« June 2006 | صفحه اول نامهها | August 2006 »
July 31, 2006
تولد مامان في في ( بدون پابليش)
يكشنبه گذشته:
اينقدر نايلونهايي كه توش وسايل ني ني گولو هست زياد هستند كه پشت پرايد را گرفته اند. وليعصر- زرتشت، كوچه نوربخش، پلاك 19.
به طبقه دوم كه ميرسم هن هنم دراومده. اينجا ياس است و مدد جويان توي حال روي مبلها نشسته اند. نگاهم ميچرخه روي صورتهاشون تا بلكه ببينمش ولي نيست !
ميرم پيش مادر نحيف.
خانومهاي ياس همه مشغول هستند. حالا من نظم آنجا را بهم ريخته ام و با تك تكشان ماچ و بوسه....
نايلونها را جدا ميكنم: يك بخشي از لوازم جمع شده را براي ني ني گولو جدا كرده ام و بخش ديگر لوازم را براي يك ني ني گولوي ديگر كنار مي گذارم.
يكي از خانومهاي ياس با برانداز وسايل، ميگه كه چه شيكن!
از مامان نحيف ميپرسم كه آيا مادر ني ني گولو آمده يا نه؟
مامانش ميگه: نه!
بعد از نيم ساعت از اتاق كه مياييم بيرون، خانومي كه روي مبل نشسته بود مادر شوهرم را صدا ميكند. چادرش را كه كنار ميزند تازه ميفهمم او همان مادر قصه ماست كه همراه خواهرش آمده ولي نه حالا بلكه همان ساعت 10 يا شايد هم زودتر. وقتي از در اومدم تو ديدمش ولي صورتي كه غم روزگار پيرش كرده بود توان تشخيص را از من گرفته بود.
سخت منتظر بودم كه ببينم بقيه كانالهاي جمع آوري سيسموني چي آوردن. محموله كذايي اي هم كه قرار بود از دماوند برسه رسيد_ كمكهايي بود از يك موسسه خيريه كه سيسموني ميدادن و 5هزار تومان پول مي گرفتن. تازه اون خانومي هم كه زحمت كشيده بود اينها را از دماوند آورده بود 12هزار تومان پول آژانس داده بود تا محموله به موسسه ياس برسه_ توي نگاه اول يك روروك و دو كيسه زباله بزرگ بود؛ كيسه هايي لبالب پر از لباسهاي كهنه كثيف.
حرصم گرفت كه 17 هزار تومان بايد از پولهايي كه جمع شده بود را به خاطر اين لباسهاي كهنه بدم و البته بعدش دلم گرفت كه اينهمه لباس كهنه كثيف و پر از لكه هاي قهوه اي!!! سيسموني ني ني گولوئه!
خلاصه كمكي كه يكي ديگه قرار بود جمع كنه هنوز كه هنوزه جمع نشده و اونهم كه از اهدايي دماوند به تهران!
شايد اگر من هم تنها بودم اينقدر كمك جمع نميشد باز هم ممنون از تمام اونهايي كه لطف كردن و باني شدن.
....
مادر قصه ما يكيست كه در كنار ما زندگي ميكنه، يعني يك وقت فكر نكن كه حتما بايد خونش توي نازي آباد و ياغچي آباد باشه، يكمي كه به دور و برت نگاه كني شايد همون همسايه روبروييت باشه.
غم روزگار ديگه نشاطي براش نذاشته بود، شادي و غمش قابل تشخيص نبود .
از صد در صدي كه خانواده شوهر خوشحالن -چون پسرشون با وجود نقص ناحيه پا تونسته بچه دار بشه- كه ني ني گولو داره به دنيا مياد، او حتي 5 درصد هم خوشحال نيست.
از اون دسته آدمهاست كه تا سين جينش نكني، حرف نميزنه و اونقدر مناعت طبع داره كه جلوش كم مياري.
ميگه شوهرش با واكر چرخ دار راه ميره و از خونشون تا محل كار شوهرش ميبرش و بعضي وقتها شوهر ناي راه رفتن نداره و مجبوره تا سر كوچه با ماشين برن كه حداقل خوش انصافهاش 500 تومان ميگيرن.
بهش ميگم مامان من دو ماه با ويلچر حركت ميكرد و يك ماه هم داره با واكر راه ميره و ميفهمم كه چقدر سختته .
ميگه اينقدر مشكل هاي ديگه دارم كه اين توش هيچه. از بي اختياري ادرار شوهرش ميگه، از استفراغهاي شوهرش ميگه كه هيچ دكتري نفهميده علتش چيه، از شوهري ميگه كه مثل بچه بايد تر و خشكش كرد....
ميگه خدا عوضت بده توي مولودي حضرت فاطمه زهرا خيلي گريه كردم.
توي دلم غوغاست و اينقدر توي اين يك هفته اي كه گذشت حالم بد بود كه نتونستم بنويسم، ميگن شنيدن كي بود مانند ديدن! هنوزم حالم بده ولي اينو نوشتم تا بعدش بنويسم كه:
امروز روز تولد عزيزترين و دوست داشتني ترين موجودي كه توي عمرم داشتم، مادرم است. انشاءالله كه هر چه زودتر بتونه بدود و ديگه ناراحت نباشه كه با كمك واكر و عصا بايد راه بره!
مامان قشنگ و مهربون و زحمت كشم، تولدت مبارك!!!!
قول ميدم كه مامانم را توجيح كنم كه باز توي وبلاگش بنويسه!
| نامههاي شما(12) | لينكها به اين نامه
July 23, 2006
ني ني گولو 2
فردا پايان يك كارگاه آموزشيه براي من.
كارگاهي كه توش خيلي چيزها ياد گرفتم.
ياد گرفتم كه اگر شنا بلد نبودم و ديدم كسي داره غرق ميشه حداقل فرياد بزنم، شايد يك ناجي( شايد هم هزاران ناجي ) همون نزديكي ها باشه!
ياد گرفتم كه هنوز هم نسل انسانهاي آدم منقرض نشده!
خوشحالم ! خيلي خوشحالم ! نه از كاري كه نكردم بلكه از كارهايي كه كردند!
فردا ميرم ياس منگولا ( با فتح ميم) و امانتهايي كه فرشته هاي زميني براي ني ني گولو (كه هنوز فرشته آسمونيه) را به دست مادرش برسونم.
| نامههاي شما(17) | لينكها به اين نامه
July 19, 2006
نامرد!
واقعا خيلي نامردي!
آخه آردي زدن داره كه ميكوبوني بهش و چپ صندوقشو تا اونجا كه ميتونستي مچاله ميكني و بعد ماشينو كه هم توي دنده است و هم ترمز دستي اش كشيده شده را تا وسط كوچه هل ميدي كه چي بشه؟
نامرد حداقل يك شماره اي روي ماشين يادگار ميذاشتي!
فكر كردي زدي به ماشين و دزدگير تخم مرغيش هم هيچ صدايي نكرد خيلي خوش شانسي؟ نه جونم نفس راحت مال يك دقيقته! با عذاب وجدان مي خواي چيكار كني؟
* از پاگرد اول راه پله ها ي خونه مامانم اينا كه ميرم بالا نا خودآگاه از نحيف ميپرسم كه ماشينو كجا پارك كرده چون يكدفعه يك چيزي توي مغزم جابجا ميشه! نحيف ميگه توي لاله پارك كردم. يكي حس ششم نداره، يكي هم مثل من ازش نميتونه استفاده كنه. فكر ميكني زبونم لال ميشد اگر ميگفتم ماشينو بيار توي كوچه؟
| نامههاي شما(7) | لينكها به اين نامه
هندونه!
*الان تقريبا دو سه روزي ميشه كه دشارژ هستم. دليلش را هم البته مي دانم.توي يك مقاله علمي خوندم كه چيزهايي كه ما مي خوريم رابطه مستقيمي با اخلاقيات ما دارن، يعني ممكنه كه ما غذايي بخوريم كه به سبب اون غذا اخلاقمون خوب يا بد بشه.
الان دقيقا چهار روزه كه يكي از دندونهاي من خونريزي داره و صبح كه غرغره ميكنم كلي خون از گلوم بالا مياد و اين بدين معني است كه من شبها خونخوار مي شم پس طبيعي است كه حالم سر جاش نباشه چون چيزي را ميخورم كه غذاي من نيست بلكه غذاي خون آشام است پس نتيجه ميگيريم كه ظرف چند روز آينده يا من خون آشام ميشم يا آدم خوار.
* امروز يك نفر چندين هندونه شيرين زد زير بغلم! من هم هي سعي كردم كه بگم در اين زمينه كه شما ميفرماييد من تازه كارم. البته خداييش در يك سطحيم. بعد از كمي فكر كردن به خودم گفتم مگه چيزي ازم كم ميشه كه چند تا هم من هندونه بذارم زير بغلش؟! اين كار را كردم و تا آخر برنامه همش بهم چشمك ميزديم. خب بابا جون وقتي دو نفر با هم هم سطح هستن بايد يكجوري جيك وپيك داشته باشن ديگه! اصلا ما آدمها ميميريم براي اينكه يكي ازمون تعريف كنه! خب اگر ميبيني حتي به اندازه يك اپسيلون هم حقيقت داره پس بي معطلي هندونه هاي به شرط چاقو را بنداز بغل طرف تا وانتت بارش سبك بشه و خدا و خلق خدا هم بهره اي ببرند و خوشحال برن خونشون و توي وبلاگشون بنويسن و كلي حال بكنن و انرژي مثبت بگيرن! آخ كه من كشته مرده اين انرژي مثبت هستم!!!
| نامههاي شما(2) | لينكها به اين نامه
July 18, 2006
توله نامه!
*خب آدمي ديگه دلت براي اونهايي كه باهاشون بودي تنگ ميشه!
اگر اونها ارتباط نميگيرن خوب من اگر بتونم و نگيرم اشتباهه.
دلت براي خيلي ها ممكنه تنگ بشه ولي يا به بعضي هاشون دسترسي نداري كه نهايتا؛ يا مردن يا طاقچه بالا گذاشتن يا اصلا تو رو به ياد نميارن يا باهات تا قيامت عهد بستن كه قهرن، يا اينكه از جنس مخالفا و اصلا حقي نداري بهشون فكر كني چه برسه به اينكه دلت تنگ بشه!
بعضي ها هم كه بهشون دسترسي داري اگه كه بهشون بگي كه دلم برات تنگ شده ممكنه فكر كنن علي آباد هم شهره، يا اينكه از خوشي سكته بزنن يا اينكه ممكنه كوچيك بشي، اگر هم كه از جنس مخالف باشه نهايتا بهت پيشنهاد بيشرمانه ميده و در نهايت هم يك بچه به بچه هاي پرورشگاه اضافه ميشه !
پس دلت براي هر كسي كه تنگ شد:
برو عطاري و درخواست جوشونده كاركن كن كه خيلي هم جواب ميده!( اصولا آدم بايد خودش عاقل باشه)
* فريور به وسيله پنجره مورد تجاوز قرار گرفته و قسمتي از غضروف گردنش شكسته، ديشب به سختي غذا ميخورد و دل من كباب شد كه نميتونه يه لقمه را راحت بخوره. حس خواهري ديگه، نميشه ناراحتي برادر را ديد.
*خانوم همسايه طبقه اول منو ميبينه و جلومو ميگيره. دركش ميكنم توي اين هفت ماهي كه اومديم اينجا كسي از ما چيزي نميدونه. خلاصه تخليه اطلاعاتي ميشم . جالبترين قسمت ماجرا اينه كه ميپرسه: بچه نداريد؟ چند ساله ازدواج كرديد؟....
به اطلاع عموم ميرسانم كه به علت استقبال زياد از بچه دار شدن ما، قرار است كه به صورت آزمايشي يك توله بياوريم به خانه مان تا خيال بقال، همسايه هاي قديمي، همسايه هاي خانه جديد، عمه شوهر خاله دختر كريم آقا همسايه كتايون خانوم، مادر بزرگ مرحومه عصمت خون جيگر و ... راحت شود!
*توله سگي به ابعاد بچه، ترجيحا از نوع پا كوتاه، پوزه كوچك، سفيد تك رنگ، سازگار با خانه 75متري در پلاك 44 طبقه 4، مورد نياز است. توله هايي كه صداي نوزاد بچه را تقليد نمايند در اولويت قرار دارند.
| نامههاي شما(11) | لينكها به اين نامه
July 16, 2006
ويژه نامه
هميشه بهت افتخار ميكنم.
روزهايي كه ميومدي مدرسه، همه بچه ها ميگفتن چه مامان خوشگل و مهربوني داري.
روزي كه با هم رفتيم گزينش دانشگاه، خيلي ها در ذهنشان نقش بست كه من مادر قشنگ و مهرباني دارم.
هميشه باعث افتخار من بودي و هستي.
دوستت دارم.
برق چشمهاتو موقعي كه خوشحالي با هيچي عوض نمي كنم.
فرشته قشنگ و مهربونم توي اين دو سه ماهي كه نميتوني مثل قبل بدو بدو كني بيشتر از قبل دوست دارم چون تازه يكمي دارم مي فهمم كه هميشه با دل خونين، لب خنداني!
مادر خوبم، مادر عزيزم، مادر مهربونم، مادر فداكارم، روزت مبارك!
الهي من قربونت برم!
| نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
July 14, 2006
غمنامه
پيرزن به سختي از ماشين پياده ميشه، به سختي يك قدم بر ميداره و سپس همون وسط ثابت ميمونه.
ما كه توي ماشين پشتي هستيم به خودمون مي خنديم كه با سرعت خانوم احتمالا شب به دكتر ميرسيم، كافكا مي گه: اي بابا! باطريش تموم شد!
از وضعيت كميكي كه ايجاد شده مي خنديم.
كافكا ميگه برو و ويلچر بگير كه مامانتو ببري تو.
مامان ميگه نه با واكر مي رم.
يكي از كاركنان خدماتي بيمارستان كه وضع پيرزن را ميبينه دلش مي سوزه و با ويلچر مياد و زن را از محوطه پارك آمبولانسهاي اورژانس بيمارستان به داخل ميبره. پيرزن عصايش را در هوا نگه داشته و با سرعت توسط همان كارمند دلسوز به بخش ارتوپدي منتقل ميشه. دو دقيقه بعد من و مامانم به بخش ارتوپدي ميرسيم. پيرزن از مرد جواني كه كنارش نشسته مي پرسه كه آيا اينجا دفترچه بيمه قبول ميكنه و مرد جوان انگار كه داره با قاتل باباش حرف ميزنه ميگه نه!
نوبت پير زن ميشه و ميره پيش دكتر. دكتر ديانت سرش داد ميزنه من ويزيت نمي خوام براي چي اومدي؟
دستگيرمون ميشه كه پيرزن ديروز رفته بوده مطب دكتر و چون دكتر ازش ويزيت نگرفته امروز آمده بيمارستان بلكه دكتر ويزيت را بگيره.
خداييش من تا به حال دكتر با مرامي مثل دكتر ديانت نديدم.
پيرزن از اتاق دكتر مياد بيرون.
مامان ميگه برو براش ويلچر بگير.ميرم بخش اورژانس ولي بهم ويلچر نميدن. دوباره ميرم بخش ارتوپدي و از توي كيفم كارت شناسايي در ميارم و ميدم به مسوول بخش و بعد با ويلچر پيرزن را بلند ميكنم!
پيرزن ميگه: اينجا داروخانه داره؟
ميگم: بله ولي بيمه قبول نمي كنن.
ميگه باشه و دفترچه اش را درمياره و بهم ميده كه داروهاشو بگيرم. داروخانه كوچكي كه تازه توي بخش اورژانس باز شده، استامينافون 500 را ندارد و ارجاعم مي دهد به داروخانه داخل حياط.
پيرزن جلومو ميگيره و ميگه وايسا پولشو بدم.
ميگم بذار ببينم داره يا نه. اگر داشت ميام پولشو ميگيرم.
ميگه بيا پول پيشت باشه و دوهزار تومني بهم ميده . ميبرمش توي قسمت انتظار تا توي راه نباشه.
كلي قربون صدقه ام ميره و برام دعاي خير ميكنه.
داروها 2940 تومان ميشه و چون كيفم همراهم نيست ميرم پيش پيرزن و ميگم كه هزار تومن ديگه بده.
ميگه چشم عزيزم.
پول را ميدهم و داروها را ميگيرم و البته بقيه پول هم حواله به چسب زخم ميشه.
پيرزن با ديدن داروها خوشحال ميشه. دستور استفاده اش را مي پرسه و من هم از روي نوشته بهش ميگم، دوبار دستورها را با هم دوره ميكنيم.
بريم آژانس بگيرم؟
پيرزن ميگه آره خدا عمرت بده. اينو بگير!
به دستش كه نگاه ميكنم ميبينم يك اسكناس هزار تومني را چند تا كرده كه بهم بده.
ميگم: اين چيه حاج خانوم؟ شما مثل مادر من ميمونيد.( نيشم بسته ميشه و انگار يكي يكدفعه زده باشه توي صورتم، صورتم تغيير حالت ميده و جمع ميشه و بعد گريه)
بدنم بي حس ميشه، پام ميلرزه.
پيرزن ولي متوجه من نيست و به حرفهاش ادامه ميده: حال و روز الانمو نگاه نكن من بيست سال اميرآباد ميشستم و كيا و بيايي داشتم، الانم وضعم بد نيست خدا را شكر، همه توي محله منو ميشناسن و براي خودم احترامي دارم. دستم خيلي سبكه. اين پولو خرج نكن، بذار توي كيفت باشه.
از من اصرار و از اون انكار. كلي قسمم ميده، براي اينكه دلشو نشكنم قبول مي كنم.
ميگه ان شاءالله يك بخت خوب گيرت بياد! (نمي دونم چرا به نظر نمياد كه من شوهر كردم؟)
توي حياط بيمارستان آژانس هم هست. ازش ميپرسم براي كجا ماشين بگيرم؟
انگار كه چيزي يادش افتاده باشه كيفش را زيرو رو ميكنه و يك كاغذ در دستش ميگيره و از روش مي خونه: رودكي،....
ميرم توي آژانس و ميگم براي رودكي ماشين ميخوام.
مدير آژانس ميگه: خودت باهاش ميري؟
ميگم: تنهاست.
ميگه : ميدونم. آخه پيرزن مسووليت داره.
ميگم: هم پول داره، هم سواد داره.
ميگه: آخه اگر كسي توي خونه نباشه كه درو براش باز كنه اين راننده بايد چيكار كنه؟
ميام بيرون و از پيرزن ميپرسم: كليد داري؟
دسته كليدش را از كيفش در مياره.
ميرم تو و ميگم: كليد داره.
آدرس را ميدم دست مدير آژانس، مدير آژانس كلي علامت سوال توي ذهنشه ولي بلاخره راضي ميشه كه ماشين بده.
مدير آژانس: اسمش چيه؟
نمي دونم!
ميرم و از پيرزن ميپرسم: فاميليتونو چي بگم؟
پيرزن: خانوم كيوان.
آخرين سين جين مدير آژانس كه جواب داده ميشه، مرد كنار دستش ميره كه از بيرون ماشين را بياره توي محوطه بيمارستان.
ميرم و پيرزن را ماچ ميكنم، دلم براش سوخت كه اينقدر سين جين شد. داروها از دستش ميافته. از مغازه بغل آژانس يك نايلون بزرگتر ميگيرم تا داروها را توش بريزم. مدير آژانس سراسيمه مياد بيرون و ميگه خانوم بيا!
ميرم توي اتاقش، انگار كه از رازي را كشف كرده باشه ميگه: تلفني كه بغل اين آدرس نوشتن مسدود ميباشد.
حرصم در مياد و بهش ميگم: خب باشه! اگر راننده لطف كنه و كليد را از خانوم بگيره و در را باز كنه ديگه مشكلي نيست.( توي ذهنم به اين فكر كردم كه احتمالا سوال بعدي مدير آژانس اينه كه اگر كليد اشتباهي باشه چي؟!)
ميرم پيش پيرزن و پيرزن همينطور كه داره داروها را در نايلون بزرگتر ميريزه، مرور ميكنيم كه دستور استفاده داروها چيست.
ميگه: دخترم به جاي اينكه امروز با من بياد بيمارستان رفته بهشت زهرا پيش پدرش. زنده را ول كرده رفته پيش مرده!
ميپرسم زانوهاتونو عمل كرديد؟ ميگه نه! سال پيش كه ميخواسته برم مكه، رفتم پيش دكتر ديانت و برام يك آمپول زد و اونقدر زود زانوم خوب شد كه از روي تخت پريدم پايين و بعد رفتم مكه و هفت دور هم طواف كردم. امسال يكمي درد گرفت گفتم بيام پيش دكتر. ديروز مطب دكتر بودم و معاينه ام كرد ولي ويزيت نگرفت. امروز آمدم كه ويزيتشو بدم ولي باز هم نگرفت. پولو بدم شما بهش بدي؟ از شما حتما ميگيره!
گفتم:نه دكتر اينطوريه و اصلا آدم پولكي اي نيست. با همه همينطوره. دعاش كن!
ماشين كنارمون پارك كرد، ويلچر را به سمت در عقب بردم و راننده هم كمك كرد. ديديم پيرزن سوار ماشين نميشه. گفتم حاج خانوم اگر جاي ويلچر خوب نيست جابجاش كنيم؟ گفت : اول ببوسمت بعد ميرم. بوسش ميكنم-از اون پيرزنهاي توپولي و ماماني بود كه بوي تميزي ميداد- هنوز هم بغض دارم. خداحافظي ميكنم و به سمت در اورژانس ميرم.
توي راهرو مامان خوشحال داره با واكر مياد.
مامان: چي شد؟ رفت؟
من : آره، تازه بهم پول هم داد. حال بغض دوتاييمون ميتركه و مادر و دختر گريه ميكنيم.
ويلچر را به مسوول ارتوپدي تحويل ميدم و كارتم را ميگيريم.
مسوول ارتوپدي: خسته نباشي!تا دم در خونش رسونديش؟ !!!؟
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
July 13, 2006
امروز!
امروز يكي از روزهاي خوب بود چون توش چند تا كار مفيد انجام دادم.
روزهاي خوب من روزهايي هستند كه توش كار مفيد انجام بدم، دل كسي رو نشكونم، به يه مهموني بي غل و غش برم، كتاب بخونم، شاد باشم، كسي بهم افتخار كنه، كارهاي عقب مونده نداشته باشم.
البته يكمي هم دلم گرفت چون قبلا كه به مامان ميگفتم ببرمت حموم خيلي خوشحال ميشد و سريع ميپريد حموم ولي امروز كه بهش گفتم بريم حموم گفت فردا قبل از دكتر رفتن ميرم، اين جمله اش اين معني رو ميده كه حتما دلشو يكجوري ترك دار كرده ام يا شايد هم يكجوري نشون دادم كه خيلي كار دارم، نمي دونم! ولي اينو ميدونم كه بايد از دلش در بيارم.
امروز با فريماه رفتيم ثبت نام دبيرستان، اميدوارم كه مثل هميشه كه توي كارهاش موفقه، توي دروس دبيرستان وبعدش هم توي كنكور موفق باشه. يك جورهايي يك حس مسئولیت نسبت بهش دارم البته در خفا. البته اين حس را نسبت به چند نفر ديگه هم دارم، نميدونم اسمش حس مسئوليته يا چيز ديگه؛ همش به فكرشون هستم و نتيجه كارهاشون برام مهمه. حس خيلي خوبيه با وجود اينكه به آدم فشار مياد اگر طرف توي كارش يا درسش موفق نباشه.
ولي در كل خيلي خوبه كه آدمهاي ديگه هم برام مهم هستن. مثلا همين فريماه كه سر امتحانات ترم دومش من و مامان را خون جيگر مي كرد و ساعت 8-7 مي رفت مي خوابيد و درسشو نيمه مي خوند و فرداش كه از مدرسه ميومد از طرز سلام كردنش فكر ميكرديم كه امتحانشو بد داده ولي بعد كه كارنامه اش را گرفت ديديم نمره از 19 كمتر نداره.
| نامههاي شما(6) | لينكها به اين نامه
July 12, 2006
امروز رويايت را با خود همراه داشتم
*تنهايي واژه اي بس قريب به غربت است
در اين گرماي وانفسا
دلم بس قريب به غربت است
*از فاصله ها گودالي درست شده به مانند درك
كه نمي گذارند صداي نبضي را بشنوم.
*رويايت تن بي حسم را از تخت جدا نمي كند.
مي خواهم بخوابم و رويا ببينم!
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
July 11, 2006
امشب من در اوج آسمانم!
*با اين حال كه بعد از دو ماه غيبتم خونه رو مثل گل تميز كردم( 2 هفته اي ميشه كه خونه مثل دسته گل شده) ولي هنوز آثار كارهاي نحيف بر جا مونده و هر روز ( قبل از رفتن پيش مامانم) و هر شب ( بعد از برگشتن ار خونه مامانم اينا)، ارباب رجوعاني از جنس بچه سوسك، سوسك متوسط با پوست قهوه اي، سوسك بزرگ با شاخكهاي مشكي چندش آور، كرمهايي كه با آب گوله ميشن- من قبلا اين نوع كرم را توي حياط خونه مامانم اينا،زير سنگ هاي دور باغچه ميديدم!- دارم.
*ديروز رفته بودم دنبال كارهاي بيمه. بعد از كلي دوندگي تازه خانومه آدرس محل سكونتمو ديده و ميگه: خانوم چرا اومدي اينجا؟ بايد بري شعبه دم در خونتون!
فكر كن بعد از دوبار رفتن و اومدن تازه خانومه لطف كرده و آدرس من را ديده! حالا در حضور رييسش سوسه مياد كه بهتره بره دم خونش!
واقعا از اين شيرين عسل بازي هاي بعضي از خانومها براي رييس مردشون، خيلي بدم مياد و دوست دارم همون موقع حالم بهم بخوره كه دفتر و دستكشون به لجن ! كشيده بشه!
*مي دوني تحمل خيلي از نگاه ها برام سخته، مثل نگاههايي از جنس امروز! من اصلا نمي تونم يا در حقيقت نمي خوام به اين جور نگاه ها جواب بدم. چيكار كنم عوض نميشم. شايد هم به مرور زمان عوض بشم. وقتي كه فشارهاي زندگي، نا خواسته باعث بشه كه روي اعتقادم پا بذارم ولي باز هم بعيد ميدونم.
*ميگن قصاص به اين دنياست راست ميگن. يك وقتهايي بدون اينكه بخواهي، انتقام ميگيري!
*ني ني گولو حالا خيلي چيزها داره، البته نيمفادورا هم كلي وسيله كنار گذاشته كه قراره برم خونشون تلپ بشم و وسايل را بگيرم. يك خبر جالبتر هم اينكه؛ يك آقايي علاوه بر اينكه كمك نقدي كرده، مي خواد براي به دنيا اومدن ني ني گولو گوسفند هم قرباني كنه. واقعا از اين كه اينهمه آدم با صفا و باحال و با مرام اطرافمون هست كلي خوشحالم. اجرتون با خدا.
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
July 10, 2006
این بچه فقط5 سالشه!
به بابات بگو که برنج، روغن و گوشت و مرغ نداریم!
زن با تلفن حرف میزند.
بچه به مادر: آشغال!
مادر به بچه: آشغال تو و اون بابات هستید.
بچه به پدر: مامان میگه خوردنی نداریم.
مرد: به درک!
چند دقیقه بعد، مرد با آرامش در را میبندد و می رود.
یه هفته است که هنوز مرد به خانه باز نگشته.
زن و بچه هر روز با هم دعوا میکنند.
| نامههاي شما(1) | لينكها به اين نامه
July 09, 2006
زنان و زايمان 1
چرا بعد از يك سالگي بايد راه بريم و حرف بزنيم؟ وا! اگر اينطور نباشه يعني خنگي!
چرا بعد از 6 سالگي بايد بريم مدرسه؟ وا! اگر اينطور نباشه يعني خنگ تري!
چرا بعد از مدرسه بايد بريم دانشگاه؟ وا! اگر اينطور نباشه يعني خنگ بودي و نمي دونستي!
چرا بعد از مدرسه بايد شوهر كنيم؟ وا! اگر اينطور نباشه يعني ترشيدي!
چرا بعد از شوهر كردن بايد بچه دار بشيم؟وا! اگر اينطور نباشه يعني نازايي!
چرا بعد از بچه اولي بايد بازم بچه دار بشيم؟ وا! اگر دومي نياد يعني نازا بودي ولي با دوا درمون بچه دار شدي.
چرا بعد از اين همه مراحل پير بشيم؟وا! چه حرفا! اگر نشي مشكل داري.
چرا بعد از پيري بايد بميريم؟ وا! اگر نميري خيلي خيلي مشكل داري.
• توي هر مرحله از زندگي خودامون يكسري تعاريف ساختيم كه اگر اينطوري نشه حتما يك ايرادي هست.
• چند روز پيش توي يك جمعي بودم يكهو يكي گفت چقدر تنبلي! بچه دار شو ديگه!
منم گفتم كه ميخوام نفس بكشم!( آخه يكي نيست بگه به تو چه مربوط)
بهم جواب داد: سه سال نفس كشيدن بس نبود؟
توي دلم گفتم: عجب آمار همه چيزو داره. يكوقتهايي خودم يادم ميره چند ساله كه عروسي كردم!
بعد تر توي دلم به اين فكر كردم كه حتما الان توي ذهنش داره اينو ميگه: آخي طفلكي نازاست! وقتي نمي تونه بچه دار بشه، خب چي بگه؟!
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
July 08, 2006
تلفن
*يك وقتهايي يك آدمهايي كه نميتوني تشخيص بدي كه كي باهات هستن و كي بر عليهت، يك حرف هايي ميزنن كه دلت نرم ميشه( خودمونيش ميشه خر شدن) و فكر ميكني كه روي ابرها هستي.
يكي از اين آدمها هم ديروز بهم زنگ زد و گفت كه فلاني1 خيلي دوست داره، بهماني2 ميگه بهتر از تو نميشه پيدا كرد، فلاني 3 ميگه اصلا با كسي قابل مقايسه نيستي، بهماني 4 ميگه مرامت ما را كشته و خيلي ها متفق القول از اين حرفها ميزنن و...
اولش سعي كردم هيچ هندونه اي را قبول نكنم ولي بعدش كه ديدم جمع خيلي بزرگ بوده، كم كم باورم شد كه بله خيلي آدم خوبي هستم! ولي وقتي تلفن را گذاشتم همه هندونه هايي كه زير بغلم بود را گذاشتم زمين و پيش خودم فكر كردم و ديدم نه من اين قدر ها كه ميگفت كه در باره ام گفته اند، خوب نيستم. كلاهمو قاضي كردم و ديدم اگر خوبي داشته ام به همون نسبت يا بيشتر بدي هم داشته ام و خيلي از رفتارهام با آدمهاي دور و برم خوب نبوده حتي با اونهايي كه بيشتر از جونم دوستشون دارم مثل خانواده ام و مخصوصا مامانم و مخصوصا حالا كه هنوز هم نميتونه به درستي راه بره.
البته بگم كه اگر به كسي حرف نامربوطي بزنم يا دروغ بگم يا كسي را از خودم برنجونم حتما يك جوري دوست دارم تلافي كنم تا از دلش در بياد، چون خوشبختانه چيزي به نام وجدان درد هنوز هم توي وجودم هست و حتي اگر هم خودمو به كوچه علي چپ بزنم، به صورت سر درد يا هر دردي كه فكر كني مياد سراغم و ميگه غلط كردي!
اينهمه قصه بافي كردم كه بگم هر چند كه نميدونم كه راست گفتي يا دروغ ولي ممنون از تلفنت كه: انرژ ي مثبتي كه دادي باعث شد به اعصابم بيشتر مسلط باشم و سعي كنم خوبي كنم تا هندونه ها بيشتر بهم بچسبن!
*راستي اون شب هيچ كسي به توپ و تانك بسته نشد! به نظرم هيچي بدتر از اين نيست كه آدم حوصله خودشو هم نداشته باشه!
* هر چي ميخوام سفر نامه كيش را بنويسم نميشه، انگار بختك افتاده روش!
* به نظرت چرا يك آدمي كه دوستت داره يك كاري كه تو ازش نفرت داري و هزار بار هم ميگي اگر اون كار را انجام بدي ديگه دوست ندارم،باز هم اون كار را انجام ميده؟
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
July 04, 2006
هيچ عنواني نداره اين مزخرف
مغزم كيليد كرده.
هميشه كارهايي كه مجبورم انجام بدم ديووووووووووووووونه ام ميكنه!
خدا كنه فردا خوب بشم مگرنه همه به توپ و تانك بسته ميشن.
و بعدش كه اعصابم بياد سر جاش بايد منت همه را بكشم.
زندگي نكبتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.
| نامههاي شما(7) | لينكها به اين نامه
July 03, 2006
پستچي
سفر پستچي دليل دير رسيدن نامه ها بود.
نامه هايي كه حالا ديگر قديمي اند.
نامه هايي كه؛
شايد يك دوست نوشته باشد،
شايد يك دشمن و ...
هزاران شايد كه با باز شدن نامه ها خودت بهتر مي داني كه كدامم و شايد هيچكدام نيز نباشم.
شايد هزاران بار از كنار هم رد شده باشيم ولي ....
چه كسي ميداند!
و پستچي همه عشقش رساندن نامه هاست؛ نامه هاي باران خورده، نامه هاي تا خورده، نامه هاي زيباي مكش مرگ من، نامه هاي اداري، و هزاران نامه كه نه من اسمشان را ميدانم نه پستچي.
پستچي گاهي در ميدانها كه با سوادان زيادند مي ايستد و نامه هايي كه براي مخاطب احتمالي نوشته شده را با صداي آنها ميشنود، آخر مي داني پستچي ما بيسواد است ولي در تلاش است كه كلمات را فرا بگيرد؛ زيرا نامه هاي كه خوانده آنقدر احساساتش را تحريك كرده كه مي خواهد از زندگي بنويسد و از زيستن بخواند شايد كه چيزي شود و اتفاقي بيافتد و شايد هم رييس اداره پست بشود.
ميبيني نهايت پستچي ما را؟!