« July 2006 | صفحه اول نامهها | September 2006 »
August 31, 2006
حادثه
توی خونه تنها نشستی و صداهای مختلفی به گوشت میرسه.
حرکت کشدار آسانسور به وضوح شنیده میشه.
پاهات از بس روی هم بودن خواب رفتن.
یکمی خودتو تکون میدی تا یک چای بخوری.
کیسه چای ( تی بگ) در آب جوش رنگ میبازد.
در آسانسور بسته میشود.
ناله ای از سمت در خانه شنیده میشود.
جنازه ای فنجان در دست روی کف آشپزخانه افتاده.
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
August 30, 2006
دوستی سنگ روی یخ میشه تا من بفهمم باید باهاش چیکار کنم!
همیشه چیز خوشمزه جدیدی اگر بخورم یا جای دیدنی ای اگر برم، دوست دارم برای خونواده ام تعریف بکنم و حتی الامکان عکس بگیرم و اگر بتونم اون غذا یا خوردنی را سعی میکنم که درست کنم تا مزه ای را که چشیده ام و دوستش داشتم را اونها هم بچشن.
ولی یک چیزی هیچ وقت توی کتم نمیره که بخوام به زور یا با کوچک شدن چیزی را از کسی بگیرم تا به خانواده ام، مزه آن چیز دیدنی یا خوردنی یا شنیدنی را بچشانم و این دقیقا همون کاریست که ازش نفرت دارم.
مشکلم اینجاست که یکی از دوستام که یک خواهر زاده کوچولو هم داره هر وقت که بیاد خونمون – چون من آت و آشغال بچگونه و البته خوردنی های بچگونه هم کم ندارم_ و یک چیز جدید که مناسب سن دختر خواهرش ببینه به زبون بی زبونی یا میپرسه که چطوری درستش کردم یا میپرسه که از کجا باید بخره و البته قیمتش را هم میپرسه و بعد حتی اگر هم ارزون باشه میگه همین یکدفعه خوردنش میارزه و میگه اینها به چه درد تو میخورن و برای همینه که خانواده شوهرت به حسابت نمیارن!!( نمیدونم بهم چه ربطی داره!) یعنی اول کلی ذوق میکنه که داره یک چیز جدید را امتحان میکنه و بعد هی توی سر مال میزنه که این چی بود که تو پول مفت واسش میدی؟ البته از حرفهای بعدیش میفهمم که دلش میخواد خواهر زاده اش هم از این آشغال!!! بخوره و یا داشته باشه.
خلاصه که کلی اعصابم بهم میریزه .
دیروز وقتی بهش کاکائوی خارجی تعارف کردم یکی برداشت و بعد با خنده و یک حالت معصومیتی که به خودش گرفته بود گفت اینو برای یلدا بر میدارم، چون یلدا از این نوع کاکائو خیلی دوست داره !!!
منم حاج و واج بودم که میون اینهمه کاکائوی خارجی چطور یلدا عین همین کاکائو را خورده؟؟!!! و مثل احمق ها در جعبه را بستم و روی جلدشو نگاه کردم و گفتم از این مارک؟ ؟
بعد از کمی یکدفعه یادم افتاد این شگرد قدیمی دوستم را فراموش کرده بودم بنابر این گفتم باشه اونو خودت بخور و موقع رفتن یادم بنداز برای یلدا هم بذارم کنار چون توی این بی کولری چیزی ازش نمی مونه و باید بذارمش توی یخچال!
نمیدونم بچه خواهر دوستم چه حقی بر گردن من داره؟ ( امیدوارم متوجه بشید منظورم چیه!)
به نسبت زندگی من و نحیف، اونها خیلی سرتر از ما هستند. پدرش تاجر فرش است و شوهر خواهرش هم توی همین کاره و از اون پولداران ولی نمیدونم چرا چیزهایی که ما داریم اینقدر براشون محیر العقوله و همش در صدد مقایسه ما با خودشون هستند.
وقتی هم که ما ماشین خریدیم با اینکه مزدا داشتن ولی همش گیر میداد که آردی اصلا ماشین خوبی نیست! یک جورایی انگار حسودیشون میشد که ما ماشین خریدیم. یک وقتهایی هم گیر میده که خانوم برادرت چیکار میکنه و کدوم مدرسه تدریس میکنه و حقوقش چقدره و قدش چند سانته و وزنش چقدره و چاق شده یا نه و چشمهاش هنوز روشنه یا نه ، لباسهاشو از کجا میخره و مارک لوازم آرایشش چیه و ... خلاصه هزار تا سوال که هنوز که هنوزه من به عقلم نرسیده که میشه این سوالها را از پرستو کرد !!!!
یک وقتهایی هم یک سوال را چند بار از من میکنه تا مطمئن بشه که بهش راست گفتم یا نه ولی از اونجایی که حافظه حفظ قیمتم اصلا خوب نیست هر دفعه یک رقمی میشنوه و بعد میگه آخه اون دفعه که گفتی فلان تومان و اینجاست که من یادم میوفته که بهش بگم اگر که میدونستی چرا سوال کردی؟ و با این شگرد یکمی از حس فضولیش را کم کرده ام و یا در مورد سوالهایی که در مورد پرستو میکنه با گفتن مگه من فضولم، یکمی دست و پاشو بسته ام ولی ....
البته کل خانواده همچین مشکلی دارن ولی من سعی میکنم که این اخلاق بد دوستمو هر جوری که شده ترک بدم چون اولا اون دوست منه و دوما وظیفه منه که اونو هوشیار کنم و این دقیقا همون چیزیه که دوست دارم یکی هم در مورد من انجام بده تا اخلاق بدمو ترک کنم چون خیلی از خصوصیات ما بد هستند که به نظر خودمون نمیان و همین خصوصیتها در زندگی اجتماعیمون مساله ساز میشن!
لطفا راهنمایی کنید!
| نامههاي شما(12) | لينكها به اين نامه
August 29, 2006
خ ب ر ز!!!!!!
• دوباره اعصابم بهم ریخته و این مریضی جدید مامان باعث جمع نشدن افکارم شده.
• عکسی از من را میتونید در اینجا ببینید.
• آدم جان هفته دیگه منتظر مهمونی باش!
• احسان اینقدر برای ما رجز نخون، به خدا ما هم کار و مشغله ذهنی داریم البته نه مثل مشغله های زیبای شما!
• هنوز که هنوزه برای تعمیر کولرمون نیومده اند و در نتیجه سوسکهای ساکن آپارتمان به طرف واحد ما که گرم و شرجی هست کوچ کرده اند( بی شرف ها!!!)
• توی هفته دولت، تلویزیون مهربان در برنامه 20:30 منزل وزیر وزرا را نشان میدهد. لطفا کسی که سر رشته ای از دکوراسیون داخلی داره به خونه های این افراد زحمت کش بره و یکمی اینها را از وسایل و چیدمانهای دهاتی و شهرستانی نجات بده! اجرتون با خدا! ثواب داره!
| نامههاي شما(6) | لينكها به اين نامه
August 28, 2006
مادر مهربان
فرق ما بچه ها با مادرهای گلمون اینه که اگر وقتی مریض بشیم، با تمام طول و تفاسیر مریضیمونو بهشون میگیم و اینطوری خیلی از مریضیمون خوب میشه ولی یک مادر وقتی مریض بشه تمام سعیش را می کنه که ما نفهمیم که مریضه و حتی اگر بدترین حال را هم داشته باشه میگه که خوب شدم!
مثل دیروز غروب که مامانم حالش بد شد و هرچی بهش میگفتیم بریم دکتر طفره میرفت تا اینکه من جوش آوردم و مانتوشو به زور تنش کردم و با فریماه و نحیف رفتیم دکتر و تا ساعت یک ربع به دوازده شب دکتر بودیم.
نمیدونم اینقدر حرص و جوش خوردن ارزش از دست دادن سلامتی آدم را داره که بخوان به یک باره سه تا آمپول با هم به آدم تزریق کنند؟
نمی دونم والله.
امیدوارم که دیگه حال مامانم خوب باشه و فکر نکنه که با کتمان حقیقت مریضیش هم خوب میشه. انشاء الله که همه مادر پدرها سالم و تندرست باشند و از ما مراقبت کنند!
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
August 27, 2006
وبلاگ
وقتی روزه هستی و تشنته، همه آدمها در حال آب خوردنن!
وقتی دلتنگی، بیشتری ها در حال عشقولانه اند!
وقتی بیکاری، بیشتری ها سر کارند!
وقتی وبلاگ مینویسی، بیشتری ها خوابند!
خدا کنه که همه سر کار باشند و عشقولانه بترکونند و در حال صفا سیتی و ما هم وبلاگ بنویسیم!
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
August 26, 2006
*عزيزم اينقدر خودتو خسته نكن! حرفهاتو از يك گوشش ميگيره و از گوش ديگه اش در ميكنه.
خب نا سلامتي مرده ديگه! اگر مرد كفريت نكنه، اگر چشم چروني نكنه، اگر لاس نزنه، اگر دروغ نگه، اگر غضب نكنه كه ديگه مرد نيست! اينها هنر مرده! تازه جديدا هم كه خاله زنك هم شده اند!
*از جنس مونث هم نسل خودمان و كوچكتر داره حالم بهم ميخوره! به هر ترفندي خودشونو عرضه مي كنند. يك چيزي در مايه هاي تكه تكه كردن گوشت جلوي سگ! چميدونم شايد هم استخوان در جلوي سگ!
*راستي به اين جا هم يك سري بزنيد. من اگر جاي باران بودم واقعا نمي دونستم چيكار كنم ولي مطمئنم كه رواني ميشدم.
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
August 24, 2006
اگر همدلی، برای سه فرشته دعا کن!
*بی مهری به فرشته مهر را چه کسی تاب میاورد ؟
*زخم قدیمی روی قلبم، نیش باز میکند و من عاجزتر از همیشه، بی صبر تر از همیشه و بی قرار تر از همیشه بی دست و پا سعی در تسلی خود دارم ولی تو چه؟ دیوار سست من تکیه گاه می شود ولی تاب ندارم و اشکهایم میبارد. بمان! عشق، فکر و هستی ام در تو خلاصه میشود. تو بودی که من هستم و تا تو باشی من نیز هستم وگرنه واژه من بی مسما ترین واژه ها میشود. شاد بودنت را می خواهم. از خدا می خواهم دل کوچک غمگینت شاد شود و خنده ها یمان در کوچه زندگی طنین انداز شود. وه که شادی، زیبایی ات را صد چندان میکند و آنگاه است که زمان برایم بی معنا میشود. پس دعا میکنم! دعا میکنم برای سه دل غمگین کوچک! دعا میکنم برای سه دل غمگین کوچک که در پس هر لبخندی، نیشی را به جان میخرند و تن های ظریفشان پر است از زخم هایی به قدمت سنشان!
گریه امانم نمیدهد .
دعا میکنم!
فریاد رسی صدایم را میشنود؟ و آیا کسی میفهمد که اینهمه ظلم نه شایسته فرشته مهریست که آرام جانم است؟
دعا میکنم که سه فرشته کوچکم که قلبهایی بزرگ و بی ریا دارند، در کنارمان شاد باشند.
اگر همدلی، برای سه فرشته دعا کن!
| نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
August 23, 2006
وقیحانه!
کلی وبلاگ باز کردی که بخونیشون بعد می بینی یکی از «گوگل تاک» می خواد با نحیف چت کنه و تو برای اینکه نمیشناسیش و ممکنه که فکر کنه که نحیف داره بهش بی محلی میکنه بهش میگی که فرنوشی و اون هم در جوابت می گه: خواهرشی؟
منم میگم: نه
اون: پس اونوقت چی؟
من میگم: همسرشم.
اون: از آیدیش خارج بشید!!!
من توی دلم: (مرتیکه تو اصلا کی هستی که می خوای بهم بگی که چیکار کنم یا نکنم! بعضی ها وقاحت را به حد اعلی رسانده اند.).
من میگم: نحیف همیشه آی دی هایش باز است و ما با هم از این حرفها نداریم.
اون: سلام
اون: اگر نحیف اینطوری نبود که نحیف نبود!
من توی دلم: دو کلمه هم از زبون مادر شوهر!
• به نظرم این پسره یا شاید هم بابا بزرگه از اونهایی بود که گندکاری زیادی داره و میترسه که ....!
• خلاصه که تونست اعصابمو سگی کنه و تمام وبلاگهایی که باز کرده بودم که بخونم را ببندم و این پست را بگذارم!
| نامههاي شما(4) | لينكها به اين نامه
August 21, 2006
تولد يك پري!
* امروز عروس گل ما، پرستو به اين دنيا مهاجرت كرده! تولدت مبارك .
*مراسم ديشب كه توي غرغرانه نوشته بودم خيلي بهم خوش گذشت. اصولا از مراسم بي تكلف كه كسي توش دماغشو سر بالا نگه نداره خوشم مياد و اصولا آدمهاي خوب انرژي هاي مثبت را به آدم تزريق ميكنند.
جالب ترين قسمت مراسم اين بود كه خانواده داماد همه ترك بودن و من ميون خانواده عروس شناسايي شدم كه ترك هستم!!! نمي دونم حضي ( خواهر نحيف) خيلي تلاش كرد كه با سشوار گوش هامو بپوشونه ولي چي شد كه لو رفتم خودم هم نفهميدم!! خلاصه خيلي برام جالب بود كه يكي از فاميل داماد اومد طرفم و پرسيد : ببخشيد{ شما بخونيد جسارت نشه خداي نكرده!!} شما تركيد؟ منم همينجوري هاج و واج از ترس اينكه يكدفعه نزنن روي كانال تركي_ كه من هيچي ازش به غير از فحش هاي آبدارش بلد نيستم!_ گفتم بله ولي اصلا تركي نمي فهمم!!( اين يك چيزي توي مايه هاي فحش به حساب مياد!!)
| نامههاي شما(7) | لينكها به اين نامه
August 20, 2006
غرغرانه1
*چند روزه كه زياد حوصله ندارم.
*ديروز از صبح تا 9 شب منتظر بودم بلكه از آبسال بيان و كولر را درست كنن كه البته سر كار بودم و هيچ عوضي اي تصميم نداشت كه بياد كولر ما را درست كنه. ميبيني خودمون به خودمون پاتك ميزنيم!
اعصابم از اينكه يك تعمير كار احمق منو توي خونه خودم زندوني كرده بود خراب شد. نمي دونم تا حالا انتظار و گرمي خونه و بيكاري را با هم تجربه كردي يا نه ولي خيلي حس بديه!
*ديشب براي امشب به مجلس عقد دختر خاله نحيف دعوت شديم. نميدونم آخه كسي كه نميخواد توي سالن مراسم بگيره چه لزومي داره كه وسط هفته مراسم بگيره؟ خب مينداختن دوشنبه كه فرداش هم تعطيل بود! آخه كلاسم ساعت 6 تموم ميشه و نمي دونم چجوري بايد از اون ور شهر برگردم خونه و دوش بگيرم و دوباره حاضر بشم. انشاء الله كه خوش بخت بشن!
| نامههاي شما(6) | لينكها به اين نامه
August 19, 2006
خلاصه!
• چشمهايم را يك لحظه مي بندم، ماشين متوقف ميشود. چشمهايم را باز ميكنم و ماشين پليسي را در عقب ميبينم. بله به خاطر سرعت بالاي 120 كيلومتر جريمه ميشويم!
• در راه برگشت از اصفهان تصميم ميگيريم كه به كاشان بريم و قضاي ارديبهشت ماه را كه نرفته بوديم را به جا آوريم! صادق خان از دوستهاي نحيف برايمان سنگ تمام مي گذارد و كلي از ابنيه تاريخي و جاهاي ديدني شهر را بهمان نشان ميدهد و كلي هم شرمنده مان ميكند. خلاصه كه بهمون خيلي خوش گذشت.
• سر خاك سهراب كه ميريم دلم ميگيره كه چقدر غريبانه در خاك خفته. يك سنگ قبر ساده در يك مسجد نيمه كاره، به همين سادگي!
وقتي دبيرستان ميرفتم يكي از تفريحاتم اين بود كه شعرهاي سهراب را بخونم و از بر كنم. يك حس عجيبي توش بود كه خيلي بهم نزديك بود و همين باعث ميشد كه تقريبا هشت كتاب را از بر باشم.در كل با شعر هاي حافظ و سپهري و سعدي ارتباط خوبي برقرار ميكردم. خدا همشونو بيامرزه!
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
August 15, 2006
عروسی!
امروز صبح عازم اصفهانیم. عروسی پسر عمه نحیفه.
اصلا مسافرت با ماشین خودمونو دوست ندارم چون همش یک دلشوره توی وجودم میوفته ولی کاریش نمیشه کرد!
برای مجید و سمیرا آرزوی خوشبختی و سعادت دارم.
یکمی سرما هم خورده ام و اصولا وقتی سرما بخورم و اشکم در بیاد نه میتونم فکر کنم و نه میتونم برخورد مناسبی داشته باشم امیدوارم که تا همین امشب خوب بشم که توی عروسی بساط فین فینم به راه نباشه و بتونم دختر خوبی باشم.
انشاء الله اگر زنده برگشتیم باز هم مینویسم وگرنه نامه های قبلیمو بخونید که در اون صورت دیگه واقعا تبدیل به نامه های قدیمی شده!
| نامههاي شما(9) | لينكها به اين نامه
August 13, 2006
ختم
لباسهای مشکی را در میاورم و اتو میکنم. صدای زنگ در که میاید فکر میکنم که نحیف است ولی تصویر مرد دیگری را نشان میدهد. تا لباسهایم را بپوشم مرد به طبقه چهارم رسیده. از اینکه می دانست که باید بیاید طبقه 4 تعجب میکنم چون اکثر مهمانهای ما به طبقه سوم میروند!
راهی پشت بام میشویم و کولر لخت ما دیگر قابل تشخیص است. – نمی دانم نحیف چرا تمامی دریچه های کولر را جدا کرده و ایضا موتور کولر را روی بام به خدا سپرده!- مرد زحمت میکشد و کد روی موتور را می خواند و روی برگه ای کاغذ یادداشت میکند. نحیف حالا در پشت بام است و شادی من از آمدنش به وضوح معلوم است!
مرد دیگر کاری ندارد. مرد: تا دو روز دیگه معلوم میشه که شرکت قبول بکنه که کولر شما را جزو گارانتی به حساب بیاورد یا نه!!
مرد در جواب اینکه این دو روز را ما چه کار کنیم، خنده ای با معنا تحویل میدهد !
از همینجا به مسوولان شرکت آبسال خسته نباشید میگم که واقعا با این سرویس دهی شان مشتریانشان را استفراغ مالی می کنند و رویش هم هی عق میزنند.
واقعا ممنون از مشتری مداری شرکت آبسال که ما را از پنجشنبه تا دوشنبه سر کار گذاشته اند که معلوم نیست آخرش ما را به حساب خر خود بگذارند یا نه!! خوب روز پنجشنبه ما خودمان هم میتوانستیم کد موتور را بخوانیم و بهشان بگوییم. البته قبول دارم که فکر ما را کرد ه اند که ممکن است برویم بالا پشت بام و در این گرما خون دماغ بشیم بنابر این خودشون زحمت را تقبل کرده اند!!
خلاصه که بر میگردیم درون آپارتمانمان و وولوولکمان شروع میشود که هر چه سریعتر حاضر شویم تا به مجلس ختم عمه مادر شوهرم برسیم. بعد از کلی گشتن و پیدا نکردن به مقصد میرسیم . دو ساعت پر از تنش درون حسینیه هستیم . تنشها همه مال من است و سر در گم که در این مجلس چه باید بکنم و چه نباید بکنم. یکی میخندد و من چندشم میشود! یکی خاطره تعریف میکند و منتظر است که من بخندم و تنها لب کشیده شده ای تحویلش میدهم . نمی دانم حس و حالم دست خودم نیست میخواهم گریه کنم ولی هیچ کس انگارش نیست که مجلس ختم است و همه دارند خوش و بش میکنند و البته دست خودشان هم نیست چون این خانواده مانند پازل هر کدام در یک جایی از این کشور سکنی دارند؛ یکی اصفهان، یکی آبادان، یکی خرمشهر، یکی تهران، یکی کرج، یکی بوشهر،یکی مشهد و... و مراسم ختم نقش جمع کردن فامیل را ایفا میکند.
خلاصه با سر دردی با ماشین از سه راه امین حضور رد میشویم به امید آنکه تا سه ساعت دیگر به خانه رسیده باشیم.
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
August 11, 2006
مرگ در میزند
*امروز یک روز دیگه است منتها دغدغه های هر روزه امروز نیز تکرار میشه(برای نامرد نوشتم!)
*دیروز هم از خواب بیدار شدم ولی نه مثل همیشه! نه زنگ تلفنی در کاره، نه آلارم ساعت و موبایله، نه صدای جیغ و داد و دعوای خانواده طبقه اول، نه ترس از باز بودن در خونه! بلکه یک دود سفید رنگ از کانال کولر به اتاق تراوش میکرد. سرفه پشت سرفه! تنها کار ی که عقلم رسید بکنم این بود که کولر را خاموش کنم و دریچه هاشو ببندم.
لباسهامو میپوشم ولی یک لحظه هیچ حسی به کمکم نمیاد تا روی زمین ولو نشم. دو دقیقه میخوابم و به همه فکر میکنم و بعد تصمیم میگیرم که بلند بشم و بزنم از خونه بیرون.
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
August 09, 2006
خواستگاری!
وقتی که تابستون میشد مثل بچه های خوب راه پله ها را جارو میکردم و دستمال میکشیدم ، حیاط را و بعد پیاده رو طرف چپ و پیاده رو طرف راست خونه مامانم اینا را میشستم و بعد به عشق خوردن شربت آلبالویی که مامان درست کرده بود، میپریدم تو خونه.البته قبل از ترک حیاط، باغچه را آبپاشی میکردم و کلی هم با گل و درختهاش حرف میزدم و قربون صدقشون میرفتم و علفهای هرز را میچیدم.
یک وقتهایی هم که دلم میگرفت میرفتم و اونقدر بهشون آب میدادم و باهاشون حرف میزدم که صدای مامانم در میمومد و تندی میپریدم تو اتاق.
خلاصه پریروز برای همین محرم اسرار من خواستگار آمده بوده و گفته که باغچه را برای نصب آنتن موبایل میخواهند و حاضرند که ماهیانه 380 هزار تومان هم اجاره بدهند! از اونجایی هم که باغچه به جونمون بنده،مامان به آقا جواب رد داده و گفته تمام زیبایی این خونه به باغچه اش است.
یادم میاد درخت گیلاس عسلی وسط باغچه که خشکید کلی گریه کردم، نمیدونم اگر مامانم موافق با خرابی باغچه و نصب آنتن موبایل بود چیکار میکردم؟.؟!
| نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
August 08, 2006
كليشه اي به نام عروسي!!!
*نميگم روز مرد چون به نظرم خيلي خشن مياد! بلكه ميگم روز پدر بر همه پدرهاي زحمت كش مبارك باد!
روز پدر عزيز و زحمت كشم هم مبارك كه با شرف زندگي كرده و خيلي هم بهش افتخار ميكنم. هر چند كه كنتاكمون بشه!!
*پري شب ني ني گولو به دنيا آمد و ديروز گوسفند در صندوق عقب ماشين ما كلي قل قلي انداخت تا برسيم به خونه ني ني گولو اينا!!!!
*نحيف خيلي ساده و خلاصه نوشته كه زندگي مشتركمون سه ساله شد!
سه سال زندگي مشتركي كه اگر بخوام راستشو بگم بيشتر از رويايي بودن، كابوس بوده. نه اينكه بگم زندگي بدي دارم ولي واقعا اين زندگي مشترك با اون چيزي كه آدم قبل از ازدواج فكر ميكنه خيلي فرق داره.
آدم خوب بودن با زن يا شوهر خوب بودن رابطه مستقيمي نداره.
سه سال زندگي مشترك يعني يك جاهايي من كوتاه اومدم و يك جاهايي هم نحيف.
ميخوام بگم كه توي خيلي از خونه ها، همخونگي و عادت به همه كه زن و شوهر ها را كنار هم نگه داشته و يك وقتهايي هم چاشني محبت و ....
سال اول سالگرد عروسيمون هتل لاله بود، سال دوم دوتا ساندويچ توچال با هم زديم به رگ.
تا اونجايي كه از مادرم ياد گرفته ام بايد توي زندگي گذشت كرد، البته گذشت من به اندازه مادر عزيزم نيست ولي تا جايي كه تونستم از خطاها و كارهاي نادرست نحيف چشم پوشي كردم و البته نحيف هم اخلاق تند من را تاب آورده و شايد همين كارش سبب شد كه كار خيلي زشتم را كنار بذارم و از اين بابت خيلي ممنونشم.
امسال چهارمين سالگرد عقدمون_ 13 رجب_ با سومين سالگرد عروسيمون_17 امرداد_ توي يك روز افتاده و نحيف به جاي اينكه دوتا كادو نخره يك كادو نخريده بنابر اين امسال ضرر كرده!!!( فكر كنم اگر فعل را مثبت كنيد بيشتر متوجه بشيد!!)
*از چهارشنبه هفته قبل به اين فكر افتادم كه دوشنبه كه ميريم خونه عمو جونم _ عمو جونم از اون آدمهاي انسان روزگاره كه خيلي دوستش دارم البته اون يكي عموم را هم خيلي دوست دارم. آخه مگه ميشه از بين يك دو قلو يكي را دوست داشته باشي ولي يكي را نه؟!- شام را ما تهيه كنيم تا هم روز پدر را پيش عموجونم باشيم و هم اينكه سالگرد عروسيمون عموم و زن عمو جونم هم باشن، خلاصه كه ديشب خيلي بي سر و صدا سالگرد عروسيمون در خونه عمو جونم برگزار شد.
| نامههاي شما(10) | لينكها به اين نامه
August 06, 2006
سخيف
• ميبيني بعضي وقتها چقدر تنهاييم؟
• ني ني گولو هنوز به دنيا نيومده! امروز رفته بودم نزديك خونه ني ني گولو اينا. مادر ني ني گولو گفت كه خيلي درد داره ولي هنوز ني ني گولو دوست نداره تشريف بياره. دكتر گفته اشتباه كرده و چهارم تا هشتم به دنيا نمياد بلكه از چهاردهم تا شونزدهم شايد هم تا هجدهم به دنيا بياد! من كه تا حالا نمي دونستم ماماها هم طالع بيني بلدند!!!
• نحيف صبح رفته مراسم ختم مشروطه و شب هم لباسهاي روي بند رخت را چپانده درون كمد. جا دارد همين جا از اين موجود زحمت كش كه با كلي منت از جمع آوري لباسها خبر داد، تشكر كنم!!
اينجا حرفهاي دلم را مينويسم و تو هم محرمم هستي.
| نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
August 05, 2006
مو قشنگ!
به لطف عروسي پنجشنبه، از ساعت 10:30 صبح تا 7 شب آرايشگاه بودم.
زياد اهل آرايشگاه رفتن نيستم ولي پنجشنبه فهميدم چرا بعضي از خانومها سرو ته شان را بزني همش توي آرايشگاه وول مي خورند. آرايشگاه تقريبا آدمو همونقدر راضي مي كنه كه خريد كردن!
توي خريد كردن سعي ميكني جنسهاي قشنگو به خودت نزديك كني و توي آرايشگاه زيبايي به تو هديه مي شه( البته خداييش هديه نمي شه بلكه كلي پول بالاش ميره)!
البته يك احساس خود شيفتگي هم بصورت اشانتيون بهتون ميدن كه خوش باشيد و من هم در حال حاضر با اين احساس مشغول گذران روزهاي برگشت ناپذير 24 يا شايد هم 25 سالگيم هستم!