« August 2006 | صفحه اول نامهها | October 2006 »
September 30, 2006
*ايكاش مادر و پدرمون ميدونستند كه چقدر دوستشون داريم هر چند كه ميدونم به اندازه اي نيست كه اونها ما را دوست دارند.
*وقتي دو تا مولكول هيدروژن با يك مولكول اكسيژن تركيب ميشه، آب بوجود مياد. اگر يكي از مولكولهاي آب از هم جدا بشن ديگه آبي وجود نداره ولي ....
*امسال تا همين الان ركورد مهمونداري را شكونده ام فكر كنم امسال نزديك به 60 نفر تا به حال مهمون داشته ام. البته جوجه ها را بايد آخر پاييز شمرد.
*ماه رمضان را خيلي دوست دارم ولي امسال با همه سالها فرق ميكنه. انقدر فكرم مشغوله كه حتي نميتونم به روزه بودنم فكر كنم.چند روزيه كه مريضم؛ فشارم بالاست، گوش ميانيم متورم شده و باعث سر گيجم ميشه ولي بهش اهميت نميدم، سرم پر شده از فكرهاي مسخره البته در كنار اينها اتفاقات خوبي هم افتاده و قراره دو تا از دوستان گم شده قديميم را ببينم. توي اين چند وقته زياد نمي نويسم چون دوباره قارچ افسردگي توي مغزم داره نشر و نمو ميكنه.
| نامههاي شما(7) | لينكها به اين نامه
September 19, 2006
عروسي كردن = بهاي بزرگ شدن؟
توي يك كوچه، يك خونه شمالي بود و كنارش هم يك خرابه كه نسبتا پر از گل و درخت بود..
توي همون كوچه، چهار تا خونه جنوبي بود و وسطشون هم يك خرابه كه البته قسمت رو به كوچه اش با ساقه هاي سيب ترشي سر سبز بود و اون موقع براي ما حكم جنگل داشت.
توي همون كوچه، هر خونه اي يك پسر بچه داشت و پسر بچه ها تقريبا هم سن بودند ولي خونه شمالي به غير از يك پسر بچه يك دختر بچه هم داشت كه البته تا وقتي كه دختر بچه رفت مدرسه هيچ كسي فكر نمي كرد كه اون دختره چون هميشه موهاش كوتاه بود و هميشه هم توي كوچه با پسر هاي همسايه مشغول بازي بود و خيلي جالب بود كه پسرهاي محل هميشه به جاي اينكه زنگ خونه شمالي را بزنند و فريور را صدا كنند، فرنوش را صدا مي كردند و فرنوش هم هنوز آيفون سر جاش گذاشته نشده توي كوچه بود.( واقعا من شرمنده ام كه اينقدر كوچه اي بودم!!)
القصه حالا
توي همون كوچه يك خونه شمالي است و كنارش هم يك ساختمان عمله ساز 30-40 واحدي و
توي همون كوچه، يك خونه جنوبي و چهار تا ساختمان نخراشيده و زشت .
ديگه حالا نه از جنگل ما خبريه نه از خرابه پر از گل و درخت. از اون بچه گي ها فقط خونه مامانم اينا مثل قبلشه و فقط مامانم اينا هستند كه از اون كوچه نرفتن.
دو تا از همبازي هاي بچه گي كه زنگ خونه مان را از جا در مي آوردن حالا خارجن و البته وجه تشابهشون اين بود كه چشم رنگي بودن و به نظرم قشنگ ترين پسرهاي دنيا بودن.( تو رو خدا حرف در نياد بي قصد و منظور ترين جمله اين پستمه!)
يكي شون هم چند ساله ازدواج كرده و منتظره كه بچه دار بشن.
يكي شون هم ديشب عروسيش بود.
من و فريور هم كه هر كدوم سوي زندگي خودمون.
به اين ميگن بزرگ شدن. ولي يك چيزي كه خيلي برام جالبه اينه كه همه مان با همان خصلتهاي بچگي حالا بزرگيم:
مجيد ليوان شيري را كه مامانش بهش ميداد خالي ميكرد توي جوب( نافرمان و لجوج)
بابك قبل از دوران مدرسه بهم عكس برگردون هاي اكليلي را 1تومن گرونتر از چيزي كه خريده بود فروخت.( زرنگ و بي رحم!!!!)
مهرداد را زياد توي جمع راهش نمي داديم البته چون يكمي از ما بزرگتر بود.( يك جوري هنوز هم كوچولوئه ولي منتظر بچه است)
امير خيلي تيتيش ماماني بود و با عروسكهاش توي خونه بايد بازي مي كرد و اجازه كوچه اومدن نداشت ( اين يكي خداييش خيلي عوض شد هم قيافه اش بعد از تصادفات مكرر و هم اخلاقياتش)
من و فريور هم مثل گذشته در دوران طفوليت سير ميكنيم.
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
September 14, 2006
ميدوني اعتياد دست تنبلي را از پشت ميبنده!
ميام كه به ميز كامپيوتر و كامپيوتر صفا بدم كه نا خواسته!! ميشينم پشت ميز و ميرم به كامنتهام و وبلاگها سر ميزنم و اصلا نميتونم يك لحظه دستمالي كه حاوي پاك كننده چند منظوره است را از كنار چشمم كنار بذارم و در نتيجه چشمهام ميسوزه.
يك جورايي معتاد اينترنت و وبلاگ خواني شده ام.
به نظرم البته يك جورايي خوبه چون توي اين دنيايي كه كسي وقت گوش كردن به حرف و درد دل ديگري را نداره باز هم اين ارتباط اعتياد آور باعث نزديكي آدمها ميشه.
اين هم از افاضات امروزم
| نامههاي شما(8) | لينكها به اين نامه
September 13, 2006
نامه
سلام
اميدوارم خوب و خوش باشيد.
يكمي سردر گم هستم و يكمي هم تمام امراض دنيا به سراغم آمده اند بنابر اين سعي ميكنم اولين فرصتي كه تنبلي از من دور شد بيام بست بشينم اينجا و هي ور ور كنم و سر شما را درد بيارم.
در اولين فرصت به دوستان جديدم كه لطف كرده اند و كامنت برام گذاشته اند سر ميزنم فقط ناراحت نشيد اگر با تاخير بهتون سر خواهم زد
| نامههاي شما(5) | لينكها به اين نامه
September 07, 2006
يك مهموني هر چند كه توش همه سرو صورتت با لباسي كه از مامانت قرض گرفته اي اكليلي ميشه ولي باعث ميشه كلي روحيه ات عوض بشه.
مهم نيست كه كجا ميري، مهم نيست كه چه لباسي تنته، مهم نيست كه با نشستن روي زمين پات خواب ميره، مهم اينه كه روحيت عوض ميشه و كلي انرژي ميگيري.
تعطيلات به همتون خوش بگذره.
نيمه شعبان هم مبارك!
| نامههاي شما(20) | لينكها به اين نامه
September 06, 2006
بغض
یه بغضی توی گلومه ولی...
ولی نمیتونم بیرون بریزمش
نمیتونم بیرون بریزمش چون الان به کمک چند برابر کردن وعده های غذام خودمو آروم میکنم و بعد شب که میشه خودمو نفرین میکنم چرا اینقدر میخورم. با خودم عهد میبندم که فردا اندازه یک آدم نرمال بخورم ولی فردا که از راه میاد من برای تسکین خودم به خوردن پناه میبرم و چه راه احمقانه ای برای آروم کردن خودم پیدا کرده ام.
| نامههاي شما(6) | لينكها به اين نامه
September 02, 2006
هفته به خير و خوشي!
• توي هفته پيش تنها خبر خوشحال كننده و جالبي كه شنيدم؛ فوق ليسانس قبول شدن علي آقا، داداشي مرغ دريايي بود. از همين جا كلي بهش تبريك ميگم و كلي هم براش آرزوهاي خوب خوب دارم.
• دو سه روزي ميشه كه كولرمون درست شده!
• چند روز پيش به نحيف گفتم كه براي يكي از وبلاگهايي كه مي خونم، كامنت گذاشته ام كه خوش به حالشون كه مي تونند توي بالكنشون تخت بذارند.( چقدر « كه » داره اين جمله!!)
نحيف هم با عصبانيت گفت مگه همه چيز زندگيمونو بايد همه بدونن؟ منم گفتم من كه نگفتم كه ما بالكن نداريم فقط گفتم كه خوش به حالشون كه بالكنشون اينقدر بزرگه كه ميشه توش تخت گذاشت. ( « كه» را با حالت نا خشنودي بخوانيد و حرف كاف را خيلي بد ادا كنيد!!)
از وقتي كه كولرمون خراب شده بود خيلي به معماري خونمون دقت كردم و فهميدم كه حتي اگر پنجره ها باز بشه كه البته فقط پنجره حال و آشپزخونه باز ميشه_ چون پنجره اتاقها اينقدر نزديك به سقفه كه چوب پرده مانع باز شدن پنجره ميشه_ باز هم هوا توي خونه جريا ن پيدا نميكنه. نمي دونم نقشه كش و مهندس اين ساختمان سوادشو كجا مصرف كرده؟ يك چيز عجيبي هم كه هست اينه كه در يكي از كابينتها را هم كه باز ميكنم يك گازي چشممو ميسوزنه و نميدونم اين گاز مال چيه. توالت خونمون هم يك گازي از خودش تراوش ميكنه كه البته اين گاز با بوي فاضلاب خيلي متفاوته. خلاصه كه اين بي كولري باعث بالا رفتن شناخت ما از خونمون شد.
يك وقتهايي خونمونو دوست دارم ولي يك وقتهايي نه! نمي دونم چرا يك وقتهايي احساس ميكنم كه دارم توش خفه ميشم. نمي دونم من با اين توقعات بيش از حدم چطوري مي خوام توي قبر آروم بگيرم!
• بالا رفتن فشار مامان اعصابمو بهم ريخته. يك آدمي كه هميشه خدا سرپا و شاداب و اكتيو بوده هم براي خودش و هم براي اطرافيانش سخته كه بخواد ساكن باشه. البته مامانم خيلي هم ساكن نيست ولي ازاونجا يي كه بيش فعاله! اين با واكر راه رفتن شده غصه اش و فكر ميكنم اين بالا پريدن فشارش ناشي از همين طولاني شدن بهبود پاش باشه. نمي دونم!