« May 2006 | صفحه اول نامه‌ها | July 2006 »

June 26, 2006

افسانه یک پری

ناهار که خوردیم فکر شام بودم که چی باید درست کنم، از بچه ها ( مامان و فریماه ) نظر خواهی کردم که چی درست کنیم. البته چاره ای هم جز درست کردن عدس پلو با گوشت چرخکرده نداشتم چون به غیر از گوشت و مرغ و ماهی توی فریزر فقط سبزی قورمه، سبزی پلو و بستنی و نون وجود داشت. ( البته خیلی ترکی گفتم و منظورم این بود که گوشت و مرغ و ماهی نداشتیم!)
خلاصه برنج را خیس کردم، گوشت چرخکرده را از فریزر در آوردم و عدس را ریختم توی قابلمه.
ساعت 2:30برای بچه ها که چایی ریختم، یکدفعه یادم افتاد که امروز وقت دندانپزشکی داشتم اونهم ساعت 10 صبح! مامان کلی غرغر میکنه که آخه هواست کجا بود؟
نحیف هم از صبح کلی اس ام اس تکراری و بی مزه میفرستاد و همش هم به خاطر این بود که پریروز که قرار بود ساعت 4 بیاد خونه مامانم اینا، ساعت 7:30 اومده بود و من هم کلی عصبانی شده بودم- البته نشون ندادم چون که کشکول هم همراه نحیف آمده بود دنبالم که بریم منزل بابای نحیف-چون میخواستم تا مهلت حراج «پاتن جامه» تموم نشده بود مطابق معمول برای نحیف کلی شلوار لباس بخرم ولی خب نشد و البته عصبانیت من هم بیخود بود و برای همین هم فروکش کرد البته بماند به خودم کلی فحش دادم که تو که خودت شلوار لباس نداری چرا برای شوشو هی میخوای تند تند لباس بخری! خلاصه که منظورم این بود که نحیف هی جوک های تکراری – روش دفع انگل: سه روز چای با بیسکوییت بخورید، روز چهارم چای تنها بخورید، کرم میاد بیرون میگه : پس بیسکوییتش کو؟ و بدین ترتیب کرم را بکشید و بکشید!و...._ می فرستاد و این در حالی بود که فریماه که داشت با گوشی من بازی میکرد دیگه منصرف شد چون بازیش با هر اس ام اس قطع میشد. خلاصه یک اس ام اس فرستاده شد و بعد گوشی زنگ خورد. گفتم حتما نحیفه و می خواد مغز منو بخوره که جدیدا بانکها تا 7 شب کار می کنند و غیره. حدسم درست بود و نحیف بود. بعد حرف زدن دیگه بی خیال خوندن اس ام اس شدم و تصمیم گرفتم که پیاز داغ کنم و بعدش هم گوشت را سرخ کنم تا عصری برم حموم که بوی پیاز داغ ندم که یکدفعه انگار یکی گفت اول اس ام است را بخون. به ندای قلبم جواب دادم !!!و بازش که کردم دیدم اس ام اس از طرف افسانه است. خیلی خوشحال شدم و سریع بهش زنگ زدم و خلاصه قرار گذاشتیم که بیاد طرفهای ما و وسایلی که برای نی نی گولو خریده را برساند به دست ما. حالا دیگه نیش من بود که بسته نمیشد و وولوولک گرفته بودم و از این اتاق به اون اوتاق میرفتم. قیافه مامان و فریماه شبیه علامت سوال شده بود . درعین اینکه حرکت می کردم به پرسشهای مامان و فریماه جواب می دادم و البته توی ذهنم از خودم سوال می کردم که لباسمو عوض کنم یا نه؟
موهای مامانو سریع شونه کشیدم و بستم. فریماه هم رفت سراغ کمد و لیوانهای مهمون را آورد بیرون. مامان هی می گفت که یک شلوار بدید به من، بده که من با شلوارک باشم! و من و فریماه هم یکصدا می گفتم بابا جان طرف خانومه! تا مامان گفت شلوارک، انگار که داغ فریماه تازه شده باشه به شلوارکش نگاه کرد و گفت وای این خیلی بده و سریع رفت و شلوارکشو عوض کرد و یکمی بلندترشو پوشید، حالا میگه لباسمو عوض کنم؟ من و مامان یکصدا میگیم :نه! لباست خوبه! برو شربت درست کن!
حالا فریماه هی سوال می کنه: کی میاد؟ کجا بود؟ با چی میاد؟ قاشق بلندها کجاست؟
من: نمی دونم . فقط شربت درست کن. اینهمه هم سوال نکن. تنها چیزی که من از او میدونم اینه که او یک خیّر است.
مامان هم از اونجا که خواننده پرو پا قرص صفحه حوادثه هی با صدای بلند مطالبی را که توی صفحه حوادث نوشته شده را می خواند. فریماه از لابه لای خبرهای روزنامه که با صدای مامان خوانده میشود، به مغزش خطور می کند که جملات زیر را بسازد تا اگر من اطلاعی از افسانه دارم بهش بدم:
شاید این خیر، قاتل باشه یعنی خیر قاتل
شاید این خیر، دزد باشه یعنی خیر دزد
این جملات را که میگه، میزنیم زیر خنده و می گیم فریماه خوبی؟
مامان میگه : واقعا که!
فریماه میگه آخه چطوری هم موبایل فرنوشو داره هم آدرس خونه را؟
منم می گم آی کیو من خودم بهش دادم.
حالا خودم را متقاعد کرده ام که باید همان باشم که هستم. شلوار گلگلی شاد و جینگیل مستون، تاپ خاکستری.
سوالهای فریماه تمومی نداره: به نظرتون چه شکلیه؟ چند سالشه؟ فریماه میگه نکنه فکر کنه اینها را برای خودت میخوای.
یکدفعه به شکمم نگاه میکنم و میگم بعید هم نیست. نفسم را حبس می کنمو شکممو می دم تو . میگم اگر هم اینطور فکر کنه حق داره! می گم می خوای شکم بندمو ببندم؟ مامان میگه تو پرخوری نکن و نک نزن لاغر میشی!( خلاصه هر کسی سعی داره یکجوری منو ضایع کنه)
مانتو و شالمو دم دست میذارم تا اگر نیومد بالا بپرم پایین.
زنگ زده میشه. فریماه مات به صفحه آیفون نگاه می کنه انگار که میخکوب شده.
من ازتوی آشپزخونه میگم فریماه درو باز کن!
فریماه با خنده: ِا بچه ها اون خیر، نحیفه!
به بچه ها میگم به نحیف هیچی نگین و بذاریدش توی خماری!
مثل بچه های خوب برای شوهر جان شربت میارم و انگار نه انگار که اصلا دیروز کفرمنو درآورده بوده!
بعد از اینکه همه درخواست شربت می کنند، زنگ به صدا در میاد و فریماه میگه بدو!
میدوم و آیفونو میزنم. دو دختر هستند. میبینم که تو نمیان، میرم که تعارف کنم بیان بالا ولی نمیان. مثل بچه های کوچولو چشمم به دست دختر جوان ( افسانه) که میوفته دهنم باز میمونه و لبخند میزنم. افسانه هم یک نایلون بهم میده و میگه این مال مادر بچه. چندتا نایلکس بزرگ هم روی زمین گذاشته میشه. هر چی تعارف میکنم که بیاد بالا، قبول نمیکنه و میگه که مهمونه. دوستش همچنان دم در منتظر است. از ایوان به سمت در میره و خداحافظی میکنیم.من هم انقدر سوپرایز شدم که نایلونها را دستم میگیرم و مثل گیج منگولیها سریع میام بالا. در را باخوشحالی و صدای جیغ زیاد باز میکنم.
نحیف مات مونده که ما چیکار داریم میکنیم: چه خبره؟
من : سیسمونی نی نی گولووووو.
نحیف باز هم نفهمیده که چه اتفاقی افتاده: دم بریده کی اومده بود؟
من با غرور: دوست های وبلاگیم!
نحیف که حسابی فضول دونش درد گرفته مثل بچه ها میاد و به جمع ما میپیونده.
یکی از نایلونها را که باز میکنم اونقدر توش لباس ها و لوازم قشنگ و با سلیقه هست که نزدیکه گریه ام بگیره. انگار که افسانه اونها را برای بچه خودش خریده.
دست به کار میشم و شماره موبایل افسانه را میگیرم و صحبت می کنم البته توی کف هستم و نمی دونم چه جوری واقعا باید از اعتماد و محبت این دوست عزیز تشکر کرد.
مامان میگه هنوز هم آدمهای خوب منقرض نشده اند.
نحیف میگه همه اینها را یکنفر گرفته؟
فریماه میگه وای نازی!
مامان میگه چقدر قشنگن!
من توی کف هستم که با چقدر بالای اینها پول داده شده!
و البته هزار تا سوال توی مغزم؛ که نویسنده کدوم وبلاگه یا اینکه شبیه کیه یا اینکه دوست کیه .و...
تا حالا هر کسی که کمک کرده بیشتر مالی بود ه و به حساب ریخته اند ولی این یکی خیلی خیلی سوپرایز بود.
تازه مادر بچه را هم فراموش نکرده بود.
شب که بر میگردیم خونمون به نحیف میگم اگه که همسایه ها ما رو با این لوازم ببینن فکر میکنن که خبریه.
لوازم را توی اتاق که میذارم میرم به سمت کامپیوتر و بعد میرم سراغ جمال آقا( همون جی میل) ؛ چند نفر دیگه هم نامه زده اند که می خوان کمک کنن. گریه ام میگیره از این همه محبت. یکی از وبلاگر ها هم نامه زده که هم کمک میکنه و هم اینکه یک ماشین بافتنی داره که حاضره که به اون خانوم نیازمند بده تا اموراتش بگذره.
من که خیلی خیلی خوشحالم از این همه محبت، نمی دونم اون خانوم این کمکها بهش برسه چقدر خوشحال میشه.
نحیف میگه فکر کنم بهترین کار برای تو زدن یک « ان جی او» باشه .


| نامه‌هاي شما(4) | لينك‌ها به اين نامه

June 25, 2006

نامه 3

سلام
1- من حالم خوبه، ممنون
2- مامان كه پنج شنبه پاش از شر گچ راحت شده بود، ديروز با شيطنت براي راه افتادن، به زمين خورد و دست و پاش و صورتش كوفته شد، البته امروز فقط درد داشت. به نظر مامانم تا اون وقتي كه پاش توي گچ بوده هيچ پاشو احساس نميكرده ولي الان تازه متوجه پاش ميشه و اونهم همش به خاطر دردي است كه توي پاش وجود داره و البته پاش ورم داره و كمي هم كبوده.
3- ني ني گولويي كه هنوز به دنيا نيومده خيلي خوش شانسه چون تا حالا كلي كمك نقدي و جنسي بهش شده. جا داره همين جا از مجيد(پسر خاله گرامي ام)،‌ خاله گرامي ام،‌ افسانه ( دوستي كه با محبت در صدد تهيه يكسري از لوازم ضروري نوزاد است)، فرزانه، شكيبا، ريحان، پرستو، مهاجر و تمامي دوستان عزيز كه از طريق ايميل ما را در اين كار خير همراهي كرده اند كمال تشكر را داشته باشم. انشاءالله كه همشون به موقعش صاحب ني ني گولوهاي قشنگ و ماماني بشوند.
4- پست قبلي را كه داشتم مينوشتم فريماه گفت كه هيچ كس همراهي نمي كنه چون هيچ كس اعتماد نمي كنه و ازم پرسيد كه اگر توي وبلاگ كسي اين جور چيز ها را ببينم اعتماد ميكنم كه كمك كنم؟؟ منهم گفتم كه اصلا دوست ندارم كه باب اين جور چيزها توي وبلاگ باز بشه و اگر هم كسي اين كار را بكنه در صورتي كه تمكن مالي داشته باشم حتما كمك مي كنم. تنها چيزي كه منو واداشت كه اين كار را انجام بدم اين بود كه يك لحظه خودم را جاي اون زن بيچاره گذاشتم و فكر كردم كه روزگار سرگذشت بدي را براي اين زن رقم زده. البته اين را هم بگم كه وقتي مامانم گفت كه مامان نحيف داره براي يكي از بچه هاي ياس سيسموني جمع ميكنه گفتم اين بد بخت بيچاره ها همش در حال زاييدن هستند، حالم بهم ميخوره كه هيچ فكر نمي كنند كه دارن چيكار ميكنن. ولي وقتيكه سرگذشت دختر بينوا را شنيدم خيلي حالم بد شد و به اين فكر كردم كه اگر اين بچه يتيم نشده بود و يا حداقل از طرف شوهر عمه اش تحت فشار نبود ( شايد يك كمي آيدا دختر خاله نحيف به ذهنم نزديك شد) شايد يك ازدواج نسبتا معقول داشت و توي روياهايي كه يك زن حامله براي خودش داره ميتونست همون چيزهايي كه دلش مي خواست را براي بچه اش بخره نه اينكه هزار نفر با هزار سليقه بخوان براش سيسموني تهيه كنند.
5- گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آري شود وليك به خون جگر شود
6- عزيز مهربان تر از جانم،‌
روزگار بديست
اعتمادم كه شكسته شد چنين شدم
مي دانم كه غمگيني ولي
غم من بسي بزرگتر از آن است
هر دو از تغيير حاصل شده در عذابيم
تو از تغيير كردن من و
من از تغيير نكردنم
و تبديل نشدن حالم به گذشته
و واي به حال من كه گذشته ام بسي به از حالم بوده است
دعايت را مي خواهم
7- ماهي مون توي اين چند وقت كه نيومده بودم خونه خوب از خونه نگهباني ميكرد پريروز كه برگشتم خونه ديدم كه آب تنگش از جمعه پيش خيلي كدر شده و بعد جسدش را ديدم كه بي خداحافظي رفته. اين اولين سالي بود كه ماهي قرمزم اينقدر زنده مانده بود.

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

June 17, 2006

جووووووون دوست دختر خوشگلت یه کمکی کن!!!

بله را که گفت از چاله افتاد توی چاه شاید هم از یک چاه به یک چاه دیگه نقل مکان کرد. وقتی که خواستگار اومد خیلی خیلی خوشحال بود شاید هم نه، البته فرقی نمیکرد چون اون باید شوهر میکرد به نظرش یک مرد راشیتیسمی اونقدر هم بد نیومد شاید هم اومد ولی باید باید باید باید ازدواج میکرد.
از وقتی که یتیم شده بود مهمون عمه خانومش بود.
این عمه خانوم یک شوهر داشت که خیلی خیلی خیلی مهربون بود و البته کلی حس مردانه در وجودش وول وول می خورد و برای اینکه این حس مردانه اش خدای نکرده به هدر نرود تصمیم گرفت که دختر یتیم را از یتیمی در بیاره و هم ثوابی بکنه و هم حالی به حولی!!!
خلاصه هر روز جیگر عمه خانوم توی چرخگوشت چرخ میشد تا اینکه بلاخره منجی زنگ در را زد و با گل و شیرینی آمدند و دختر را بردند.
هر روز شوهرشو میبره تا محل کارش و بعد از دو ساعتی که شوهر کارهای تایپ یک شرکت را میکنه، برش میگردونه خونه.
مادر نحیف میگفت دختر قبلا تحت پوشش موسسه یاس منگولا( موسسه حمایت از زنان بد سرپرست و بی سرپرست که مادر نحیف هم جزو هیات موسس اش است و البته اسمش اصلی اش یاس است) بوده و حالا آمده که باردار است و هیچ چیزی برای سیسمونی بچه اش نتونسته تهیه کنه و مادر شوهرش هم به جای اینکه کمکش کنه میگه که هر وقت که زاییدی من با یکدست لباس میام بیمارستان( واقعا که بعضی از این مادرشوهرها دست حاتم طایی (تایی) را از پشت بسته اند). برای همین رو انداخته به موسسه یاس که قبلا ازش حمایت کرده اند ولی این موسسه کمکی به نام سیسمونی نداره و حالا مادر شوهر من دوره افتاده که کمک جمع کنه تا بلکه خرت و پرت برای دختر این دختر یتیم جمع بشه. اگر دوست داشتید و یک کمی هم پول داشتید یا اینکه جنسی داشتید که فکر میکنید به درد دختر هنوز به دنیا نیومده می خوره اجرتون با امام حسین یک ایمیلی به farnooshmoayeri@gmail.com بزنید، البته این را هم بگم که هیچ کس را توی معذوریت نمی خوام بندازم اگر هم کمک مالی و جنسی نمیتونید بکنید آدرس جاهایی که میشه مایحتاج یک نی نی گولو را با قیمت مناسب تهیه کرد بفرمایید . باتشکر.

| نامه‌هاي شما(14) | لينك‌ها به اين نامه

June 07, 2006

خوب، بد

*مرغ دریایی بالاخره لب به سخن گشود.پیشنهاد میکنم که بهش سر بزنید و تشویقش کنید که مثل شروع خوبیش، همیشگی باشه.
*آرایه توی بیمارستان بستری و به قول سلوچ حالش خوب نیست. برای این دختر مهربون دعا کنید که زودتر خوب بشه.

| نامه‌هاي شما(6) | لينك‌ها به اين نامه

June 06, 2006

مرگ در یک پرده

همه مان خاکستری شده بودیم، بدون آنکه اطرافیانم را بشناسم در کنارشان بودم.
خوشحال بودم و فریاد میزدم اگر مرگ اینقدر راحت است زودتر میمردم.
نوری آبی فضا را پر کرده بود.
بی هدف حرکت می کردیم و فقط خوشحال بودیم که مرگ اینقدر راحت و بی سر و صداست.
همه از نور گذشتیم ولی یک پسر همینطور پا در هوا بود و گاهی صورتش مثل ما خاکستری میشد و گاهی بژ. دلمان می سوخت که او در کماست و نمیداند که ما چقدر آسوده ایم.

| نامه‌هاي شما(1) | لينك‌ها به اين نامه

June 05, 2006

كوزت در يك پرده

حي علي خير العمل
يك پرورشگاه مولتي مديا از كپك،‌ كرمهاي كوچولوي ماماني با شفيره هاشون،‌ مورچه و باكتري و انگل در حال نابودي است. لازم به ذكر است كه اين جانداران از نوع كمياب يا ناياب نيز مي باشند. تو رو خدا كمكشون كنيد اينها گدا نيستند، اينها فقط درحال بي پناهي هستند. از افراد واجد شرايط براي حضانت اين بينوايان دعوت به عمل مي آيد.
آدرس: خونه من و نحيف

| نامه‌هاي شما(5) | لينك‌ها به اين نامه