمیدونم چرا هیچکس به این فکر نمیکنه که این ترکیب بندی اعصاب کسایی که منتظرند تا عزیزانشون از اتاق عمل بیرون بیان را خورد میکنه و اضطرابشون هم صد مرتبه زیاد تر میشه.
قلبم تند تند میزنه. کنار آبسرد کن قفسه ای پر از قرآن است. به طرفش می رم و برای مامان دعا میکنم. حالم داره بهم میخوره ولی خودمو کنترل می کنم. بغض توی گلوم داره میترکه ولی کنترلش می کنم.
ده دقیقه بعد دکتر دیانت از جلوم میگذره؛ مثل همیشه خوش تیپ و دوست داشتنیه.
دختر عربی با مادرش که هر دو پوشیه زده اند در حال کل کل هستند. دختر هر از چند گاهی پوشیه اش را کنار میزنه و چشمهای باد کرده اش را میبینم. می خوام باهاش حرف بزنم ولی حالم خوب نیست. انگار که من می خوام مامانمو عمل کنم. تازه میفهمم وقتی ندا میگه اضطراب دارم، چه حالی داره.
چشمم به راهرو دوخته شده و منتظرم .
کم کم سالن پر میشه.
مردی توی صورتم فکر میکند.
همه یک جوری حالشون توی قوطیه.
خانومی یک چرخ حامل نون و پنیر و تخم مرغ و کره و عسل را به داخل اتاق عمل می برد.
آقایی یک چرخ حامل روزنامه های صبح تهران را به داخل اتاق عمل می برد.
خانمی با چادر گلدار وارد اتاق عمل میشود و بعدا کاشف به عمل میآید که دکتر زنان و زایمان است.
آقایی با قیافه نعش کش، تختهای خالی را از اتاق عمل به بیرون می آورد و بعد از ده دقیقه مسافر میزند و دوباره به داخل اتاق عمل باز میگرداند( تقریبا این عمل 20 بار تکرار شد.)
نگهبان در اتاق عمل هر دو دقیقه سالن را نگاه میکند و بعد انگار که می خواهد چیزی بگوید نگاه معنا داری به حضار می اندازد.
دکتر چادر رنگی به سر، به دختر عرب با هر زبانی که بلد است می فهماند که باید سزارین شود و دختر گریه کنان میگوید که باید طبیعی زایمان کند و تا حمزه و ابو داوود نیایند به هیچ وجه سزارین نمیشود. گریه پشت گریه. دو مرد دیگر هم زنان عرب را همراهی می کنند ولی معلوم نیست چه نسبتی با زنان دارند. یکی از آن مردها به دختر می گوید لا اله الا الله، تو و مادرت همه بیمارستان را الاف خودتان کرده اید. اگر دکتر می گوید سزارین باید سزارین کنی!
ولی دختر می گوید : نه.
مرد هر چه می گوید، زن و دختر حرفشان یکی است و می گویند نه.
خلاصه مامانم ساعت 10:15 از اتاق عمل آمد بیرون ولی هنوز دختر عرب راضی نشده بود که سزارین کند.
مامان با کلاه سبزی در سر و لباس سفیدی بر تن روی تخت دراز کشیده و پایش گچ گرفته از زیر ملحفه بیرون است.
حالا فریور هم هست.
دیگر بغضم می ترکد و گریه می کنم.
مامان نگاهم میکنه ولی میدونم که به هوش نیست ولی بعدا میفهمم که بله به هوش است و بی حسش کرد ه اند.
روز اول و دوم بعد از عمل خیلی سخته.
تازه با حرفهایی که در مورد عمل پا هم شنیده بودم، خودم را آماده کرده بودم. آخه شنیده بودم که هر کسی که این عمل را انجام میده تا چهار – پنج روز همش از درد فریاد میزنه. حالا اضطراب بعد از عمل آمده بود سراغم.
هر لحظه منتظر این بودم که مامان از شدت درد عمل بخواد خودشو از تخت بلند کنه وبعد دوباره بکوبونه به تخت. ولی خدا را شکر اصلا همچین اتفاقی نیافتاد. وقتی به این فکر می کردم که استخوان پای آدم را بتراشند، دردم می گرفت ولی باید خودمو کنترل می کردم . خلاصه که این فکر های احمقانه اینقدر توی مغزم بود که باعث میشد هیچی نخورم و توی چهارروزی که بیمارستان بودم 4 کیلو کم کنم، البته بماند که الان در حال جبران کردن این کاهش وزن چشمگیر هستم!!!
خلاصه که مامان پر جنب و جوش من فعلا نمیتونه راه بره و البته بر سر همین موضوع هم ، روز بعد از آمدن به خونه با مامانم دعوام شد و لقب پرستار بد اخلا ق را از مادر جان دریافت کردم و همه اش به این خاطر بود که تا من میومدم بخوابم، مامانم دستشو به میله تردمیل می گرفت و بلند میشد که راه بره، حالا یکی نبود بگه بابا جون تو که یک لنگت کاملا توی گچه، چطوری میخوای فرار کنی؟؟
این پرستار بد بودن و کنتاک ما ادامه داشت تا اینکه به مغز نحیف خطور کرد که ویلچیر برای مامان بخریم. ویلچیر که خریداری شد، پرستار بد تبدیل به فرشته شد!
البته اون اولا زیاد شیطونی نمیکرد ولی حالا تا ازش غافل بشیم، با مشقت فراوان سوار ویلچیر میشه و توی خونه راه میافته و به همه جا سر میزنه و تا میگیریمش، با خنده ای که از ته قلب میکنه، بهمون می فهمونه که خیلی خوشحاله که داره شیطونی میکنه.
خلا صه فعلا دختر بابام هستم و هنوز هم مثل بچگی ام از اینکه شب دزد از دیوار بیاد توی خونه، می ترسم.

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه

May 04, 2006

روسپی

نگاه عاشقانه همسایه منتظر جواب بود.
جوابش را دادم.
حس خوبی همه وجودم را پر کرد.
نگاهم به اطراف بود مبادا که کسی مرا دیده یاشد.
کسی من را دیده یود ولی نفهمیده یودم.
خودم خودم را دیده یودم.
یویش با من بود.
پس دلیلی برای انکار کردن وجود نداشت.
ترسیدم ولی بعد سعی در انکار داشتم.
حق من بود.
حق من بود که هزاران هزار مرد تنهای خسته را با بوی خویش آشنا کنم.
من یک روسپی نیستم من یک اسپری خوشبو کننده هستم

| نامه‌هاي شما(7) | لينك‌ها به اين نامه

May 01, 2006

غربت در قربت

جیمی طبق عادت با تمیز کردن دندانهای نیکول ، خود را سیر می کرد. کوروکودیلهای زیادی کنار مرداب زندگی می کردند ولی هیچکدام مثل نیکول تنها به یک پرنده قانع نبود.
روزها سپری میشد و همه پرندگان مرداب له له میزدند که حتی برای یکبار هم که شده غذایشان را از دهن نیکول بیرون بکشند ولی نیکول بدون توجه به آنها، فقط جیمی را لایق خود می دانست، دلیلش هم این بود که جیمی هم روانشناسی خوانده بود و هم مدتی در مطب یک دندانپزشک و یک دکتر متخصص گوارش به عنوان منشی کار کرده بوده، پس می توانست بهترین پاک کننده دندانهایش باشد.
دیروز جیمی برای اینکه دستگاه گوارش نیکول را بازرسی کند از مری نیکول وارد معده اش شد و بعد از 8 ساعت مثل تفاله های آبمیوه گیری از بدن نیکول خارج شد.
نیکول امروز فقط به این فکر می کرد که شاید قسمت این بوده، چون امروز سه بار شکمش مانند یک کوروکودیل سالم کار کرد!

| نامه‌هاي شما(2) | لينك‌ها به اين نامه